معنی ترابیدن
5 بازدید
[ تَ دَ ] (مص) رفتن آب بپالایش، اندک اندک. و روغن نیز که از انا پالایش گیرد. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). چکیدن آب از کوزه بود. (اوبهی). تراویدن و ترشح کردن باشد مطلقاً، اعم از آب و شراب و روغن و امثال آن از ظروف. (برهان) (آنندراج). چکیدن آب از ظروف. (فرهنگ خطی کتابخانهٔ سازمان). تراویدن و ترشح کردن و تراوش کردن و بطور رشحات کوچک خارج شدن مایعی از سطح ظرفی که متخلخل باشد. (ناظم الاطباء). رفتن آب بپالایش اندک اندک و چکیدن بنرمی و آهستگی. (شرفنامهٔ منیری). زهیدن آب و روغن از مسام و سوراخهای خرد، از سفالینه و چرمینه و مانند آن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): بخل همیشه چنان ترابد از آن روی کآب چنان از سفال نو نترابد . ابوطاهر خسروانی. از کوزه همان برون ترابد که در اوست. ابوطاهر خسروانی. از جام انگبین نترابد جز انگبین از نفس او نیاید الا لَطَف کنی.منوچهری. اندر سفال نو کردن [آب را] تا از او بترابد، مضرتهاء آب ببرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رگها بدان سبب سست و... گردد و خون از رگها ترابیدن گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و آنچه از سعفه ترابد، ریمی غلیظ و لزج باشد که قوام آن همچون انگبین بوده باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). حوضی که پیوسته آب در وی می آید و آنرا بر اندازهٔ مدخل، مخرجی نباشد لاجرم از جوانب راه جوید و بترابد. (کلیله و دمنه). از مسام ابر نَتْرابد بجز آب حیات بس که می گردد ز بحر دست رادش شرمسار. ابن یمین. || مجازاً، پدید آمدن از. آشکار شدن از: هرکه پنج قدح شراب ناب بخورد آنچه اندر اوست از نیک و بد، از او بترابد و گوهر خویش پدید کند. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). رجوع به تراویدن و تراوش شود.
کلمات همقافیه با «ترابیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر