معنی تبسم زدن
7 بازدید
[ تَ بَ سْ سُ زَ دَ ] (مص مرکب) تبسم کردن، لبخند زدن : عشق چون مهر تبسم زندم بر لب زخم غمزه انگشتر الماس نگین افشاند. طالب آملی (از بهار عجم) (از آنندراج). رجوع به تبسم و دیگر ترکیب های آن شود.
کلمات همقافیه با «تبسم زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر