معنی ترازو کردن
6 بازدید
[ تَ کَ دَ ] (مص مرکب) ترازو ساختن. ترازو درست کردن : بس طفل کآرزوی ترازوی زر کند نارنج از آن خَرَد که ترازو کند ز پوست. خاقانی. گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند لیک نسنجد بدان زیرک زرّ عیار.خاقانی. صاحب آنندراج در ذیل «ترازو کردن تیر» آرد: متعدی ترازو شدن تیر: در همان گرمی کشد بر سیخ تا نخجیر را ناوکش را شصت صاف او، ترازو کرده است. معز فطرت (از آنندراج). رجوع به ترازو شدن شود. || در تداول عامه، وزن کردن. سختن و سنجیدن. - دل را ترازو کردن؛ کنایه از قضاوت صحیح کردن و درست اندیشیدن : بیائیم و دل را ترازو کنیم بسنجیم و نیرو ببازو کنیم.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ترازو کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر