معنی ترشی
5 بازدید
[ تُ / تُ رُ ] (حامص) حموضت. (ناظم الاطباء). مقابل شیرینی : بزرگوارا دانی کز آفت نقرس ز جملهٔ ترشیها همی بپرهیزم.انوری. یکی چون ترشی آن غوره خوردی چو غوره زآن ترشرویی نکردی.نظامی. همه کس را دندان به ترشی کُند شود مگر قاضی را که به شیرینی. (گلستان). - ترشی دل؛ ترش شدگی معده و دل سوخته. (ناظم الاطباء). رجوع به ترش کردن شود. || سختی و ترشرویی. (ناظم الاطباء): از شیر شتر خوشی نجویم چون ترشی ترکمان ببینم.خاقانی. نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری. سعدی. || حزن و اندوه. (ناظم الاطباء). || (اِ) آچار و مخلل و چیزی که در سرکه حفظ کنند و با غذا جهت گوارد و تحریک اشتها تناول نمایند، مانند ترشی بادنجان و ترشی لیمو و ترشی انبه، و هر چیزی که ترش باشد. (ناظم الاطباء): هر دوستی که خوانْش من اندر نهم به پیش شیرینیش مدیح بود ترشیش هجا.سوزنی.[ تَ رَشْ شی ] (ع مص) نرمی کردن با یکدیگر. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نرمی کردن. (از اقرب الموارد) (المنجد).
کلمات همقافیه با «ترشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر