معنی ترغو
8 بازدید
[ تَ ] (مغولی، اِ) نوعی از بافتهٔ ابریشمی سرخ رنگ باشد. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). صاحب سنگلاخ در ذیل تورغو آرد: حریر نفیس و بافتهٔ ابریشمی را گویند... و مجازاً قماش را نامند که بر سر احکام و ارقام چسبانند... مؤلف برهان قاطع ترغو به فتح تا خوانده و فارسی تصور کرده و بمعنی حریر نازک نوشته. (سنگلاخ ص ۱۷۹): از قماشات قلب مثل کمخا و صوف و کتان و ترغو و قیفک، امید ثبات و توقع دوام مدارید. (البسهٔ نظام قاری). گه حصیری گشاد و صندل باف گاه ترغو و قیف و لاکمخا.نظام قاری. چو ترغو و چون قیفک و تافته از آنان که قلبند و وربافته.نظام قاری.[ تُ ] (مغولی، اِ) طعام و شراب. (ناظم الاطباء). کلمهٔ مغولی، بمعنی نزل. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا): که بوقت توجه به جانب مشتاة و مراجعت گذر بر آن باشد تا بدان موضع از شهر نزل آرند که آنرا ترغو گویند، و آن موضع را ترغوبالیغ نام نهاده اند. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۱۷۰). چون چنگیزخان برسید بخدمت استقبال قیام نمودند و درخور ترغو و نزل پیش بردند. (جهانگشای جوینی). پیش آمدند و اظهار ایلی و بندگی کردند و انواع ترغو و پیش کش پیش کشیدند. (جهانگشای جوینی). عزیمت شکار فرمود. خانهٔ صاحب یلواج بر ممر او افتاد ترغویی پیش آوردند. (جهانگشای جوینی). به دامغان نزول فرمود هیچ آفریده ای پیش نیامدند و ساوری و علوفه و ترغو ترتیب نکرده بودند، غازان خان غضب فرمود. (تاریخ غازان ص ۳۰). بامداد بایدو، پسر خود قپچاق را با جماعتی امرا به بندگی حضرت فرستاد با آش و ترغو. (تاریخ غازان ص ۷۱). در این چند سال هرگز دانگی زر و یک تغار و خرواری کاه و گوسفندی و یک من شراب و مرغی بزوائد و نماری و یام و ساوری و ترغو و علفه و علوفه و غیره بر هیچ ولایت حوالت نرفته و نستده اند. (تاریخ غازان ص ۲۵۵). خواتین امیر ارغون و خواجه عزالدین طاهر آنجا ترغو داشتند. (ذیل جامع التواریخ رشیدی). سنداغو ترغو بخورد و او را پیش خود راه نداد. (ذیل جامع التواریخ رشیدی). || آذوقه و ذخیره. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ترغو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غو» برای سرودن شعر