معنی ترک گرفتن
7 بازدید
[ تَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب). رها ساختن. دست بداشتن. هشتن. دست بشستن از چیزی : خوشا آن کس که پیش از مرگ میرد دل و جان هرچه باشد ترک گیرد.عطار. دلی گر بدست آیدت دلپذیر به اندک دل آزار ترکش مگیر. سعدی (بوستان). - به ترک کسی گرفتن؛ از او جدا شدن و دور شدن. او را رها کردن. از او دست بداشتن : گفتی که ترکِ من کن و آزاد شو ز غم آسان به ترک همچو توئی کی توان گرفت. امیر خسرو (از آنندراج). - ترکِ آسایش گرفتن؛ از آسودگی و راحت اعراض کردن. تن به سختی دادن. با رنج و سختی ساختن. دل به سختی و رنج خوش داشتن : رنجها بردیم و آسایش نبود اندر وجود ترکِ آسایش گرفتیم این زمان آسوده ایم. سعدی (بدایع). - ترک آشنائی گرفتن؛ بیگانه شدن. بریدن از آشنایان : تا ترک آشنائی عالم گرفته ایم عالم تمام معنی بیگانهٔ من است. صائب (از آنندراج). - ترکِ جان گرفتن؛ از جان گذشتن. دست از جان کشیدن : سعدیا گر به جان خطاب کند ترکِ جان گیر و دل بدست آرش. سعدی (طیبات). دلم بردی و ترکِ جان گرفتم جفاها کردی و آسان گرفتم. مجد (از آنندراج). - ترکِ خویش گرفتن؛ ترکِ خویش گفتن. خود را نادیده انگاشتن. به هستی خود بی اعتنا بودن : جفا و جور توانی بکن که سعدی را چو ترک خویش گرفت از جفا چه غم دارد؟ سعدی (خواتیم) - ترکِ کسی گرفتن؛ او را رها کردن و از او دور شدن، روی از مصاحبت او برتافتن : درین ره جان بده یا ترکِ ما گیر بدین در سر بنه یا غیر ما جوی. سعدی (طیبات). ترکِ مراد گرفتن؛ از آرزوی خود چشم پوشیدن. بدنبال مراد خود نرفتن. از هوای دل اعراض کردن : آن را که مراد دوست باید گو ترکِ مراد خویشتن گیر.سعدی (طیبات)
کلمات همقافیه با «ترک گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر