معنی ترک گفتن
9 بازدید
[ تَ گُ تَ ] (مص مرکب). رها کردن. دست بداشتن. افکندن. ترک کردن. چشم پوشیدن. (از یادداشت های دهخدا) - بترک گفتن؛ رها کردن. روی برتافتن : من آن بدیع صفت را بترک چون گویم که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم. سعدی (خواتیم). - بترک جان گفتن؛ از جان گذشتن. دست از جان شستن : سهل باشد بترک جان گفتن ترک جانان نمی توان گفتن. سعدی (طیبات از شرفنامهٔ منیری). - بترک جور گفتن؛ دست از جور برداشتن. جور نورزیدن : یا بترکِ جور گو ای سرکش نامهربان بر اسیران رحمت آور یا بترکِ من بگوی. سعدی (طیبات). - بترک خویش گفتن؛ خود را نادیده انگاشتن. بترکِ خود گفتن. به هستی خود بی اعتنا بودن : دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرد اگر موافق اوئی بترکِ خویش بگوئی. سعدی (طیبات). - بترک دین و دنیا گفتن؛ از هر تعلقی آزاد شدن. از همه چیز اعراض کردن : بترک دین و دنیا بایدت گفت اگر خواهی که گردی محرم راز. اسیری لاهیجی (از آنندراج). - بترک سخن گفتن؛ خاموشی گزیدن. ساکت ماندن : بترکِ سخن گفت خاقانی ایرا طراز سخن را بس آبی نبیند.خاقانی - بترک سر گفتن؛ از جان گذشتن. دست از زندگی شستن : بسم از قبول عامی و صلاح نیکنامی چو بترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۵۱۶). - بترک صحبت گفتن؛ ترک مصاحبت کردن. از یاری بریدن : فغان که آن مه نامهربان دشمن دوست بترک صحبت یاران خود چه آسان گفت. حافظ - بترک کسی یا چیزی گفتن؛ از او دست برداشتن. آن را ترک کردن : ترکِ من گفت و بترکش نتوانم که بگویم چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم. سعدی - بترک همگی گفتن؛ از دنیا و مافیها درگذشتن. از همه چیز دست بداشتن : خیز نظامی نه گه خفتن است وقتِ بترکِ همگی گفتن است.نظامی. - ترکِ تُرک گفتن؛ ترکِ یار گفتن. از محبوب دست بداشتن : گویند بگوی ترکِ تُرکت تا بازرهی ز پاسبانی ترک چو تو تُرک نبود آسان ترکی تو نه دوغ ترکمانی سنائی (از امثال و حکم دهخدا). - ترکِ جان گفتن؛ چشم پوشیدن از جان. دست از جان کشیدن : یکی تیغ زد بر سر ترگ او که او ترکِ جان گفت و جان ترک او. فردوسی. خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت شب رحیل ولی ترکِ جان بباید گفت. سعدی یکی را دل از دست رفته بود و ترکِ جان گفته. (گلستان). ای دل ربوده از بر من حکم از آنِ تست گر نیز گوئیم بمثل ترکِ جان بگوی.سعدی. - ترکِ جانان گفتن؛ از محبوب دست بداشتن. از مصاحبت یار روی برتافتن : سهل باشد بترک جان گفتن ترک جانان نمی توان گفتن.سعدی (طیبات) - ترکِ جهان گفتن؛ دست از جهان بداشتن : کمتر از آن موبد هندو مباش ترکِ جهان گوی و جهان گو مباش.نظامی. حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی است تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است. حافظ. - ترکِ درمان گفتن؛ رها کردن درمان. با درد ساختن. از علاج درد چشم پوشیدن : من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترکِ درمان گفت. حافظ - ترکِ دستان گفتن؛ زرق و حیله و مکر را رها ساختن : به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت. حافظ - ترکِ دوست گفتن؛ دوست را رها کردن. ترکِ دوستی : محال است اینکه ترکِ دوست هرگز بگوید سعدی، ای دشمن تو می گوی. سعدی. - ترکِ سرگفتن؛ از جان گذشتن. دست از جان شستن : ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم.سعدی. - ترکِ صحبت گفتن؛ ترک یاری و مصاحبت کردن. ترک دوستی و معاشرت نمودن. انزوا و گوشه گیری. بریدن از مردم : خوی بهائم گرفتی و ترکِ صحبت مردم گفتی. (گلستان). - ترکِ عشق گفتن؛ دست از محبت کشیدن. ترکِ عاشقی کردن : به تیغ می زد و می رفت و باز می نگرید که ترک عشق نگفتی سزای خود دیدی. سعدی. دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت که قاضی از پس اقرار نشنود انکار.سعدی. - ترکِ عمل گفتن؛ دست از کار کشیدن. منصب و شغلی را رها کردن : ترکِ عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی.سعدی. - ترکِ وصال گفتن؛ در انتظار وصال نبودن. دست از امید وصل کشیدن. ترک مصاحبت و همنشینی کردن : من ترک وصال تو نگویم الاّ به فراق جسم و جانم.سعدی. - ترک وصل گفتن؛ ترک مصاحبت کردن. قطع امید کردن از وصال : گر مراد خویش خواهی ترکِ وصلِ ما بگو ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را. سعدی (خواتیم). - ترکِ هستی گفتن؛ از خود گذشتن. دست از هستی کشیدن : سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی. سعدی.
کلمات همقافیه با «ترک گفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر