معنی تباه شدن
11 بازدید
[ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) فاسد شدن. (ناظم الاطباء). تباه گشتن. تباه گردیدن. ضایع شدن. خراب گشتن. مختل شدن. اختلال پیدا کردن : دل ایشان را ناچار نگه باید داشت گویم امروز نباید که شود عیش تباه. فرخی. زمانه رغم مرا ای به رخ ستیزهٔ ماه خطی کشید بر آن عارض سپید چو ماه گمانش آنکه تبه کرد جای بوسهٔ من ز غالیه نشود جایگاه بوسه تباه. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۵۷). هرچه خورشید فراز آمد و بر دوست بتافت بشدش کالبد از پرتو خورشید تباه. منوچهری. چون از سیل تباه شد، عیوبهٔ بازرگان آن مرد پارسای باخیر رحمةاللََّه علیه چنین پلی برآورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۱). بیچارهٔ جهان نادیده آراسته و در زیور و جواهر نشسته فرمان یافت و آن کارها همه تباه شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۴۹). و از چند ثقهٔ زاولی شنیدم که پس بنشست [ سیل ] مردمان زر و سیم و جامهٔ تباه شده می یافتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۶۳). ملک ریان بترسید که مبادا خلق بر وی بشورند و ملک بر وی تباه شود. (قصص الانبیاء). چو شد حالش از بینوایی تباه نوشت این حکایت بنزدیک شاه.(بوستان). خانه چون تیره و سیاه شود نقش بر وی کنی تباه شود.اوحدی. || پوسیدن. (ناظم الاطباء). گندیده و پوسیده شدن : شود خایه در زیر مرغان تباه هر آنگه که بیدادگر گشت شاه.فردوسی. || ویران شدن. (ناظم الاطباء). منهدم شدن : وز آن پس به بلخ اندر آمد سپاه جهان شد ز تاراج و کشتن تباه.فردوسی. بدان تا ز روم اندر ایران سپاه نیاید که کشور شود زو تباه.فردوسی. || نابود و معدوم شدن. (ناظم الاطباء): آواز دادند که رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهند فرستاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۴). || هلاک شدن :
کلمات همقافیه با «تباه شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر