معنی تزجی
6 بازدید
[ تَ زَجْ جی ] (ع مص) به اندکی روزگار گذاشتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). بس کردن و اکتفا نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به چیزی بس کردن. (آنندراج). بچیزی اکتفا کردن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد): تزج من دنیاک بالبلاغ؛ ای اکتف منها ببلغةالعیش. (عدی بن رقاع از اقرب الموارد). کار او بدان رسید که به خفارت کاروانها و تجار باز ایستاد و از جعالات ایشان تزجی میکرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۱۴). و شوهر زن را میکشت و میجوشانید و با اجزا و اعضای او تزجی و تغذی میکرد و مردم را از شوارع درمی ربودند و میکشتند و میخوردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۲۷).
کلمات همقافیه با «تزجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر