معنی تختهکلاه
4 بازدید
[ تَ تَ / تِ کُ ] (اِ مرکب) کلاه چوبینی که زنگها را بدان بندند و بر سر مجرمان گذارند و رسوا کنند و کلاه تخته و کلاه زنگله نیز گویند. (آنندراج). قسمی از سیاست که کلاه کاغذی زنگوله داری بر سر مجرم گذاشته و بر خر سوار کرده، گرد شهر می گرداندند و گاه میزدندش تا برقصد. (از ناظم الاطباء): از که آموختی این عدل که از اسپ کسان تو کنی نعل و مرا تخته کله فرمایی. ملا شریف (از آنندراج). نازند شهان اگرچه بر تخت و کلاه در مذهب ما تخته کلاه است اینجا. اشرف (از آنندراج). کیفر موسوم به تخته کلاه را شاردن نیز در ج ۶ ص ۱۲۹ ذکر میکند و میگوید: «نوعی تنبیه و کیفر است که در مورد کسبه ای که در مقیاسها تقلب کنند معمول میگردد». گردن او را از یک صفحهٔ چوبی بزرگ که شبیه خاموت است میگذرانند و این تخته روی شانه های متهم قرار میگیرد و در جلوی آن زنگوله ای آویزان است و روی سر او کلاهی بلند از جنسی کم بها می گذارند و در محلهٔ خود وی میگردانند و مردم بی سروپا با بانگ و فریاد و آواز بلند او را مورد ملامت و شماتت قرار میدهند. (سازمان اداری حکومت صفوی صص ۱۵۴ -۱۵۵). و رجوع به تخت کلاه و تخته کلاه کردن و تذکرةالملوک چ دبیرسیاقی ص ۴۹ شود.
کلمات همقافیه با «تختهکلاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر