معنی تبنگو
6 بازدید
[ تَ بَ ] (اِ) صندوق بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۱۲). صندوق. (صحاح الفرس) (فرهنگ رشیدی) (برهان) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ نظام). صندوقی که آلتها درو نگاه دارند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). صندوق باشد. (اوبهی). || زنبیل و سبد باشد. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). سبد. (شرفنامهٔ منیری). منوچهری در بردن انگور به شهر گفته : دهقان بدرآید و فراوان نگردْشان تیغی بکشد تیز و گلو بازبردْشان وانگه به تبنگوی کشن درسپردْشان بر پشت نهدشان و سوی خانه بردْشان.(انجمن آرا). || کیسهٔ عطاران و سرتراشان را نیز گویند و آن را به عربی جونه خوانند. (برهان). کیسهٔ عطاران و حجامان. (فرهنگ رشیدی) (برهان). بوی دان که به تازیش جونه خوانند. (شرفنامهٔ منیری). کیسهٔ عطاران. (انجمن آرا) (آنندراج). کیسهٔ عطاران و سرتراشان. (فرهنگ نظام). کیسهٔ حجام و عطار که بتازی جونه گویند. (ناظم الاطباء). || زنبیل حجام. (شرفنامهٔ منیری). || صندوقی را گویند که حلوائیان و بقالان و دیگر محترفه زری را که از فروخت اشیاء بهم رسانند در آنجا نهند. (فرهنگ جهانگیری). جاییکه اصناف حرفت زری که اسباب فروشند در آن نهند. (برهان). صندوقچهٔ اهل صنعت و جاییکه در آن پول گذارند. (ناظم الاطباء). تپنگو هم درست است. (برهان). تبنگوی نیز گویند. (برهان). || بدره و صره. رجوع به تبنگوی شود: از درخت اندرگواهی خواهد او تو بناگه از درخت اندر بگو. آن تبنگو کاندران دینار بود آن ستد زیدر که ناهشیار بود. رودکی (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۱۲). تبنگوی پرزر بر استر نهاد. فردوسی (از انجمن آرا). زر و یاقوت و لعل اندر خزینه نبیند روی کیسه یا تبنگو. فخری (از انجمن آرا). || خاشاکدان بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال) (صحاح الفرس) (از فرهنگ اوبهی). || طغار را نیز گفته اند. (برهان). تغار. (شرفنامهٔ منیری). || طبق و آن را تبنگو و تبنگه نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). طبق نان. (ناظم الاطباء). رجوع به تبنگه شود.
کلمات همقافیه با «تبنگو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گو» برای سرودن شعر