معنی تریان
4 بازدید
[ تَ / تِ ] (اِ) طبقی بود که از بید بافند بر مثال سله. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۲۷). چیزی باشد از شاخ بید بافته بر مثال طبقی. (حاشیهٔ همین کتاب). چپینی باشد بر مثال طبقی از بید. (فرهنگ اسدی نخجوانی). طبقی بافته که از شاخ بید بافند. (صحاح الفرس). ترنیان. (فرهنگ جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی) (ناظم الاطباء). طبقی را نیز گویند که از شاخ بید بافند. (برهان). طبقی که از شاخه های بید بافند. (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (آنندراج). و چپین نیز گویند. (فرهنگ رشیدی). چیزی باشد مثال طبقی از شاخ درخت بافند. (اوبهی). سبدی که از شاخه های بید سازند. (ناظم الاطباء). ترینان. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج): بیرون شد پیرزن سوی سبزه و آورد پژند چیده بر تریان. اسماعیل رشیدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۲۷). برای مطبخت از کشتزار چرخ آرند بقول بر طبق مه بصورت تریان. فخری (از انجمن آرا). || طبق چوبین. (برهان) (ناظم الاطباء). و رجوع به ترنیان و ترینان شود.[ تُ ] (اِخ) دهی از دهستان چهار اویماق است که در بخش قره آغاج و شهرستان مراغه و ۳۸ هزارگزی قره آغاج و ۲۷ هزارگزی جنوب شوسهٔ مراغه به میانه قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است و ۱۱۳ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و محصول آنجا غله است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «تریان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر