معنی تراب
6 بازدید
[ تَ ] (اِمص، اِ) ترشح بود از آب و روغن که اندک اندک از کوزه و غیره پالایش گیرد و بترابد بیرون. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۲). ترابیدن آب بود. (حاشیهٔ همان کتاب). پالائیدن آب بود از جائی. (ایضاً حاشیهٔ همان کتاب). فروچکیدن روغن بود از ظرف چنانکه بوطاهر خسروانی گفته: از شیشه همان برون ترابد که دروست. (ایضاً حاشیهٔ همان کتاب). ترشح و چکیدن آب و شراب و روغن و امثال آن باشد از مشک و سبو و مانند آن. (فرهنگ جهانگیری). ترشح و تراویدن و کم کم چکیدن آب و شراب و روغن و امثال آن باشد از کوزه و سبو و مشک و مانند آن. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). چکهٔ آب و تراوش آن. (ناظم الاطباء). ترابیدن و تراویدن مصدر آنست. (آنندراج). رشحه و چکهٔ آب و شراب و روغن و مانند آن، و ترابیدن و تراویدن مصدر آن. (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا). رفتن روغن از آوند بپالایش. (شرفنامهٔ منیری). آبی یا روغنی باشد که به پالایش از کوزه یا از خم اندک اندک میچکد. (اوبهی): اگر تَراب ز دست تو آیدی بزمین بجای سبزه زبرجد برویَدی ز تُراب. امیرمعزی. خموش آب نگه دار همچو مَشک درست ور از شکاف بریزی تراب، معیوبی. مولوی (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی). || بعضی گویند شمشیر باشد، چون گویی این شمشیر تراب است یعنی آب دارد و روشنست. (اوبهی). || بمعنی حیله و زبان آوری هم بنظر آمده است. (برهان).[ تُ ] (ع اِ) خاک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (ناظم الاطباء). بعربی خاک را گویند. (برهان) (جهانگیری). خاک خشک. (غیاث اللغات). زمین نرم. (از اقرب الموارد) (از المنجد). ج، اتربه، تربان، و در آن ده لغت دیگر است: ترب، تربة، تَرباء، تُرباء، تیرب، تیراب، تورب، توراب، تَریب و تِریب . (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به همین کلمات شود. بفارسی خاک نامند و آن عبارتست از آنچه از زمین بسبب آفتاب و صدمات نرم شده باشد سرد باعتدال و خشک مخفف و رادع است. (تحفهٔ حکیم مؤمن): ... {/Bفَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوََانٍ عَلَیْهِ تُرََابٌ فَأَصََابَهُ وََابِلٌ ...۲۳-۲۹۲:۲۶۴/} (قرآن ۲ / ۲۶۴). {/Bإِنَّ مَثَلَ عِیسی ََ عِنْدَ اَللََّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرََابٍ ثُمَّ قََالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ .۱-۱۵۳:۵۹/} (قرآن ۳ / ۵۹). جان و تن حجت تو مر ترا باد تراب قدم ای بوتراب.ناصرخسرو. که شود سخت زود دیو لعین زیر نعلین بوتراب تراب.ناصرخسرو. سر یافته ست نرمترین بالش از حجر تن یافته ست پاک ترین بستر از تراب. مسعودسعد. اگر تَراب ز دست تو آیدی بزمین بجای سبزه زبرجد برویَدی ز تُراب. امیرمعزی. زهرهٔ اعدا شکافت چون جگر صبحدم تا جگر ابر را سده ببست از تراب.خاقانی. ای ذوالفقار دست هدی زنگ گیر زنگ کآن بوتراب علم به زیر تراب شد.خاقانی.[ تِ ] (ع اِ) بن دست گوسپند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). منه حدیث علی علیه السلام: لئن ولیت بنی امیةلانفضهم القصاب التراب الوذمة. (منتهی الارب). || آن یا جمع تَرْب بالفتح است مخفف تَرَب یا صواب الوذام التربه است و آن وذام (روده و شکنبه ها) است که بخاک افتاده باشد. (منتهی الارب).[ تُ ] (اِخ) دهی از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان شاه آباد (اسلام آباد غرب) است که در دوازده هزارگزی جنوب باختری شاه آباد و یکهزارگزی شمال شوسهٔ شاه آباد به ایلام قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است و ۲۳۵ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات دیم و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و تهیهٔ ذغال و هیزم است و در زمستان عموماً به گرمسیر دیرهٔ گیلان غرب میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ تُ ] (اِخ) ابن عمربن عبید کاتب مصری، مکنی به ابوالنعمان. از ابواحمدبن الناصح روایت کند. او در ذی قعدهٔ ۴۲۷ هـ . ق. بسن ۸۵سالگی درگذشت. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص ۱۷۱).
کلمات همقافیه با «تراب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر