معنی تبسم کردن
6 بازدید
[ تَ بَ سْ سُ کَ دَ ] (مص مرکب) لب شیرین کردن، لب سفید کردن. (مجموعهٔ مترادفات ص ۸۸). ابتسام. لبخند زدن : عمر تبسم کرد و ایشان را اشاره کرد بازگردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۸). زنهار ازین تبسم شیرین که میکنی کز خندهٔ شکوفهٔ سیراب خوشتر است. سعدی. رجوع به تبسم و ابتسام و دیگر ترکیبهای این دو شود.
کلمات همقافیه با «تبسم کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر