معنی تدلی
6 بازدید
[ تَ دَلْ لی ] (ع مص) (از «دل و») فروآویخته شدن. (تاج المصادر بیهقی). فروهشته شدن. (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (آنندراج). آویخته شدن از درخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تعلق و فروهشته شدن میوه از درخت. (اقرب الموارد) (المنجد). || سخت نزدیک شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (آنندراج). قریب گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || فرودآمدن از بالا به نشیب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فرودآمدن. (از المنجد).[ تَ دَلْ لی ] (ع مص) (از «دل ی») نزدیک شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد): {/Bثُمَّ دَنََا فَتَدَلََّی .۱-۳۵۳:۸/} (قرآن ۵۳ / ۸). || فروتنی نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تواضع. (اقرب الموارد) (المنجد). || تدلل، یعنی خرامیدن. بمعنی تدلل است یعنی خرامیدن، مانند تمطی که بمعنی تمطط است. (ناظم الاطباء). معنی آن تدلل است مانند: ثم ذهب الی اهله یتمطی ؛ ای یتمطط. (از اقرب الموارد). || (اصطلاح عرفان) در اصطلاح عرفا، عبارت از نزول وجود مقربین است از مقام بیخودی و فناء در جبروت الهی به مرتبت هوشیاری که بعد از ارتقاء به نهایت مقام و مرتبت خود است و بعبارت دیگر صحو بعد از محو و هشیاری از بیخودی است و این خود نزول است از مقام فناء فی صفات اللََّه و سفر از حق بخلق است و گاه در مقابل نزول تجلیات حق است از مقام قدس ذات خود (که هر کس را بدانجا راهی نیست و لایمسه الا المطهرون ) بمراتب نازلهٔ وجودی برحسب استعدادات وجود در کسب فیض و تجلی. (از تعریفات جرجانی). || نزول مقربین است و اطلاق شود در مقابل نزول حق بمقربین در مقام قرب و نزدیکی مقربین به او. (از تعریفات جرجانی). || درآویختن بدرخت و جز آن. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «تدلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر