معنی تحلاق
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) ستردن موی سر خود را. (ناظم الاطباء). موی از بیخ سر ستردن با تیغ. (از قطر المحیط). ستردن موی، و جوهری گوید: حَلَقَ مَعَزَه و لایقال جزّه الا فی الضأن. و ابوزید گوید: عنز محلوقة و شعر حلیق و لحیة حلیق. (اقرب الموارد).[ تَ ] (اِخ) یومُ تَحْلاقِ اللِمَم؛ روز جنگ قبیلهٔ تغلب با بکربن وائل، چه در این روز حلق شعار آنان بود. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). از ایام بکر و تغلب در جنگ بسوس که جحدر البکری بسبب آن کشته شد. (اقرب الموارد). رجوع به تحالق و یوم شود.
کلمات همقافیه با «تحلاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر