معنی تازهگردانیدن
4 بازدید
[ زَ / زِ گَ دَ ] (مص مرکب) تازه گرداندن. تازه کردن. احیا کردن. پس از منسوخ بودن از نو معمول داشتن: و ابن حاتم مردی مسلمان عادل بود و در میان مردمان سنت مصطفی (ص) تازه گردانیدی. (تاریخ سیستان). و این یوسانوس چون باز با قسطنطنیه رسید کیش ترسایی تازه گردانید. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۱). اسباب سیاست سلاطین آل سلجوق را بلواحق رسوم ستودهٔ خویش تازه و زنده گردانید. (راحة الصدور راوندی). - تازه گردانیدن نعمت؛ تجدید نعمت. ارزانی داشتن آن. نعمت بخشیدن: و از اول نعمتی که خدای تعالی بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود. (کلیله و دمنه). رجوع به تازه و ترکیبات آن و تازه گشتن شود.
کلمات همقافیه با «تازهگردانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر