معنی تجافی
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) قرار ناگرفتن بر جای. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) . بر جای خود باقی نماندن و از جانبی بجانب دیگر میل کردن. (از قطر المحیط): {/Bتَتَجََافی ََ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضََاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمََّا رَزَقْنََاهُمْ یُنْفِقُونَ .۱-۱۳۳۲:۱۶/} (قرآن ۳۲ / ۱۶). || یکسو شدن. (ترجمان عادل بن علی). بیک سو شدن. (فرهنگ نظام). || دور شدن. (ترجمان عادل بن علی) (فرهنگ نظام). دوری: و از هر آنچه به خلل خانه و نقصان جاه و غضاضت ملک و شماتت اعداء بازگردد تجافی نمایند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۹۰). تبرا از موقف تهمت و تفادی از سمت طغیان و تجافی از معرض بغی و عدوان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۲۰۷). از حرکات و سکنات او تبرا نمود و از معرض عصیان و موقف کفران تجافی جست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۴۳). || برداشته شدن چیزی از جای. (منتهی الارب) (آنندراج). بلند شدن از جای. (ناظم الاطباء). || برآمدن زین از پشت اسب. (از قطر المحیط).
کلمات همقافیه با «تجافی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر