معنی واژه ترسم
5 بازدید
[ تَ رَسْ سُ ] (ع مص) نشان چیزی بنگریستن. (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). نشان سرای جستن و نظر کردن بسوی آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). به سرای درنگریستن و نشانهای آنرا نظر کردن. (از المنجد) (از اقرب الموارد). || نظر کردن. بنا کُننده و کَننده که کجا بنا یا کنده شود. (از المنجد) (از اقرب الموارد). || درس دادن و بیاد آوردن: ترسم هذه القصیدة؛ یعنی درس بگو آنرا و بیاد آر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تذکر چیزی. (از المنجد).[ تُ سُ ] (ع اِ) ترشم. نام مسهلی است. (دزی ج ۱ ص ۱۴۵).