معنی تاج‌الدین

معنی تاج‌الدین

176 بازدید
[ جُدْ دی ] (اِخ) نام پادشاه هفتم از اتابکان لرستان کوچک. اجداد این حکمران تابع مغول بودند، و از این رو ابقاخان وی را، بعد از وفات عمش بدرالدین مسعود بسال ۶۵۸ هـ . ق. بحکمرانی منصوب کرد. و پس از ۱۷ سال فرمانروائی وی را معزول نمود و دو پسرش فلک الدین حسن و عزالدین حسین را بجای وی معین کرد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) رئیس خراسان، معاصر مجدالدین ابوالبرکات از شعرای خراسان (بیهق) بود (قرن ششم) ابوالبرکات قصیده ای در مدح وی گفته که مطلعش این است: آمد گه وداع بچشم آن مه ختن دو جزع پرفتور و دو یاقوت پرفتن... رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۲ ص ۳۱۸ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (رئیس...) از بزرگان ارکان دولت امیرشیخ ابواسحاق اینجو بود که پس از شکست امیر شیخ به دست امیر مبارزالدین محمد مظفر اسیر و کشته شد:... مقارن آن حال امیر علی سهل ولد امیر شیخ که در سن ده سالگی بود و به حسن خط وجودت طبع اشتهار داشت بدست ملازمان جناب مبارزی افتاد و با جمعی از ارکان دولت پدر خود مثل نیکچار و رئیس تاج الدین و کلوفخرالدین مقید شد و هم در آن ایام شاه شجاع به ایالت ولایت کرمان سرافراز گشته امیر علی سهل را همراه برد و در منزل رودان و رقتجان آن گل نوشکفته را بصرصر بیداد بر خاک هلاک انداخت و گفت که باجل طبیعی فوت گشت و سایر گرفتاران نیز بحکم مبارزی راه سفر آخرت پیش گرفتند... (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۸۸- ۲۸۹). حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده نام او را سید تاج الدین واعظ آرد:... در آن وقت که امیر شیخ از شیراز بیرون میرفت پسر او علی سهل که در سن ده سالگی بوداو را نتوانست برد، در خانهٔ سید تاج الدین واعظ پنهان کردند جمعی از مفسدان نشان دادند طفلک را بدر آوردند و با امیر بیکجکاز و کلوفخرالدین مقید ساخته همراه شاه شجاع روانهٔ کرمان گردانید امیر بیکجکاز را در آب کرمان انداختند. ... و علی سهل بکرمان آوردند... و علی سهل را گفتند بجانب اصفهان پیش پدر می برند در روذان و رفسنجان آن طفل را شهید کردند ... (تاریخ گزیده چ برون ص ۶۵۹). رجوع به تاریخ عصر حافظ ص ۱۰۴ و رجوع به تاج الدین واعظ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند، ۸ هزارگزی شمال باختری در میان، ۳ هزارگزی جنوب شوسهٔ عمومی بیرجند به درج، جلگه معتدل دارای ۱۴ تن سکنه می باشد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) دهی از دهستان تکاب بخش نوخندان شهرستان دهستان تکاب بخش نوخندان شهرستان دره گز. یازده هزارگزی جنوب باختری نوخندان، گرمسیر دارای ۵۶۶ تن سکنه می باشد. آب آن از چشمه، محصول آن غلات، کشمش و شغل اهالی زراعت، مالداری و راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) نام محلی کنار راه قوچان بلطف آباد میان ددانلو و سعیدآباد در ۶۳۰۰۰ گزی قوچان.
[ جُدْ دی ] (اِخ) آبی از شعرای خراسان است و عوفی در لباب الالباب در ترجمهٔ احوال وی چنین آرد: الصدر الاجل فخر الرؤساء تاج الدین الآبی دام رفیعاً تاج الدین آبی از روساء سرخس و فضلای خراسان است نگارخانهٔ طبع او رونق خورنق شکسته و تصاویر خط موزون او از ارتنگ ننگ داشته متاع اشعار او را در اطراف جهان بازرگانان فضایل سفته می کنند و خریداران هنر طلب بجان می خرند و آن چه از اشعار او در حفظ است تحریر کرده آمد، بخدمت دوستی نویسد: قطعه. ای صدر دین ز درد فراق جمال تو چشم و دلم قرار گه آب و آتش است از چشم و دل که منزل وصل تو بود دی امروز بی تو بارگه آب و آتش است از دیده چون گلاب گل از دل چرا چکد گر چشم و دل نه کار گه آب و آتش است. وله ایضاً بخدایی که ذوق توحیدش در جهان خوشتر از شکر باشد که چو من دور باشم از در تو عیشم از زهر تلختر باشد گر تو صاحب دلی ز روی وفا بایدت زین سخن اثر باشد در حدیث آمده ست کز دل دوست بدل دوست رهگذر باشدپیش خاک درت نثار کنم گر بخروارها درر باشد دل و جان پیش خدمت وصلت تحفه ای سخت مختصر باشد این تفاخر نه بس مرا که مرا هر کجا پای تست سر باشد در جفاهات صبر خواهم کرد سخت نیکوست صبر اگر باشد بندگی میکنم بطاقت خویش نه همانا که بی اثر باشد. قطعه گر زمانه وفا کند با من عذر تقصیرهای خود خواهم ورنه مجرم مدان مرا زیراک من زتقصیر خویش آگاهم با ملکشه جهان نکرد وفا تو چنان داد که خودملکشاهم مهر و مه را کسوف [ و ] نقصانست خود گرفتم که مهر یا ماهم در غم و رنج این زمانهٔ دون از فلک بگذرد همی آهم. وله ایضاً راد طبعی که در غمی افتاد جز به رادان مباد پیوندش ز آنک گر التجا کند به لئیم نگشاید ز سعی او بندش گه برحمت همی کند یادش که بحکمت همی کند پندش آخر الامر چون فرونگری زهر باشد نهفته در قندش این مثل سایر است و نیست شگفت گر نویسد به زر خردمندش پیل چون در وحل فروماند جز به پیلان برون نیارندش و این رباعیات که بنزدیک لطیف طبعان مقبولست از وی منقولست، می گوید: رباعی لطف تو جفاء چرخ را مانع شد حسن تو دلیل قدرت صانع شد نه از سر عجزی که نکونامی را از دور بدیدار تو دل قانع شد رباعی مپسند نگارا ز خود این جور و جفا ناید زرخ خوب بجز مهر و وفا داد من مستمند دادی ورنه اشکوک الی من هوحسبی و کفی [ در وفات یکی از عمال این رباعی را به مطایبه گفته ] رباعی درماتمت آن قوم که خون می بارند مرگ تو حیات خویش میپندارند غمناک از آنند که تا دوزخیان جاوید چگونه با تو صحبت دارند و بخط او دیدم در سفینهٔ نجیب الدین الابیوردی نوشته بود، بیت: دی خواجه نجیب احمد باوردی گفتا چو تو از باغ هنر با وردی اوراق سفینهٔ مرا تزیین ده زآن غنچه که از گلبن طبع آوردی. (لباب الالباب چ گیب ج ۱ ص ۱۴۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) آوجی از علماء دوران سلطنت الجایتو بود: ... در میان اشخاص معروفی که در عهد الجایتو مقتول شدند... تاج الدین آوجی است که شیعهٔ متعصبی بود و کوشش بسیار می نمود که الجایتو را بطریق حقهٔ امامیه وارد سازد، لکن آنچه تاج الدین بدبخت در طلبش کوشش می نمود بطریقهٔ دیگر حاصل شد... (از سعدی تا جامی ص ۵۴)... در ثالث ذی الحجهٔ سال مذکور (۷۱۱ هـ . ق.) سید تاج الدین آوجی را که پیشوای اهل شیعه بود و در رفض غلوی عظیم داشت و الجایتوسلطان بمذهب شیعه محرص بود با پسرش و جمعی دیگر بسبب اتفاق خواجه سعدالدین بکشتند... (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۵۹۷). رجوع بذیل جامع التواریخ رشیدی چ بیانی ص ۴۳ و ۴۶ و ۴۸ و ۵۱ و دستورالوزراء چ سعید نفیسی ص ۳۱۴ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابراهیم. رجوع به ابن استاد شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابراهیم بن حمزه. رجوع به ابراهیم بن حمزه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابراهیم بن روشن امیربن بابیل بن شیخ پندار الکردی السنجابی معروف به شیخ زاهد گیلانی از پیشوایان طریقت و مراد شیخ صفی الدین اردبیلی است: ... شیخ صفی الدین اولیاء شیراز را وداع فرموده و بجانب اردبیل باز گشت و نوبت دیگر شرف خدمت والده دریافته و تفحص حال شیخ زاهد اشتغال نموده و شیخ زاهد ولد شیخ روشن امیربن بابل بن شیخ بندار الکردی سنجابی بوده و تاج الدین ابراهیم نام داشت و ارشاد از سید جمال الدین گیلانی رحمه اللََّه یافته بود و نسبت خرقهٔ سید جمال الدین چنانکه در کتاب صفوة الصفا مسطور است به سید الطایفه ابوالقاسم جنید بغدادی می پیوندد و سلسلهٔ مشایخ شیخ جنید قدس سره به امیرالمؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب علیه السلام میرسد... و شیخ زاهد با وجود آنکه فرزندان صاحب کمال داشت منصب سجاده نشینی و ارشاد خلایق را رجوع بدان حضرت (شیخ صفی الدین اردبیلی) نمود... و شیخ زاهد در سنهٔ سبعمائه بموضع سور مرده که از توابع شروانست مریض شده عازم ریاض رضوان گشت... شیخ صفی الدین آن حضرت را بساورد گیلان برد و بعد از وصول بچهارده روز آن سر حلقهٔ ارباب یقین ودیعت حیات بمقضای اجل موعود سپرد. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ صص ۴۱۴- ۴۱۷). ... نام شیخ زاهد بنحوی که در صفوة الصفا مسطور است تاج الدین ابراهیم بن روشن امیربن بابیل بن شیخ بندار (یا پندار) الکردی السنجابی است و گویند مادر جدش بابیل از جن بوده (!) لقب زاهد را پیرش سیدجمال الدین به جهاتی که در آن اختلاف است به او عطا کرد... بنابر قول صاحب سلسلةالنسب که گوید: شیخ زاهد ۳۵ سال از شیخ صفی بزرگتر بود و هر دو در سن ۸۵ سالگی رحلت یافتند، همچنین وفات شیخ صفی را در سنهٔ ۷۳۵ هـ . ق. می نویسد پس می توان سال وفات شیخ زاهد را ۷۰۰ هـ . ق. دانست (تاریخ ادبیات برون ج ۴ ترجمهٔ رشید یاسمی ص ۳۳). مزار شیخ در قریهٔ شیخان ور یاشیخانه ور در ۳ هزارگزی خاورلاهیجان بر دامنهٔ کوهی قرار دارد که بقعتی خوش و نزه و زیارتگاه مردم و در عین حال تفرجگاه تابستانی اهالی اطراف است. رجوع بشدالازار فی حط الاوزار عن زوار المزار ص ۳۱۲ و ۳۱۳ و زاهد گیلانی (شیخ) شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابراهیم قرمانی یکی از مشایخ زینیه و نخستین شیخ تکیه ای است که در بروسه برای زینیها بنا کردند وی بسال ۸۷۲ هـ . ق. درگذشت، و آرامگاهش در شهر مزبور زیارتگاهست. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن احمد دمشقی. یکی از بزرگان بنی محاسن است در نامهٔ دانشوران از وی چنین یاد شده است: تاج الدین پسر احمد دمشقی از بنی محاسن که در بلدهٔ دمشق طایفهٔ مشهور میباشد و اعتقاد اهالی اینجا در حق این طایفه این است که نسب ایشان بفرعونی از فراعنهٔ مملکت مصر میرسد. تاج الدین مذکور مولداً و مسکناً از شهر دمشق میباشد وی در عصر خود با آنکه از جملهٔ معتبرین و متعینین آن صنف بشمار میرفت و بکثرت ثروت و مال و مکنت از اقران خویش امتیازی داشت در فنون عربیت و صناعات ادبیت استادی کامل محسوب میگردید و با اشتغال بکار بازرگانی آنی از مذاکرهٔ علمیه و مباحثهٔ ادوات ادب فراغت نداشت ولادت وی در سال نهصد و نود هجری روی داد و تحصیل علم در موطن خویش نمود ولی برای تجارت بقطر مصر و اقلیم حجاز مسافرت کرد و از قبول خواص و وجاهت مابین ابناء جنس حظی عظیم و قسمتی وافر بهمرسانید و دختر عالم کامل ادیب متبحر حسن بورینی صاحب تصانیف و اشعار را که از فحول افاضل آن عصر بود و از نامش کتب رجال مابعد الالف و تواریخ آن قرون مشحون است بحبالهٔ نکاح در آورد و این معنی بر اعتبار و اشتهار او در میان اجلهٔ علماء مائهٔ حادی عشر هجری دلیلی است روشن. علامهٔ محبی در خلاصة الاثر شرح احوال تاج الدین مذکور را مسطور ساخته میگوید: کان احد اعیان التجار المیاسیر و کان مع ثروته لاینفک عن المذاکرة و میگوید تاج الدین شعر نیکوی مطبوع میگفت و در منظومات وی امارت تصنع و علامت تکلف نبود از جمله شعر او این سه بیت است که در زمان توقف قاهرهٔ مصر اظهار تشوق بدمشق شام نموده فرموده است: منذ فارقت جلقاً و رباها لم تذق مقلتی لذیذ کراها و لسکانها الاحبّة عندی فرط شوق بحیث لایتناهی فسقی اللََّه ربعها کل غیث وحمی اللََّه اهلها و حماها یعنی از وقتی که من از دمشق شام و پشته های سبزه زارهای آن جدا شده ام دیده ام خواب لذیذ و راحت و خوش نچشیده است ساکنان آن شهر را که دوستان من میباشند شوق مفرط دارم که برای آن شوق نهایت و پایانی نیست خداوند تعالی به سر منزل آن موطن مبارک هر باران رحمت را بریزاند و اهل آنرا با خود از هر مکروه نگاه دارد و هم از منظومات مطبوعهٔ تاج الدین است که بیکی از دوستان نوشته: یا احبای والمحب ذکور هل لایام وصلنا من رجوع و تری العین منکم جمع شمل مثل ماکان حالة التودیع یعنی ای دوستان من دوست بسیار یاد آورنده است آیا زمان وصال را رجعتی و بازگشتی خواهد بود و آیا چشم دیگر باره تفرق و پراکندگی شما را فراهم و مجتمع خواهد دید مثل آن اجتماعی که در وقت وداع من حاصل بود. وقتی برای یکی از علماء سجاده ای بر سبیل هدیت فرستاده این دو شعر را بوی نوشته بود: مولای قد ارسلت سجادة هدیة من بعض انعامکم فلتقبلوها اذ مرادی بان تنوب فی تقبیل اقدامکم یعنی ای مولای من سجاده فرستادم بعنوان تحفه و ارمغانی که در حقیقت خود از انعام شماست که بشما باز گردانیده ام این هدیه را بپذیرید چه مراد من آن است که در بوسیدن قدمهای مبارک شما نایب من بوده باشد. و این دو شعر را در مقام تقریظ دیوان ابوبکر جوهری نوشته: طالعت هذا السفر فی لیلة سامرت فیها البدر و المشتری رأیته عقداً ثمیناً ولا یستنکر العقد من الجوهری یعنی این کتاب را در شبی مطالعه کردم که در آن شب با ماه تمام و ستارهٔ مشتری همسخن بودم و با کواکب آسمان بیتوته بجای آوردم و این کتاب را رشته ای از گوهر قیمتین و سلکی از احجار کریمه یافتم و از جوهری که لقب خداوند این دیوانست عقد پر گوهر و رشتهٔ جواهر بدیع و بعید نیست. و هم از منظومات تاج الدین مذکور است که در صدر مکتوبی از مصر بفرزند دانشمندش محمدبن احمد که منصب خطابت جامع بنی امیه داشته نگاشته. ابداً الیک تشوقی یتزاید ولدیک من صدق المحبة شاهد و آلیته ان البعاد لمتلفی ان دام ما یبدی النوی واکابد کم ذا اعلل حر قلبی با لمنی فیعیده من طول نایک عاید جار الزمان علی فی احکامه ولطالما شکت الزمان اساود والدهر حاول ان یصدع شملنا فامتدمنه للتفرق ساعد یا لیت شعری هل یرق و طالما الفیته لاولی الکمال یعاند اشکوه للمولی الذی الطافه تزوی الخطوب اذا اتت و تساعد یعنی شوق من بسوی تو همی در تزاید است و مرا خود نزد تو بر صدق دعوی دوستی و محبت گواه حاضر است سوگند یاد میکنم که دوری و هجران مرا تلف خواهد ساخت اگر آنچه از دست فراق بصدور میرسد و من از سختی هجر میکشم دوام پیدا کند تا چند سوزش دل را بامانی و آمال مشغول سازم و تاب شعلهٔ درونی را به آب تعلل تسکین بدهم و همی درازی زمان هجران عود کند و آن آتش سوزان را دیگر باره بدل عود دهد روزگار در حکم خویش که بمن رانده است جور و ستم نموده و در حق من از میزان معدلت روی تافته ای بسا بزرگان که از جور و ظلم زمانه شاکی بوده اند همچو چرخ همیخواست تا اجتماع ما را بسنگ تفرقه پراکنده سازد لاجرم بازوی فراق بر افراخت و ما دوستان را هر یک بجائی انداخت ای کاش میدانستم که آیا چرخ بما رحم خواهد کرد و رقت خواهد نمود و از روزگاران دراز است که دیده ام چرخ با خداوندان کمال در میاندازد و دشمنی میورزد و شکایت او را بحضور بزرگواری میکنم که لطفهای وی حوادث و مکاره را در هنگام طروق و نزول جمع مینماید و کسانی را که بسوانح دهر و بلیات چرخ گرفتارند مساعدت میفرماید همانا از اینجا بمدیح فرزند خویش تخلص کرده و بنظم ستایش او پرداخته است تاج الدین مزبور را پسری دیگر بود موسوم بعبدالرحیم که او هم نظیر برادرش محمد از علمای دمشق محسوب میگردید و برادر زاده اش یحیی نیز از فضلای قرن یازدهم است این هر دو پسر تاج الدین و برادرزاده اش را باجمعهم علامهٔ محبی در خلاصة الاثر ترجمه فرموده هم او میگوید که در یکی از مجامیع بنظر رسید که آل محاسن از نسل یکی از فراعنهٔ مصر میباشند و صاحب آن مجموع نوشته بود که از جمله دلایل ظهور این انتساب شعر فاضل متبحر ابوالمعالی درویش محمد طالویست که چون تاج الدین بن احمد صاحب این عنوان دختر علامهٔ جلیل استاد ادباء العصر حسن بورینی را بعقد خویش درآورد این دو شعر انشاد فرمود: بارک اللََّه للحسن و لبورین فی الختن یابن فرعون قد ظفر- تَ و لکن ببنت من یعنی خدا بحسن این وصلت را و ببورین این داماد را مبارک کند ای پسر فرعون دست یافتی اما بدخترچه کسی شاهد در خطاب تاج الدین است به یابن فرعون پس معلوم میشود که نسبت بنی محاسن بفرعون در آن عهد معروف بوده است و ابوالمعالی درویش محمد طالوی در این دو شعر هنری سخت شگفت ظاهر ساخته است چه وی در دو شعر محمدبن حازم باهلی تصرفی در کمال لطف نموده و بحال این مصاهرت مطابق ساخته است و قول محمدبن حازم چنین است که در فقرهٔ تزویج مأمون ببوران دختر حسن بن سهل گفت: بارک اللََّه للحسن ولبوران فی الختن بابن هرون قد ظفر- ت و لکن ببنت من ابوالمعالی بوران را بورین کرده که همانا اسم جد علامهٔ مذکور است و ابن هرون را ابن فرعون ساخته و از حسن علامهٔ بورینی را اراده نموده و از اینجا امر مصاهرت تاج الدین را با بورینی و بر وجهی مذکور داشته که نه در مدح ظهور دارد و نه در هجا چنانکه از عبداللََّه مأمون خلیفه منقول است و چون بعد از تزویج بوران این دو شعر ابن حازم را شنید گفت: «واللََّه ماتدری خیراً اراد أم شراً». یعنی بخدا نمیدانم این شاعر ما را بوصلت حسن ستوده است و یا هجو نموده چه از لفظ (بنت من) هر دو معنی را میتوان اراده کرد قصهٔ تزویج مامون ببوران اگرچه از مستفیضات و مشهورات است اما مناسبت مقام را محض انتعاش قلوب مطالعه کنندگان سطری چند از آن قصه در ذیل این دو بیت ملیح بازمینمائیم مولانا احمد شهید تتوی الشهیر به قاضی زاده میگوید سال دویستم از رحلت را که سنهٔ عشرومأتین از هجرت بوده باشد سنة العروس یعنی سال عروسی خواندندی چرا که مأمون در این سال دختر خود ام الفضل را بامام محمد تقی جواد خلف امام رضا علیه السلام داد و بوران دختر حسن بن سهل را بنکاح خود در آورد آنگاه تفصیل ارادهٔ مأمون را در باب تزویج ام الفضل بحضرت جواد و انکار عباسیان و تبانی طرفین بر مناظرهٔ یحیی بن اکثم با آن بزرگوار و غلبهٔ وی بر ابن اکثم در حضور مامون و جمیع حاضران عباسیه نقل میکند و در آخر میفرماید و در همین مجلس بود که مأمون دختر حسن بن سهل را بعقد خویش در آورد و حسن جشنی آراست که در آن زمان جاهلیت و اسلام آنرا کسی نشان نمیداده و از جملهٔ تکلفات یکی آن بود که حسن فرمود تابنادق مشک که مشتمل بود بر کاغذ پاره هائی که در آن اسامی ضیاع و نامهای کنیزان و غلامان نوشته بودند بر بنی هاشم و اعیان و امراء بپاشند و هر بندقی که بحسب طالع نصیب شخص شد آن مرد بوکیل حسن رجوع نموده آنچه در آن رقعه بود از وی میگرفت و همچنین بر سایر مردم نافه های مشک و بیضه های عنبر نثار میکرد و در شب زفاف هزار دانه مروارید که هر یکی برابر و شبیه تخم گنجشک بوده در بارکشی زرین نهاده در وقتی که بوران را بخدمت مأمون آوردند بر سر وی یعنی خلیفه ریختند و مأمون بر بساط زربفت نشسته بود چون نظرش بر آن مروارید افتاد گفت قاتل اللََّه ابانواس گویا در این مجلس حاضر بوده است که گفته: کان کبری و صغری من فواقعها حصباء در علی ارض من الذهب یعنی گویا بزرگ و خرد از حبابهای شراب که بر روی جام برجسته اند سنگریزه های مروارید است که بر زمینهٔ زرین ریخته و پاشیده شده باشد بعد از آن گفت که آن مرواریدها را جمع کرده در آن خانه نهادند گفتند ای خلیفه اینها را برای آن نثار کردیم که کنیزان و مشاطگان برچینند مأمون گفت من بهای آن را به ایشان میدهم آنگاه تمام آن مرواریدها را در دامن بوران ریخت که این از آن تو است و هر حاجتی که داری بخواه بوران از شرمندگی سر در پیش انداخته بود آخرالامر جدهٔ بوران که همراه او بود و زبیده خاتون مادر امین گفتند ای دختر از سید خود آنچه حاجت داری بخواه بوران گفت که حاجت من آن است که خلیفه عم خود ابراهیم بن مهدی را بمقام عنایت در آورده بمرتبهٔ ارجمند رساند مأمون گفت چنین کردم باز سؤالی که داری بگو گفت ای امیر حاجت دیگر آنکه زبیده خاتون را رخصت زیارت حرمین ارزانی فرمای گفت رخصت دادم گویند در شب عروسی شمعی معنبر به وزن چهل من در شمعدان زرین به وزن ده من نهاده بودند و بمجلس مأمون در آوردند مأمون بر آن انکار کرده گفت این اسراف است و هفده روز مأمون در آنجا بود که حسن جمیع مایحتاج لشکر او از طعام و علیق الدواب مرتب میداشت حتی کاربانان و ملاحان در آن ایام از فکر خود و کاروان فارغ بودند چون مأمون از آنجا متوجه بغداد گشت فرمود که خراج یکسالهٔ فارس و اهواز را نقد کرده بخزانه دار حسن سپارند - انتهی. بالجمله تاج الدین بن محاسن صاحب این ترجمه هفتاد سال عمر یافت چه ولادت او در نهصد و نود هـ . ق. اتفاق افتاد و در سال یکهزار و شصت هـ . ق. در گذشت و در مقبرهٔ باب الصغیر بخاک سپرده شد. (نامهٔ دانشوران ج ۵ صص ۱- ۴)
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن امین الدین رازی کاتب و وزیر ممدوح خاقانی. خاقانی در قصیده ای تاج الدین را چنین مدح کند: ... من بری مکرمی دگر دارم بکر افلاک و حاصل ادوار صدر مشروح صدر، تاج الدین کوست تاج صدور و فخر کبار چون خط جودخوانی، از اشراف چون دم زهد رانی، از اخیار تاج را طوقدار و مملوکند مالک طوق و مالک دینار تیر گردون دهان گشاده بماند پیش تیغ زبانش چون سوفار خلف صالح امین صالح که سلف را بذات اوست فخار حبر اکرم هم اسطقس کرم نیر اعظم آیت دادار هو روح الوری و لا تعجب فالیواقیت مهجة الاحجار دل پاکش محل مهر منست مهر کتف نبی است جای مهار مهر او تازیم ز مصحف دل چون ده آیت نیفکنم بکنار تاج دین جعفر و امین یحیی است این بهین درج و آن مهینه شمار تاج دین صاعد و امین عالی است سر کتّاب و افسر نظار (دیوان خاقانی چ عبدالرسولی ص ۲۰۷ و ۲۰۸) و درقصیدهٔ دیگر آرد: ... آفتاب کرم کجاست به ری اهل همت کراست ز اهل عجم سروری دارد آنکه قالب جود کند احیا چو عیسی مریم گوهر تاج ملک، تاج الدین کوست سردار گوهر آدم حاسد خاک پای او کعبه تشنهٔ آب دست او زمزم... (دیوان خاقانی ایضاً ص ۶۶۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (ابوالفتح...) ابن دارست شیرازی از وزراء سلجوقیان است و چند بار وزارت سلطان مسعودبن محمدبن ملکشاه (۵۲۶- ۵۴۷ هـ . ق.) را داشت و در جنگی که بین سلطان مسعود و سنجر روی داد مسعود شکست خورد و تاج الدین اسیر گشت:... و حملت میسرة السلطان سنجر علی میمنة الملک مسعود و ثبت السلطان سنجر مع ابطال ممالیکه، و قراجا الساقی و الملک مسعود فی القلب. فزحف السلطان سنجر الی قراجا، فقاتل اشد قتال حتی اسروا سرمعه یوسف الجاوش صاحبه و أسر تاج الدین [ بن ] دارست وزیر الملک مسعود و انهزم الملک مسعود... (اخبارالدولة السلجوقیه ص ۱۰۱). و رجوع به صفحات ۱۱۸ و ۱۲۲ و ۱۲۳ همین کتاب شود. و صاحب کتاب شدالازار فی حظ الاوزار عن زوار المزار در ذکر احوال اتابک سنقربن مودود چنین آورده است: اول الملوک السلغریة کان ملکا رحیماً عادلا بین البرایا مشفقاً علی جمیع الرعایا قد ولی امور شیراز و اطرافها ثلاث عشرة سنة فبسط العدل و نشر الخیر و لم الشعث و استوزر الصاحب تاج الدین و کان قبل ذالک وزیراً للسلطان مسعودبن محمود [ صح: مسعودبن محمد ]. (شدالازار چ محمد قزوینی صص ۲۵۶- ۲۵۸). علامه محمد قزوینی در حاشیهٔ صص ۲۵۷- ۲۵۸ چنین آورده است: مقصود ابوالفتح تاج الدین بن دارست شیرازی است از مشاهیر عمال و وزراء سلجوقیان، وی چندین نوبت به وزارت سلطان مسعودبن محمدبن ملکشاه (۵۲۶- ۵۴۷ هـ . ق.) نایل آمد و در سنهٔ ۵۲۶ در جنگی که مابین سلطان سنجر و سلطان مسعود مزبور در حوالی دینور روی داد و سنجر غالب گردید از جملهٔ کسانی که بدست سپاهیان سنجر اسیر شدند یکی همین تاج الدین بن دارست بود که در آن وقت وزیر مسعود بود (تاریخ سلجوقیهٔ عماد کاتب ص ۱۵۹. وزبدة التواریخ ص ۱۰۱) و پس از آن در عهد حکومت امیر بوزابه برفارس یعنی مابین سنوات ۵۴۲۵۳۲ هـ . ق. بوزارت امیر مزبور ارتقاء جست ولی علی التحقیق معلوم نیست در چه سالی. در سنهٔ ۵۴۰ که سه نفر از اکابر امراء مسعود یعنی امیر بوزابهٔ مزبور و عبدالرحمن بن طغایرک و عباس والی ری با یکدیگر عقد اتفاقی بسته و امور دولت را در دست گرفتند و بر سلطان مسعودکاملا مسلط گردیدند سلطان را مجبور نمودند که وزارت خود را بصاحب ترجمه تفویض نماید (عماد کاتب ص ۲۱۴ و ابن الاثیر ۱۱:۴۰ وزبدة التواریخ ۱۱۸). و عماد کاتب که باصاحب ترجمه معاصر بوده در این موقع در تاریخ سلجوقیه در حق وی چنین نویسد: «ذکر وزارة تاج الدین ابن دارست الفارسی قال کان ابن دارست وزیر «بوزابه» صاحب فارس، فرتبه فی وزارة السلطان [ مسعود ] لیصدر الامور علی مراده و یورد علی وفق ایراده و کان هذا الوزیر رفیع القدر وسیع الصدر محباً للخیر مبغضاً للشر فما فعل امرا ینقم علیه و لا احال حالا یتوجه لاجلها اللائمة علیه. و نائبه امین الدین ابوالحسن الکازرونی ذوالدین المتین و الحلم الرزین و الاستهتار باعمال البر و الاشتهار بافعال الخیر». در سنهٔ ۵۴۱ هـ . ق. که امیر عباس والی ری مذکور در فوق بتدبیر سلطان مسعود در بغداد کشته شد سپاهیان عباس در کوچه های بغداد بنای شورش گذاردند و عوام و اوباش بقصد غارت سرای تاج الدین وزیر مزبور هجوم آوردند سلطان در حال جماعتی سواران فرستاد تا خانهٔ او را از نهب و تاراج محفوظ داشتند، و اندکی پس از این واقعه بخواهش خود صاحب ترجمه سلطان او را از وزارت خود منفصل نمود و با اعزاز و اکرام تمام بفارس نزد مخدوم قدیمی خود بوزابه فرستاد تا در جلب رضای او نسبت بسلطان و کف شر او بقدر امکان کوتاهی ننماید. (عماد کاتب ۲۱۷- ۲۱۸، و ابن الاثیر ۱۱:۴۴). در سنهٔ ۵۴۹ سلطان محمدبن محمودبن محمدبن ملکشاه (۵۴۷ -۵۵۴ هـ . ق.) او را از فارس باصفهان طلبید تا وزارت خود را بدو دهد و او باصفهان آمد و مدتی نیز در آنجا توقف نمود ولی بالاخره سلطان از آن خیال منصرف گردید و وزارت خود را به شمس الدین ابوالنجیب درگزینی داد عماد کاتب (ص ۲۴۵) و از این فقرهٔ اخیر معلوم می شود که صاحب ترجمه بنحو قدر متیقن تا حدود ۵۰۰ هـ . ق. در حیات بوده است و از این ببعد معلوم نشد چه مقدار دیگر زیسته است و از کتاب حاضر چنانکه در متن ملاحظه می شود و صریحاً بر می آید که تاج الدین صاحب ترجمه بوزارت اتابک سنقربن مودود اولین پادشاه از سلسلهٔ سلغریان فارس (۵۴۳- ۵۵۸ هـ . ق.) نیز نایل آمده بوده است و در شیرازنامه صص ۱۴۷- ۱۴۸ گوید که: وی بوزارت ملکشاه بن محمود [ بن محمد ملکشاه سلجوقی ] در شیراز نیز منتصب شده بوده است ولی چون در این فصول فترت مابین دیالمه و سلغریان، شیرازنامهٔ مطبوع مشحون از اغلاط و اوهام و اشتباهات تاریخی است این سخن او نیز با نهایت احتیاط باید تلقی شود. و در ختام این نکته را نیز ناگفته نگذاریم که صاحب ترجمه بتصریح عماد کاتب ص ۵۱۲ خواهرزادهٔ تاج الملک ابوالغنائم مرزبان بن خسرو فیروز معروف به ابن دارست وزیر ترکان خاتون زوجهٔ ملکشاه و رقیب بزرگ نظام الملک طوسی که بنا بر مشهور قتل نظام الملک باغوای او بوده می باشد و بهمین علت بوده که غلامان نظام الملک چنانکه در کتب تواریخ مشروحاً مذکور است بانتقام خون مخدوم خود ناگهان بر سر او ریخته اعضای او را از هم قطعه قطعه کردند (عماد کاتب صص ۶۱- ۶۳، ۲۱۵ و عموم کتب تواریخ در شرح احوال نظام الملک). رجوع به کتاب شدالازار چ محمد قزوینی ص ۳۴۸ و ۳۴۹ و تجارب السلف چ عباس اقبال ص ۲۸۲ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۶۰ و دستور الوزراء چ سعید نفیسی ص ۲۳۷ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن دریهم علی بن محمد الموصلی الشافعی متوفی بسال ۷۶۲ هجری قمری. او راست: کنز الدرر فی حروف اوائل السور. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۳۳۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن عربشاه عبدالوهاب بن احمد. رجوع به ابن عربشاه در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن عطاء اللََّه رجوع به ابن عطاءاللََّه و تاج الدین ابوالفضل در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن محمود العجمی الشافعی. او راست: شرحی بر کافیة فی النحو ابن الحاجب. (کشف الظنون چ اول استانبول ج ۱ ص ۲۳۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابن مسعودبن احمد. رجوع به تاج الدین عمربن مسعودبن احمد شود.
[ جُ دی ] (اِخ) ابوالغنائم. در تاریخ گزیده (ص ۴۴۸) آرد: سلطان [ ملکشاه ] برنجید [ از خواجه نظام الملک ] و او را معزول کرد، و جایش به تاج الدین ابوالغنائم نائب ترکان خاتون داد... ابوالمعالی نحاص در این معنی گفت در حق سلطان: ز بوعلی مدد از بو رضا و از بو سعد شها که شیر به پیش تو همچو میش آمد در آن زمانه ز هرچ آمدی بخدمت تو مبشر ظفر و فتح نامه بیش آمد زبوالغنائم و بوالفضل و بوالمعالی باز زمین مملکتت را ثبات پیش آمد...» نام و نسب وی از این قرار است: ابوالغنائم ابن دارست مرزبان بن خسرو و فیروز و لقب ویرا تاج الملک هم نوشته اند. رجوع به ابن دارست و ابوالغنائم تاج الملک. و تاج الملک ابوالغنایم در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالفضل احمد بن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی متوفی بسال ۷۰۹ هـ . ق. (کشف الظنون ج ۱ چ ۱ استانبول ص ۲۱۱). معروف به ابن عطاءاللََّه. آقای همائی نوشته اند: شیخ تاج الدین ابوالفضل احمدبن محمدبن عبدالکریم معروف به عطاءاللََّه اسکندرانی شاذلی مالکی متوفی در قاهره بسال ۷۰۹ هـ . ق. (مأخذ ما در تاریخ وفات حاشیهٔ مرآة الجنان است ج ۳ ص ۳۳۰) از استادش ابوالعباس مرسی شاذلی، و او از استادش ابوالحسن شاذلی روایت می کند که بن حرز هم در بلاد مغرب فقیهی مطاع بود و فتوی بسوختن کتاب احیاء العلوم داد پادشاه وقت را برانگیخت... روز پنجشنبه ای بود که نسخه ها از همه جا جمع شد فقها بریاست ابن حرز همه اجتماع کردند و همگی باوی یار شدند که احیاء العلوم غزالی مخالف شریعت محمدی است و فتوی بسوختن نسخه ها دادند قرار شد که فردای آن روز پس از نماز آدینه کتابها را بسوزند ابن حرز هم گوید شب همان جمعه خواب دیدم که پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله و سلم با شیخین نشسته اند و امام غزالی برابرشان ایستاده کتاب احیاء العلوم در دست داشتی و گفتی یارسول اللََّه اینک کتاب من و آنک دشمن من است اگر درین دفتر چیزی بر خلاف شریعت تو نبشته ام توبه ام بپذیر و گرنه داد من از خصم بستان... سپس پیغمبر (ص) فرمود تا مرا برهنه کردند و پنج تازیانه زدند ... (غزالی نامهٔ جلال همایی ص ۳۷۷) زرکلی در ترجمهٔ عطاءاللََّه الاسکندرانی متوفی بسال ۷۰۹ هـ . ق. از دانشمندان و متصوفه شاذلی است. او راست: «الحکم العطائیه» در تصوف و «تاج العروس» در پند و موعظه و «لطائف المنن فی مناقب المرسی و ابی الحسن». (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۶۱). و رجوع به ابن عطاء اللََّه و احمدبن محمد... در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالفضل بن بهاءالدوله خلف بن ابوالفضل نصربن حمد. مؤلف تاریخ سیستان آرد: آمدن امیر مأمون ببرونج در ماه جمادی الاولی بسال چهارصدو نودوشش، آمدن امیر برغش سفهسالار سلطان سنجر به سیستان در آخر ماه صفر و شدن او بپای شارستان و صلح کردن بر آنک امیر بهاءالدوله خلف و امیر اجل تاج الدین ابوالفضل بدو فروشدند و امیر تاج الدین را بر خویشتن ببرد تا ببلخ و ترمد و آنجا ببود شش ماه تا ماه رمضان همین سال در اول ماه جمادی الاخر بسال چهار صدو نود و نه... و عاصی شدن امیر اجل تاج الدین ابوالفضل بر پدر خود غرهٔ ماه رجب همین سال و خصومتها میرفت میان ایشان تا آخرالامر تاج الدین بشد و مرادق و سیستان بیشتر بر وی گشتند، و همه سالاران سیستان بروی گشتند و از اوق و پیش زِرِه و نواحیهاء دیگر، و بشدند در غرهٔ ماه رمضان، درِ شارستان بگرفتند، و جنگ آغاز کردند پیوسته تا روز دوشنبه بیست و دوم ماه رمضان همین سال بعاقبت امیر اجل تاج الدین ابوالفضل درشد در شارستان و بامیری بنشست بدین تاریخ و امیرشاهنشاه برادر وی بگریخت و عاصی شد بروی و حصار طاق بگرفت و کوتوال آنرا بکشت و تاختن ها می کردند بر یکدیگر، و امیر بهاءالدوله درین وقتها در شارستان بود آخرالامر بگریخت، بشد بحصار طاق برامیر شهنشاه یکی شد، و امیر قلمش را و لشکر وی را بکشید به سیستان و او را در ناحیت اسفزار بود. آمدن امیر قلمش به سیستان غرّه ماه ذی القعده بسال پانصد، اندر سیستان و در نواحی آن پیوسته بودند، تا نیمهٔ ماه محرم بسال پانصد و یکی، امیر بهاء الدوله بشد بر لشکر قلمش تا برون وجول تا آخر الامر امیر اجل ملک مؤیدتاج الدین ابوالفضل با پدر خود صلح کرد بهاءالدوله، و او را بیاورد بر آنکه بیاید به سیستان و همه مرادهای او بحاصل، الاامیری او را ندهم، این من باشم... و شدن تاج الدین بسمرقند بسال پانصد و سی و پنج و آمدن از سمرقند در شوال بسال پانصد و سی و هشت... (تاریخ سیستان چ بهار صص ۳۸۹- ۳۹۱). تاج الدین در سنهٔ ۵۳۶ و بقولی ۵۳۵ هـ . ق. در رکاب سلطان سنجر در جنگ معروف قطوان سمرقند با لشکر خطا حاضر بوده و شجاعت عجیبی بروز داده و همانجا اسیر شده و مدت یکسال باحترام تمام نزد خان خطا بوده و بعد آزاد شد. (کامل ۱۱ ص ۳۳) (راحة الصدور ص ۱۸۳) (تاریخ سیستان چ بهار ص ۳۹۱ ج ۴). رجوع به راحة الصدور چ اقبال ص ۱۶۹ و ۱۷۳ و ۱۷۴ شود. خوندمیر در حبیب السیر صاحب ترجمه را بنام تاج الدین ابوالفضل بن طاهربن محمد یاد کند و گوید:... چون سلطنت از آن خاندان (غزنویان) به سلجوقیان انتقال یافت در زمان سلطان سنجر، طاهربن محمد که بروایتی از اولاد طاهربن خلف بن احمد بود و بقولی در سلک احفاد ملوک عجم انتظام داشت در آن ولایت به نیابت سلطان سنجرلواء حکومت برافراشت و پس از فوت وی پسرش تاج الدین ابوالفضل در آن مملکت حاکم شد و او بصفت شجاعت و فضیلت و سخاوت موصوف بود و باصابت رای و تدبیر سرآمد حکام زمان می نمود بنابر آن در سلک مخصوصان سلطان سنجر انتظام یافت و در معارک سلطان با مخالفان آثار جلادت بظهور رسانیده پرتو انوار عنایت سلطان بر وجنات حالش تافت. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۷)... و لشکر سلطان سنجر بخلاف معهود و مقصود شکستی فاحش یافته قرب سی هزار کس کشته شدند و سلطان سنجرمتحیر گشته تاج الدین ابوالفضل که والی سیستان بود عرض نمود که ای خداوندجهد باید کرد که بسرعت هر چه تمامتر خود را از این گرداب مهلک بساحل نجات کشیم که زیاده از این ثبات و قرار مستلزم ازدیاد نکال و خسارت خواهد بود و سلطان با سیصد سوار اسفندیار آثار بر صفوف کفار حمله کرده باده پانزده کس جان بکنار کشید وبحصار ترمذشتافت و تاج الدین ابوالفضل با منکوحهٔ سلطان ترکان خاتون گرفتار گشت و گورخان او را حریف مجلس بزم خود ساخت و سایر اسیران را رخصت انصراف داد. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۰۹) و نیز مؤلف قاموس الاعلام ترکی نام وی را بدینسان آورده است: تاج الدین ابوالفضل بن طاهر یکی از حکمرانان سیستان بود و بسال ۵۴۵ هـ . ق. از طرف سلطان سنجر سلجوقی به حکومت منصوب گشت و تا ظهور چنگیزخان این خاندان حکمرانی داشتند و هشتمین حکمران این سلاله موسوم به تاج الدین دو سال در مقابل لشکر مغول پایداری کرد اما آخر مغلوب گردید و اسامی امراء این طایفه بدین قرار است: ۱- تاج الدین ابوجعفر ۲- شمس الدین محمدبن تاج الدین ۳- تاج الدین هرب بن عزّ الملک ۴- بهرام شاه بن تاج الدین ۵- نصیرالدین بن بهرام ۶- رکن الدین بن بهرام ۷- شهاب الدین محمدبن تاج الدین ۸- تاج الدین رجوع به ابوالفضل تاج الدین بن طاهر در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالفضل احمد بن محمد معروف به ابن عطاءاللََّه. رجوع به ابن عطاءاللََّه و تاج الدین ابوالفضل در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالقاسم عبدالرحیم بن الشیخ رضی الدین محمدبن الشیخ عمادالدین ابی حامد. وی کتاب الوجیر غزالی را مختصر کرد و نامش را «التعجیز فی اختصار الوجیز» نهاد و نیز کتاب «المحصول فی اصول فقه» و طریقهٔ رکن الدین طاوسی در خلاف را مختصر کرد. در موصل بسال ۵۹۸ هـ . ق. متولد شد و چون قوم تاتار بر موصل استیلا یافتند در ماه رمضان سال ۶۷۰ وارد بغداد گردید و در جمادی الاول سال ۶۷۱ هـ . ق. وفات یافت. (از تاریخ ابن خلکان ج ۲ ص ۵۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالقاسم عبدالغفاربن محمدبن عبدالکافی السعدی الشافعی. سیوطی در کتاب حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج ۱ ص ۱۷۹ گوید: المحدث عن ابن عزون و النجیب وعدة و خرج التساعیات (؟) و المسلسلات و تمیز و اتقن و ولی مشیخة الصالحیه وافتی، مات فی ربیع الاول سنة اثنین و ثلاثین و سبعمائه.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالملوک خسرو ملک. رجوع به خسرو ملک ابوالملوک شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوالیمین زیدبن حسن کندی. رجوع به تاج الدین کندی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوبکر عبدالرحمن بن ابی طالب الاسکندرانی. نزد فخربن عسا کر فقه آموخت تا در مذهب بارع گشت. تاج الدین بکار تدریس و فتوی اشتغال داشت و به سال ۶۶۳ هـ . ق. وفات کرد. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره جزء ۱ ص ۱۷۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوسعید محمدبن ابی السعادات. رجوع به ابوسعید... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابوطالب شیرازی. رجوع به ابوطالب تاج الدین فارسی شیرازی در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) ابوعبداللََّه محمدبن سید ابوجعفر قاسم بن حسین بن معیة الحلی الحسنی الدیباجی، و این نسبت بفروش دیبا (دیباج) است مثل زجاجی نسبت به زجاج. از مشاهیر علماء در طرق اجازات است و نظیر وی در کثرت اساتید و مشایخ دیده نشده و او از جملهٔ سادات بنی حسن مجتبی از شعبهٔ حسن مثنی از دوحهٔ ابراهیم بن حسن ملقب به ابراهیم القمر از شجرهٔ امام زاده اسماعیل مشهور باسمعیل الدیباج از سلسلهٔ فرزند وی حسن شهید بفخ است. یکی از اجداد این خاندان ابوالقاسم علی است که معروف به ابن معیة بود و این نسبت بتمام افراد این خاندان اطلاق شود. معیه نام مادر ابوالقاسم علی است وی دختر محمدبن جاریة انصاریة کوفیة است. تاج الدین را شاگردش احمدبن علی در کتاب «عمدة الطالب» در ضمن اعقاب ابن معیة مذکور ترجمه کرده گوید پیرامن دوازده سال در خدمت وی بودم حدیث، نسب، فقه، حساب، ادب، تاریخ، شعر و جز آن نزد وی آموختم، و دختر خردسال وی را تزویج کردم ولی در کودکی در گذشت، او راست: «معرفة الرجال» در دو مجلد بزرگ و «نهایة الطالب فی نسب آل ابی طالب» در ۱۲ مجلد و «الثمرة الظاهرة من الشجرة الطاهره» در چهار مجلد «الفلک المشحون فی انساب القبائل والبطون» و «اخبار الامم» که بیست و یک جلد آن بیرون آمده و میخواست آنرا به صد جلد برساند که هر جلد چهارصد برگ باشد، و «سبک الذهب فی شبک النسب» و «الحدة و الزینه» و «تذییل الاعقاب» و «کشف الالباس فی نسب بنی العباس» و «الابتهاج» در علم حساب و «منهاج العمال» وی متولی پوشاندن لباس فتوت بمردم بود و ایشان برای مرافعات به وی مراجعه میکردند و او حکم میکرد و ایشان مراسیم وی را امتثال میکردند و این منصب در خاندان معیة از عهد ناصرالدین اللََّه ارثی بود، و برخی از خویشان وی درین منصب با وی معارض بودند. پوشانیدن خرقهٔ تصوف نیز بدون منازع باوی بود. اما در نسب پنجاه سال پیشقدم این فن بود، و احفاد را باجداد میپیوست اما در حدیث و معرفت غوامض آن مسلم عندالکل بود و شعر وی را نیز یاد کرده گوید: از شاگردان علامهٔ حلی و پسرش فخرالمحققین و پسر خواهرش سید عمیدالدین و امام نصیرالدین کاشانی بود و از مشایخ شهید اول و سه فرزندش محمد و علی وام الحسن فاطمه میباشد و از عدهٔ بسیاری روایت دارد که خود ایشان را در اجازه یی که برای شهید نوشته یاد کرده است و صاحب معالم نسخهٔ آنرا داشته و در اجازهٔ کبیرهٔ خویش از آن یاد نموده است صاحب روضات قسمتی از اجازهٔ صاحب معالم که در آن عبارات اجازهٔ تاج الدین (مترجم) آمده است نقل کرده و اساتید تاج در آن یاد شده اند. صاحب امل الآمل نیز تاج الدین را یاد کرده گوید: شهید از وی روایت دارد و در اجازات خود وی را اعجوبة الزمان نامیده و من (صاحب امل الآمل) اجازهٔ او را که برای شهید و پسران او محمد و علی و دخترش ست المشایخ ام الحسن فاطمه نوشته بخط خود وی دیده ام. سپس مقداری از اشعار او را آورده است. صاحب روضات گوید: تاج الدین محمدبن قاسم (صاحب ترجمه) از علمای عامه نیز روایت دارد وعده ای از عامه از اشعار او در کتب خود آورده اند. و صاحب لؤلؤة نیز همین مطالب را دربارهٔ صاحب ترجمه آورده است. رجوع به روضات الجنات چ ۱ صص ۶۱۲- ۶۱۴ و شدالازار ص ۱۲۶ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابومحمد احمدبن عبدالقادربن احمدبن مکتوم قیسی. رجوع به ابن مکتوم و احمدبن عبدالقادر در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابومحمد جعبری رجوع به ابومحمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (ابن بنت الاعز ...) ابومحمد عبدالوهاب بن خلف بن بدرالعلامی والاعز وزارت الکامل را داشت و بعلم و تقوی و پاکدامنی مذکور و معروف و منصب قضای مصر داشت و تدریس شافعی و صالحیه با او بود در ۱۷ رجب سال ۶۶۵ هـ . ق. وفات کرد او را دو پسر بود یکی صدرالدین عمر که فقیه و عارف در مذهب بود دیگری تقی الدین ابوالقاسم عبدالرحمن که او هم فقیه و امامی بارع و شاعر بود. رجوع به حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج ۱ ص ۱۸۹ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابومحمد علی بن عبداللََّه بن ابی الحسن الاردبیلی تبریزی نزیل قاهره متوفی بسال ۷۴۶ هـ . ق. او راست شرح بزرگی بر کافیة فی النحو ابن الحاجب مانند شرح رضی و از تألیف آن در بیست و هفتم محرم سنه ۷۴۲ فراغت یافته است. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۲۵۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ابونصر عبدالوهاب بن تقی الدین سبکی. رجوع به تاج الدین سبکی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن خطیب گنجه ای (ابن خطیب) از شعرای دورهٔ غزنوی است وی از اهالی گنجه و شوی مهستی شاعرهٔ معروف ایران است امیر علیشیر نوائی در مجالس النفائس ص ۳۲۷ چنین آورده است: ابن خطیب گنجه ای- نام او تاج الدین احمد است معاصر سلطان محمود غزنوی بوده و اشعار خوب دارد و از جملهٔ اشعار او مناظره ای است که با زن خود مهستی کرده و گویند که پیش از نکاح مهستی را بمجامعت دعوت کرده مهستی در جواب این رباعی گفته: تن با تو بخواری ای صنم در ندهم با آنکه ز تو به است هم درندهم تاری ز سر زلف بخم برندهم بر آب بخسبم خوش و نم در ندهم. بعد از آن پسر خطیب با مهستی حیله ای کرد و مکری نمود: کسی پیش او فرستاد نه بنام خود بلکه دیگری، و مهستی را بنام دیگری رام کرد چون مهستی شب پیش او بر آمد و ابن خطیب از او محظوظ گشت باو گفت: تن زود به خواری ای جلب در دادی وز گفتهٔ خویش زود بازاستادی گفتی خسبم بر آب و نم در ندهم بر خاک بخفتی و نم اندر دادی. (مجالس النفائس چ علی اصغر حکمت). رجوع به احمدبن خطیب در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن شرف الدین سعیدبن محمدبن الاثیر الحلبی الکاتب المنشی که بعد از فوت فتح الدین عبدالظاهر ابتدا در دمشق و سپس در مصر مباشرت کتاب انشاء را داشت و مردی فاضل و نبیل بود و در نظم و نثر دستی تمام داشت و در سال ۶۹۱ هـ . ق. درگذشت. (رجوع به کتاب حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره جزء اول ص ۲۶۱ شود).
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن عبدالقادربن مکتوم قیسی حنفی. رجوع به احمدبن... و ابن مکتوم در همین لغت نامه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن عثمان بن ابراهیم صبیح ترکمان... رجوع به احمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن عزالدین اسماعیل بن احمد. پدرش از صوفیان خوش منظر و خوش محضر بود خانوادهٔ او از مردم پرهیزکار و عابد بودند و در راه اصفهان خانقاهی چند داشتند که در آن مسافرین را پذیرائی می کردند. شیخ تاج الدین به تبریز و سلطانیه و غیرهما مسافرت کرد و سلاطین و امراء بر اثر برآورده شدن نذرهائی که برایش کرده بودند باو اعتقاد پیدا کردند. وی در سماع حرکات شگفتی آور میکرد که بینندگان را بهیجان می آورد. آنگاه به شیراز باز گشت و خانقاهی بنا کرد که از صوفیان پذیرائی میشد و مواجبی برای سماع در روزهای جمعه برقرار کرد و در سنهٔ... هفتصد هـ . ق. وفات یافت و او را در جوار پدرش در خانقاهشان دفن کردند. (از شد الازار فی حط الاوزار عن زوار المزار چ قزوینی ص ۲۶۷).
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن محب الدین محمدبن الکمال الضریر العباسی وی از جد خود و ابن رواج والسبط روایت کرد، در جمادی الاول ۷۲۱ در سن ۷۹ سالگی در مصر وفات کرد. رجوع به کتاب حسن المحاضره فی الاخبار مصر و القاهره جزء اول ص ۱۷۹ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی مکنی به ابوالفضل. رجوع به احمدبن... و ابن عطااللََّه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالقادر بعضی نسب ابن مکتوم را احمدبن محمدبن عبدالقادر نوشته اند. رجوع به ابن مکتوم و احمدبن عبدالقادربن احمد شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) احمدبن محمدبن علی معروف به تاج الدین عراقی از وزرای امیر مبارزالدین محمد مظفر و یکی از ممدوحین خواجوی کرمانی. خواندمیر در دستور الوزراء آرد: خواجه تاج الدین عراقی از اکابر ولایت کرمان بود و به اصابت رأی و تدبیر محتاج الیه هر پیر و جوان می نمود و در آن اوان که ملک قطب الدین بیک روزی با امیر مبارزالدین محمد مظفر مخالفت کرده، در بلدهٔ کرمان متحصن شده جناب مبارزی بظاهر آن شهر آمده آغاز محاصره نمود خواجه تاج الدین خود را از مضیق حصار نجات داده بعز بساط بوسی امیر محمد رسانید و منظور نظر تربیت گشته پای بر مسند وزارت نهاده و در آن اوقات که مولانا شمس الدین صاین قاضی زمام اختیار ممالک امیر محمد را در قبضهٔ اقتدار آورد خواجه تاج الدین از درجهٔ اعتبار افتاده چنانکه سابقاً مذکور شد مولانا را [ مولانا شمس الدین صاین را ] بر آن داشت که برسم رسالت بجانب شیراز رفت و چون خدمت مولوی نقض عهد کرده بوزارت امیرشیخ ابواسحاق مشغول گشت و نزد امیر محمد مظفر بوضوح پیوست که توجه او بنابر اغوای خواجه تاج الدین بوده حکم کرد که خواجه را بسیاست رسانند. خواجه در بدیهه این بیت برزبان آورد: بر تاج عراقی ز سر لطف ببخش تا خسرو تاج بخش خوانند ترا و امیر مبارزالدین محمد رقم عفو بر جریدهٔ جریمه خواجه تاج الدین کشیده خواجه چند گاه دیگر بسر انجام امور وزارت اشتغال نمود اما بالاخره بموجب فرمودهٔ امیر محمد بعز شهادت فایز شد. (دستورالوزراء چ سعید نفیسی ص ۲۴۷ و ۲۴۹). کمال الدین ابوالعطا محمودبن علی کرمانی متخلص به خواجو... در کرمان متولد شده و در آن شهر بکسب کمال اشتغال ورزیده و مدّاحی تاج الدین عراقی (احمدبن محمدبن علی) وزیر امیر مبارزالدین مظفری را نمود و مثنوی «گل و نوروز» را بنام وی ساخته و دربارهٔ وی قصاید و مدایح انشاه نموده و این وزیر نسبت به وی عنایت و توجه زیاد داشته و گروهی از نویسندگان را به جمع و تدوین دیوان وی وادار کرده و مجموعه ای که شامل ۲۵۰۰۰ بیت گردیده از آثار او مرتب و آنرا «صنایع الکمال» نامیده اند و در آخر دیباچهٔ این دیوان تذکر داده شده که آنچه