معنی تریاق

معنی تریاق

10 بازدید
[ تَ / تِ رْ ] (معرب، اِ) معرب تریاک و آن دوایی مرکب است معروف، که چند ادویه را کوفته و بیخته در شهد آمیزند و آن دافع اقسام زهرهای نباتی و حیوانی باشد. (غیاث اللغات). مأخوذ از یونانی، معجونی مرکب از داروهای چند که وقتی آنرا دوای مخصوص همهٔ اقسام سموم حیوانی و لاغ افعی می دانستند و هر بیست نخود آن دارای یک گندم تریاک است. (از ناظم الاطباء). از راه لفظ، اطبا گویا او را تفسیری نکرده اند اما معنی او، از روی تفهیم در روزگار ما آن است که هر دارویی که مضرات زهرها را دفع کند او را تریاق تعریف کنند. (از ترجمهٔ صیدنه). مرکبی است معروف که تریاق فاروق قسم اعلای آن است و هر دو کلمه (تریاق و تریاک) یونانی معرب و بمعنی مطلق فادزهر شهرت دارد... (آنندراج). معجونی مرکب از داروهای مسکن و مخدر که به عنوان ضددردها و سموم بکار میرفته و در ترکیبش عصاره های گیاهان خانوادهٔ شقایق و خشخاش بکار میرفته است، تریاق فاروق، تریاق کبیر. (از فرهنگ فارسی معین). پادزهر. فادزهر. پازهر: می دشمن مست و دوست هشیار است اندک تریاق و بیش زهر مار است. (منسوب به بوعلی سینا). کسی کش مار نیشی بر جگر زد ورا تریاق سازد نی طبرزد. فخرالدین گرگانی (از کشف الاسرار). ترا که مار گزیده ست حیله تریاق است ز ما بخواه، گمان چون بری که ما ماریم. ناصرخسرو. اگر داد و بیداد داور شوند بود داد تریاق و بیداد سم.ناصرخسرو. گر زهر موافقت کند تریاق است ور نوش مخالفت کند نیش من است.خیام. شاها طبیب عدلی، بیمار ظلم، گیتی تسکین علتش را تریاق عدل درخور. خاقانی. آن جام جم پرورد کو، آن شاهد رخ زرد کو آن عیسی هر درد کو، تریاق بیمار آمده. خاقانی. شهنشهی که به صحرا نسیم انصافش ز زهر در دم افعی عیان کند تریاق.خاقانی. کشت زهر عشق تو عطار را وقت اگر آمد دم از تریاق زن.عطار. همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید.مولوی. تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را. مولوی. تا تریاق از عراق آرند مارگزیده مرده باشد. (گلستان). گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاقند یا کلید خزانهٔ ارزاق. (گلستان). هر غمی را فرحی هست ولیکن ترسم پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آمد. سعدی. و رجوع به تریاک و ترجمهٔ صیدنه و تذکرهٔ ضریر انطاکی و فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی گوهرین ج ۳ صص ۹۹ -۱۱۳ و ترکیبهای این کلمه شود. || می. (منتهی الارب). می و شراب و داروی اکبر. (ناظم الاطباء): تریاق بزرگ است و شفای همه غمها نزدیک خردمندان می را لقب این است. منوچهری. و رجوع به تریاقة شود
[ تِ رْ ] (اِخ) دهی است به هرات. (منتهی الارب) (از معجم البلدان). و رجوع به تریاقی شود.

کلمات هم‌قافیه با «تریاق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید