معنی تراز

معنی تراز

177 بازدید
[ تَ / تِ ] (اِ) رشتهٔ ریسمان خام. (برهان) (فرهنگ جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). رشتهٔ ریسمان خام و تار ابریشم. (انجمن آرا) (آنندراج). ابریشم خام. (ناظم الاطباء): به جهد گر بجهانی ز سر کوه بکوه به دود گر بدوانی ز برّ تار تراز.منوچهری. بچپ و راست مدو، راست برو بر ره دین ره دین راستر است ای پسر از تار تراز. ناصرخسرو. و رجوع به تار تراز شود. || جمال و زیبائی. (ناظم الاطباء). علم جامه. (فرهنگ رشیدی) (غیاث اللغات). بمعنی علم و جامه خصوصاً. (انجمن آرا) (آنندراج). نقوش جامه. (غیاث اللغات): تراز زرین بر جامهٔ ملوک بود که ماند او را زرین تراز بر دیوار. عنصری (از انجمن آرا). || بمناسبت عَلَم جامه، مطلق زینت و آرایش را نیز گویند. (فرهنگ رشیدی). زینت و آرایش عموماً. (انجمن آرا) (آنندراج). مجازاً، زینت و آرایش. (غیاث اللغات). زینت و آرایش. (ناظم الاطباء): غزلی خوان چو حله ای که بود نام خسرو برو بجای تراز.فرخی. || سجاف جامه و طراز آستین و گریبان و زینتی است که قبل از این می کردند. رجوع به طراز شود. || درخت صنوبر. (جهانگیری) (برهان) (فرهنگ رشیدی) (ناظم الاطباء). || مرحوم دهخدا در این بیت، برابری و تعادل معنی کرده اند: کرد از گل تراز را پاسنگ تا شکر بدْهدش برابر سنگ.سنائی. - هم تراز؛ برابر. همشأن. دو کس که در مقام و منزلت یا قدرت و قوت برابر باشند، همپایه و هم قوت. رجوع به ترازو (هم ترازو)، و بهمهٔ معانی رجوع به طراز شود.
[ تَ ] (نف مرخم) مخفف ترازنده. زیبا و نیکو کننده. زینت و جمال دهنده. سازنده و کارساز: هیچ شه را چنین وزیر نبود مملکت دار و کار ملک تراز.فرخی. - درع تراز؛ سازندهٔ درع و جوشن : ز چین زلف مه نیکوان چین و تراز همیشه سلسله ساز است باد و درع تراز. قطران (از انجمن آرا). - سپاه تراز؛ سپاهسالار. نگهدارنده و سازمان دهندهٔ سپاه. فرمانده سپاه و لشکر: ندیده هیچ حصاری چو تو حصارگشای ندیده هیچ سپاهی چو تو سپاه تراز.قطران. - نقش تراز؛ سازندهٔ نقش و نگار. نقاش : چو آهوان ختن آن چراست مشک فشان چو بت گران تراز این چراست نقش تراز؟ قطران (از انجمن آرا).
[ تَ ] (اِ) (اصطلاح فیزیک) اسبابی است که بوسیلهٔ آن سطوح افقی را می توان تشخیص داد، برای تعیین اختلاف ارتفاع دو نقطه نیز بکار میرود. از اقسام آن تراز آبی، تراز هوائی و تراز بنائی است. تراز آبی از دو لوله تشکیل یافته که بیکدیگر مربوطند و داخل آنها مملو از آب میباشد، سطح آب در هر لوله بواسطهٔ خاصیت ظروف مرتبطه در روی یک سطح افقی است. تراز هوایی لولهٔ خمیده ایست که در داخل آن مایع سریع الحرکتی ریخته اند و حباب هوائی نیز در داخل مایع در حرکت است، چون آلت را بر روی سطح افقی قرار دهند در منتهی حد انحنا که علامتی دارد میایستد. تراز بنائی مثلثی است متساوی الساقین که از رأس آن شاقولی آویخته شده که چون قاعدهٔ مثلث بر سطح افقی قرار گیرد انتهای شاقول بر وسط قاعده واقع میگردد.
[ تَ ] (اِ) حاصل جنسی که از گاو و گوسفند و بز و گاومیش ماده، عاید صاحب آن شود، چنانکه به تراز دادن گاو و گوسفند و غیره، دادن آنها بکسی، با شرط آنکه او سالی فلان مقدار روغن و غیره بصاحب آن بپردازد. دندانی دادن.
[ تَ ] (ع اِ) بیماری گوسفند که درحال کُشَد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || موت ناگهانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (المنجد).
[ تَ / تِ ] (اِخ) شهری است در ترکستان که منسوب است بخوبان، و معرب آن طراز باشد. (برهان) (از فرهنگ جهانگیری). شهری است از ترکستان نزدیک اسپیجاب. (فرهنگ رشیدی). شهری است از ترکستان. (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شهری است از ترکستان که اهل آن بکمال حسن شهرهٔ آفاق اند. (غیاث اللغات): یاد باد آن شب کآن شمسهٔ خوبان تراز بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز.فرخی. همچنین عید بشادی صد دیگر بگذار با بتان چگل و غالیه زلفان تراز.فرخی. اگر نگشت هوا جای آهوان ختن وگر نگشت زمین جای بتگران تراز. قطران (از انجمن آرا). چو آهوان ختن آن چراست مشک فشان چو بتگران تراز این چراست نقش تراز؟ قطران (از انجمن آرا). ز چین زلف مه نیکوان چین و تراز همیشه سلسله ساز است باد و درع تراز. قطران (از انجمن آرا). سخنم ریخت آب دیو لعین به بدخشان و جام و تون و تراز.ناصرخسرو. رجوع به طراز شود.
[ تَ ] (اِ) اختلاف دارایی و بدهی در حساب. بالانس . (فرهنگستان).

کلمات هم‌قافیه با «تراز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «از» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید