معنی تاهرتی
5 بازدید
[ هَ ی ی / هَ ] (ص نسبی) منسوب به تاهرت. رجوع به تاهرت شود.[ هَ ] (اِخ) رسول پادشاه مصر به ایران. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۷ و ۴۰۲ شود. سمعانی آرد: وی مردی فصیح و آشنا بعلوم اسماعیلیان بود. برای دعوت سلطان محمود به خراسان آمد، محمود کار او را بمردم نیشابور واگذاشت و ائمهٔ فرق در مجلسی با تاهرتی فراهم آمدند و استاد عبدالقاهربن طاهر بغدادی نیشابوری مکنی به ابی منصور با وی مباحثه کرد و او را ملزم ساخت چنانکه جواب نیارست گفت و ائمه بقتل او فتوی دادند. محمود به القادرباللََّه ماجری بنوشت و القادر بکشتن تاهرتی فرمود و وی را در نواحی بست بکشتند. (الانساب ورق ۱۰۲ ب).[ هَ ] (اِخ) احمدبن القسم بن عبدالرحمن تاهرتی مکنی به ابوالفضل. از او حافظ ابوعمربن عبدالبر روایت کند. (الانساب سمعانی ورق ۱۰۲ب).[ هَ ] (اِخ) قاسم بن عبداللََّه از مشایخ صوفیه است. صحبت عمروبن عثمان و بکربن حماد را دریافت. (الانساب سمعانی ورق ۱۰۲ ب).
کلمات همقافیه با «تاهرتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر