معنی تسار
6 بازدید
[ تَ رر ] (ع مص) با کسی راز گفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). با هم راز گفتن. (آنندراج) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). با هم راز گفتن و آگهی یافتن بعض قوم از سرّ بعضی دیگر. (از المنجد). || لذت بردن از آنچه که تو ناخوش داری آنرا مانند خاراندن و قلقلک دادن قسمتی از بدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد): تَسارَّ زید الی ما تکرهُ، استلذهُ و اذا حک بعض جسده او غمز فاستلذهُ قیل هو یَتَساَرُّ الی ذلک. (اقرب الموارد). و رجوع به تسارر شود.[ تِ ] (اِخ) تزار. رجوع به تزار در همین لغت نامه شود.[ ] (اِخ) گای لیتسرانج مصحح فارسنامهٔ ابن البلخی این اسم را که در متن فارسنامهٔ مصحح وی آمده تحریفی از سام می داند و در نسخهٔ چاپ سیدجلال الدین تهرانی ص ۴۸ تیسار آمده است. او وزیر اردشیربن بابک است : ... وزیری داشت نام او تسار و پیش از آن از جلمهٔ حکیمان بوده و این وزیر با رای صایب و مکر و حیلهٔ بسیار بود... (فارسنامهٔ ابن البلخی چاپ گای لیسترانج ص ۶۰)
کلمات همقافیه با «تسار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سار» برای سرودن شعر