معنی تباک
9 بازدید
[ تَ ] (اِ) تب. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس).[ تَ باک ک ] (ع مص) ازدحام نمودن و بر هم نشستن قوم. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ تَ ] (اِخ) شهزادهٔ جهرم که تابع اردشیر بابکان بود. (از فهرست ولف ص ۲۳۵): یکی نامور بود نامش تباک ابا آلت و لشکر و رای پاک که بر شهر جهرم بد او پادشا جهاندیده باداد و فرمانروا. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۷ ص ۱۹۳۹). ولیکن پراندیشه شه از تباک دلش گشت از آن پیر پرترس و باک. فردوسی (ایضاً ص ۱۹۴۰). برفت از میان بزرگان تباک تن اردوان را ز خون کرد پاک. فردوسی (ایضاً ص ۱۹۴۳). معین آرد: «تباک پادشاه جهرم، این نام در کارنامهٔ اردشیر پاپکان به پهلوی «بواک» و «بونک» خوانده میشود و در هر حال حرف اول آن «ب» است نه «ت» و بنابراین «بناک» اصح است.» (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی چ ۱ ص ۲۲۹).
کلمات همقافیه با «تباک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر