معنی تب گرفتن
5 بازدید
[ تَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) تب کردن. گرفتار تب شدن : شنیدمت که نظر میکنی بحال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت. سعدی. چو گیرد گاه مرگ اعداش را تب بهم پیوندد آنهم نامرتب.کلیم (از آنندراج). رجوع به تب و دیگر ترکیب های آن شود.
کلمات همقافیه با «تب گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر