معنی تختهپوست
6 بازدید
[ تَ تَ / تِ ] (اِ مرکب) همان پوست تخته. (آنندراج). پاره پوستی که درویشان و جز آنان با خود دارند زیرانداز را. تخته ای از پوست گوسفند که بر آن نشینند و خوابند: با کلاه نمد به تخته پوست شهریاریم و تاج و تخت این است. نصیرای بدخشانی (از آنندراج). - تخته پوست انداختن؛ کنایه از مقیم شدن به جایی است.[ تَ تَ / تِ ] (اِ مرکب) همان پوست تخته. (آنندراج). پاره پوستی که درویشان و جز آنان با خود دارند زیرانداز را. تخته ای از پوست گوسفند که بر آن نشینند و خوابند: با کلاه نمد به تخته پوست شهریاریم و تاج و تخت این است. نصیرای بدخشانی (از آنندراج). - تخته پوست انداختن؛ کنایه از مقیم شدن به جایی است.
کلمات همقافیه با «تختهپوست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر