معنی تجرجم
6 بازدید
[ تَ جَ جُ ] (ع مص) افتادن مرد. (اقرب الموارد). افتادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بچاه فروافتادن چیزی. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). بچاه فرورفتن. || شکسته و ویران گردیدن. به آخر رسیدن شب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درآمدن وحشی درجای باش خود و فراهم گردیدن. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بسیار نوشیدن و خوردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تجرجم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جم» برای سرودن شعر