پس از این طبع وقاد وی تراوش نماید بنام «بدایع الجمال» نامیده خواهد شد... (فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ صص ۵۱۲-۵۱۳). بنابر آنچه گفته شد تاریخ قتل وزیر صاحب ترجمه بین سالهای ۷۴۲ (سال تصنیف گل ونوروز خواجو) و ۷۲۵ هـ . ق. سال وفات شیخ ابواسحاق است رجوع به تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۵۴۹ و حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۹۲ و ۲۷۵ و ۲۷۹ و ۲۸۲ و تاریخ گزیده چ براون ج ۱ ص ۶۳۲ و ۶۳۹ و ۶۴۰ و تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ص ۸۳ و ۸۶ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (الشیخ...) احمدبن محمود نعمانی معروف به حرّ. از بزرگان و دانشمندان علم حدیث و تفسیر و حافظ قرآن کریم و ضابط قراآت هفتگانهٔ آن بود پدر و جد او نیز از علماء بوده اند و نسبش به ابوحنیفه می رسد ابن القناد در سیرهٔ خود گفته است: جدم شمس الدین محمد نعمانی در مدرسهٔ سلطان محمد شاه در ری درس می گفت و چون سلطان وفات کرد و اختلاف در میان مردم روی داد او ببغداد برگشت و سپس فرزندش نجم الدین محمود باصفهان آمد تا نامه ای را از طرف خلیفه به آنجا رساند و در این شهر با ملک دولتشاه مأنوس شد دولتشاه از او خواست در اصفهان سکونت گزیند محمود به وی وعده داد با استجازهٔ خلیفه باصفهان بازگردد و ببغداد شد و از خلیفه اجازت گرفت و با خانوادهٔ خود باصفهان بازگشت و در این شهر خداوند فرزندی باو داد که او را احمد نام نهاد و چون تاج الدین احمد بزرگ شد قرآن را در کوتاه ترین مدت حفظ کرد و بعلم حدیث و تفسیر پرداخت و دوازده هزار حدیث صحیح و حسن و سه هزار موضوع دیگر حفظ کرد از مشایخ اویند ابوالفتوح عجلی و شیخ شهاب الدین سهروردی و امثالهم او راست کتابی در حدیث بنام «سبعة ابحرمن مؤلفات الحر». آنگاه خطیبی اصفهان و وعظ در محافل بدو واگذار شد سپس به شیراز رفت و در جامع عتیق هر روز جمعه و در جامع جدید ایام ماه رمضان وعظ کرد و در پوشیدن لباس طریق سلف صالح می پیمود... شیخ تاج الدین هشتاد و هشت سال عمر کرد و چون قاضی بیضاوی در گذشت روز ختمش تاج الدین وعظ کرد و در آخر وعظ ابیاتی چند بر خواند و گفت منهم تا روز پنجشنبه مهمان شمایم عصر پنجشنبه تب کرد و چون اذان عصر گفته وضو گرفت و نماز گزارد و در گذشت. (از شدالازار فی حط الاوزار عن زوار المزار چ قزوینی صص ۳۰۴- ۳۱۰). علامهٔ فقید قزوینی در حاشیهٔ صفحهٔ ۳۱۰ شدالازار آرد: چنانکه ملاحظه می شود وفات صاحب ترجمهٔ حاضر یعنی شیخ تاج الدین احمدبن محمودبن محمد نعمانی معروف به حرّ فقط چند روزی بعد از وفات امام الدین عمر بیضاوی پدر قاضی بیضاوی معروف صاحب نظام التواریخ و تفسیرمشهور روی داده بوده است، و چون وفات قاضی امام الدین مذکور بتصریح مؤلف در ترجمهٔ او (ص ۲۹۵) در ربیع الاول سنهٔ ۶۷۵ هـ . ق. بوده پس وفات صاحب ترجمه نیز بالضرورة در همان سال وقوع یافته بوده است و چون باز بتصریح مؤلف در چند سطر قبل سن او در وقت وفات هشتاد و هشت سال بود پس بالنتیجه تولد او در حدود سنهٔ ۵۸۷ هـ . ق. بوده است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمدبن محمود عمر خجندی. رجوع به احمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) احمد وزیر. یکی از وزرای فارس. در سال ۷۸۲ هـ . ق. جنگی از آثار دانشمندان و شعرا ترتیب داد که اکنون در کتابخانهٔ شهرداری اصفهان موجود است. مرحوم غنی در مقدمهٔ ص یزِ -لد تاریخ عصر حافظ آرد: در مجموعه ای که در سال ۷۸۲ هـ . ق. یعنی ده سال قبل از وفات خواجه حافظ بامرتاج الدین احمد وزیر در شیراز بدست جماعتی از فضلا مرتب شده یعنی هر یک چند صفحه در آن بخط خود نوشته اند... و نیز در حاشیهٔ ص ۲۳۰ آرد: یکی از فراهم کنندگان جنگ تاج الدین احمد وزیر که بطوری که اشاره شد اصل نسخه مورخ بتاریخ هفتصد و هشتاد و دو در کتابخانهٔ شهرداری اصفهان مضبوط و یک نسخه سواد آن نزد نگارنده است شخصی بنام عزالدین مطهر از شعرا و فضلای معاصر شاه شجاع که چهارده صفحه از این جنگ فراهم آوردهٔ اوست یعنی از صفحهٔ ۴۳۳ تا صفحه ۴۴۷ نسخهٔ متعلق بنگارنده و قسمت معظم این چهارده صفحه اشعار خود عزالدین مطهر است از غزل و قصیده و رباعی. در ابتدای این چهارده صفحه که به دست عزالدین مطهر فراهم شده نوشته شده است: «مما افصح عن لطایف المرتضی الاعظم صاحب جوامع الکلم فی نوابغ الحکم عزّ الملة و الدین مطهر اعلی اللََّه شأنه». و در آخر این قسمت این عبارت نوشته شده است: «حررّه العبد الاصغر افقر عباداللََّه الغنی مطهربن عبداللََّه بن علی الحسنی احسن اللََّه حاله و حقق آماله تذکرة لصاحبه الصاحب الاعظم مستجمع مکارم الاخلاق و محاسن الشیم خواجه تاج الدولة و الدین احمد عظم اللََّه قدره فی منتصف رجب المرجب لسنة اثنی و ثمانین و سبعمائه (۷۸۲ هـ . ق.) حامداً للََّه و مصلیاً لرسوله» از جملهٔ اشعار این سید عزالدین مطهر قصیدهٔ مطولی است ... در مدح شاه شجاع... اینک عین آن قصیده را در اینجا ثبت می کنیم... مطلع قصیده این است: حذر کن ای دل از آسیب روزگار حذر که چرخ شعبده باز است و دهر حیلت گر... سال ۷۸۲ هـ . ق. که سال تدوین این محموعه است و صاحب مجموعه در آن سال وزارت داشته است مقارن سلطنت شاه شجاع مظفری (۷۶۰- ۷۸۶ هـ . ق.) است و بنابراین باحتمال قوی صاحب ترجمه یکی از وزرای شاه شجاع بوده است. آقای حکمت در ذیل تاریخ ادبیات برون. (از سعدی تا جامی ص ۲۴۶- ۲۴۷ نام وزیر مذکور را تاج الدین علی نقل کرده اند، این چنین: نسخهٔ مجموعهٔ اشعار خطی در اصفهان- در کتابخانهٔ شهرداری اصفهان جنگ نفیسی است که یکی از وزرای قرن هشتم هجری ساکن شیراز بنام تاج الدین علی بشکل بیاض ترتیب داده و بچند قسمت منقسم است و هر قسمت خاص یکی از شعرای همان عصر است و در ورق اول هر قسمت کاتبی بخط سرخ جلی بقلم ثلث نام و القاب آن شاعر را نوشته چهل و چهار تن از بزرگان زمان از وزراء و حکما و فقها و شعرا و عرفا و غیره هر یک چند صحیفه در آن از محفوظات خود یا از اشعار و آثار خویش چیزی نگاشته اند و آنان بتدریج از ماه صفر ۷۸۲ هـ . ق. تا ماه شوال همان سال در آن سفینه یادداشتهائی ثبت و رقم و امضا کرده اند. سزاوار است این نسخهٔ نفیس که از مآخذ ادبی این عصر و غزلی از حافظ و قطعاتی از ابن یمین و دیگران را متضمن است بعینه گراور و چاپ شود. (از سعدی تاجامی ج ۱). در نام پدر وزیر مذکور خلط شده است، چه مرحوم غنی در تاریخ عصر حافظ مقدمهٔ ص یز حاشیه نوشته اند:... و جنگ دیگر که باهتمام تاج الدین احمد وزیر در سنهٔ ۷۸۲ هـ . ق. فراهم آورده شده باین معنی که اغلب فضلا و علمای معاصر او بخواهش او چیزی بخط خود در آن جنگ نوشته اند و نسخهٔ منحصر به فرد آن در کتابخانه بلدیهٔ اصفهان محفوظ است. و آقای محمد علی معلم حبیب آبادی کتابدار کتابخانهٔ شهرداری اصفهان در این باب یادداشتی برای ما فرستاده اند که ملخص آن چنین است:... دربارهٔ شرح احوال تاج الدین وزیر، جامع جنگ کتابخانهٔ شهرداری باید بحضور مبارک عرض کنم که از قراری که این فقیر در سال ۱۳۵۹ باموانعی که برای اینکار در پیش داشتم فهرستی از آن در رساله یی مخصوص نوشتم ... هفتادو شش نفر در این جنگ بیاض بخط خود چیزی نوشته اند... و در بسیاری از این شماره ها نام جامع برده شده ولی از چند شماره... قدری بیشتر از شماره های دیگر معرفی او شده و از همه چنین برآید که وی تاج الدین احمدبن محمدبن احمد و از وزراء مملکت فارس بوده و ظاهراً او غیر از تاج الدین عراقی احمدبن محمدبن علی است که در جلد دوم فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ سپهسالار نوشته و وی وزیر امیر مبارزالدین مظفری بوده و خواجوی کرمانی برخی از کتب خود را بنام او نموده... رجوع به تاریخ عصر حافظ ص ۹ و ۲۰ و ۵۱ و ۱۳۲ و ۱۹۹ و ۲۳۰ و ۲۳۱ و... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ارموی، محمدبن حسین. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء ج ۲ ص ۳۰ در شرح کتب فخرالدین خطیب آرد: الرسالة الکمالیة فی الحقائق الالهیة، الفها، بالفارسیة لکمال الدین محمدبن میکائیل، و وجدت شیخنا الامام العالم تاج الدین محمد الارموی قد نقلها الی العربی فی سنة خمس و عشرین و ستمائة (۶۲۵ هـ . ق.) بدمشق رجوع به تاج الدین محمد الارموی و رجوع به محمدبن حسین شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (شیخ...) استوی. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده نام او را در زمرهٔ اکابر مشایخ آرد: در ذکر مشایخ از مسلمانان، هر که صحبت رسول علیه الصلوة و السلم دریافته بود ایشانرا صحابه خوانند و هر که ایشان را دریافت تابعین گویند و هر که تابعین دریافت تبع تابعین لقب دادند لقب دراز می شد، اقوامی را که بعد از ایشان بودند مشایخ خطاب کردند اکنون ذکر بعضی از اکابرایشان ایراد کرده می شود... شیخ تاج الدین استوی... رجوع به تاریخ گزیده ج ۱ فصل چهارم از باب پنجم صص ۷۶۰- ۷۹۲ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اسکندرانی ابوالفضل احمدبن محمدبن عبدالکریم زاهد اسکندرانی رجوع به احمد... و ابن عطاءاللََّه شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اسکندرانی رجوع به تاج الدین ابوبکر عبدالرحمن بن ابی طالب الاسکندرانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اسکندری رجوع به احمدبن عطاءاللََّه اسکندری شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اسماعیل الباخرزی از شعرای باخرز است و عوفی در لباب الالباب آرد: الاجل تاج الدین اسماعیل باخرزی که از اکابر و اعیان باخرز بود و ذات او مجمع فضایل و مفاخر هر جوهر نادری که از قعر بحر خاطر جوهری ضمیر او در سلک کلک کشیدی، لؤلؤ لالا بودی و هر معنی بکر که نتیجهٔ بنات فکر او بودی بانگشت احتقار در دیدهٔ ابکار جنان و دلبران جهان زدی این غزل از لطف لفظ او نمونه ای است و از گل چمن فضل او گونه ای می گوید: غزل تا خبر وصل آن نگار نیاید گلبن امید من ببار نیاید تا که نیاید نگار من بکنارم حسرت و درد مرا کنار نیاید تا سر آن زلف بی قرار نگیرم در دل بی صبر من قرار نیاید تا که ورا در بر استوار نگیرم زندگی خویشم استوارنیاید جان وجوانی مرا ز بهر تو بایست بی تو کنون هر دوم بکار نیاید چشم ندارم بروزگار وصالت بخت من این روز و روزگار نیاید از تو و هجر تو زینهار نخواهم کز تو و هجر تو زینهار نیاید. غزل تا بکوی تو ره گذر دارم کافرم گر ز خود خبر دارم دل ربودی و قصد جان داری رسم و آیین تو زبر دارم غمت از جان من نخواهد برد غمت از جان عزیز تر دارم جز غم عاشقی و تنهایی صد هزاران غم دگر دارم ابلهی بین که باضعیفی خویش دست با چرخ در کمر دارم نه باندازهٔ سری که مراست بسر تو که درد سردارم من بیچاره می نیارم گفت آنچه زین چرخ چاره کر دارم در هنر گرچه عالمی دگرم عالمی خصم بی هنر دارم * و این قطعه در حق گران جانی گفته است: چونت بخوانم نیائی اینست حماقت چونت نخوانم بیایی اینست گرانی دعوی دانش کنی همیشه ولیکن هیچ ندانی همی که هیچ ندانی. * چو روی خوب ترا بینداین دو چشم رهی پر آب گردد گویی همی سحاب شود که هست روی تو خورشید و هر که در خورشید نگه کند بزمان چشم او پر آب شود. * و این چند رباعی از کارگاه ضمیر او ببارگاه تقریر رسیده است که میگوید: ای دوست اگر داد کنی ور بیداد تن در همه کارهات در خواهم داد جانم نشود مگر بدیدار تو شاد روزی که ترا نبینم آن روز مباد. * در عشق تو خون خوردن و غم سود نداشت در صبر گریختیم هم سود نداشت هر حیله که آدمی تواند کردن من با تو بکردم ای صنم سود نداشت * چاکر چو همه نقش خیال تو نگاشت این فرقت دردناک را چشم نداشت آسوده بدم با تو فلک نپسندید خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت. * دل را چه دهم فریب چندین بسخن چون کار مرا نه سرپدید است و نه بن در سال نو از رفته قیاسی می کن سال نو و صد هزار اندوه کهن. * چون دید مرا یار سراسیمه و سست وز جان و جهان هر دو برون آمده چست گفتا نه ز من شنیده بودی ز نخست کاندیشهٔ چون منی نه اندازهٔ تست. * ابریست که جز بلا نبارد غم تو زهریست که تریاک ندارد غم تو در هر نفسی هزار محنت زده را بیدل کند و ز جان برآرد غم تو. * چون دست اجل جان شکر آید غم تو چون پای قضا در بدر آید غم تو وآن روز که گویم بسر آید غم تو سر برزند از زمین بر آید غم تو * جان گر زغمت چو ابر بهمن گرید وز رنج بصد هزار شیون گرید کو دشمن من تا بمن اندر نگرد پس بنشیند بدرد و بر من گرید. * نزدیک من ای راحت جانم که تویی تو آمده ای و من بدانم که تویی آخر بر من سوختهٔ ساخته دل چندان بنشین که من بدانم که تویی. و چون شهاب الدین ابوالحسن طلحه بعالم بقا رفت این رباعی در مر ثیت او گفته است: جانی که مرا بی تو به مرگ ارزانیست گر هست درین تنم ز بی فرمانیست دانی که مرا پس از تو، ای راحت جان با درد تو زیستن ز بی درمانیست (لباب الالباب چ گیب ج ۲ صص ۱۵۶۱۵۹). آتشکدهٔ آذر در ترجمهٔ احوال وی آرد: تاج الدین اسماعیل باخرزی از احوالش چیزی معلوم نشده و از افکارش نیز شعری سوای این رباعی بنظر نرسیده اضطراراً نوشته شد و بسیار بد فرموده اند: ای دوست اگر داد کنی ور بیداد تن در همه شیوه هات در خواهم داد جانم نشود مگر بدیدار تو شاد روزی که ترا نبینم آنروز مباد. رجوع به آتشکدهٔ آذر چ بمبئی ص ۶۷ (ذیل شعرای جام) شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اصغر. شمس الدین احمدبن سلیمان مشهور به ابن کمال پاشا تعلیقه ای بر کتاب طهارت دارد و در آن تاج الدین اصغر را رد کرده است. رجوع به کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۱ ص ۱۱۳ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اشنهی. مؤلف شدالازار فی حطالاوزار عن زوار المزار در ترجمهٔ احوال خواجه امام الدین داودبن محمدبن روزبهان الفرید نام وی را در زمرهٔ کسانی آورده است که خواجه امام الدین تلقین ذکر و طریقهٔ ارشاد و دعوة را از آنها آموخته است. رجوع به شد الازار... چ قزوینی ص ۳۵۲ شود و مرحوم علامهٔ قزوینی در حاشیهٔ همین صفحه آرد: اطلاع درست روشنی از احوال این شخص در جایی بدست نیاوردیم ولی گمان می کنیم بظن بسیار قوی که این شیخ تاج الدین اشنهی باید پدر شیخ صدرالدین محمود اشنهی سابق الذکر در ص ۳۰۷ حاشیهٔ ۸ باشد که بنقل از وصاف شمه ای از احوال او را در آنجا ذکر نمودیم. در کتاب «تحفة العرفان فی ذکر سیدالاقطاب روزبهان» در فصل مشایخی که معاصر با شیخ روزبهان بقلی (متوفی در سنهٔ ۶۰۶ هـ . ق.) بوده اند ولی با او ملاقات نکرده بوده اند حکایتی ممتع راجع به یکی از ایشان موسوم به شیخ الاسلام تاج الدین محمود اشنهی نقل می کند بروایت از پسر او شیخ صدرالدین محمد اشنهی که بواسطهٔ طول حکایت از نقل آن صرفنظر گردید، این شیخ تاج الدین محمود اشنهی مذکور در تحفةالعرفان به احتمال بسیار قوی بمناسبت اتحاد لقب و نسبت و توافق عصر باید همین شیخ تاج الدین اشنهی مذکور در متن حاضر ما باشد و پسرش شیخ صدرالدین محمود اشنهی نیز بظن بسیار قوی باید همان شیخ صدرالدین محمود اشنهی مذکور سابقاً در ص ۳۰۷ حاشیهٔ ۸ باشد بنقل از وصاف، منتهی در وصاف نام او را محمود نگاشته و در تحفة العرفان محمد و لابدیکی از این دو تحریف دیگری باید باشد- در مجمل فصیح خوافی در حوادث سنهٔ ۶۴۶ هـ . ق. در ترجمهٔ احوال شیخ سیف الدین باخرزی متوفی در سنهٔ ۶۵۹ هـ . ق. گوید که: «وی خرفهٔ تبرک از دست شیخ تاج الدین محمودبن حداد الاشنهی پوشیده است» که باز بواسطهٔ توافق عصر و لقب و نسبت باظهر وجوه باید این شیخ تاج الدین محمود اشنهی مذکور در مجمل فصیح خوافی همین شیخ تاج الدین اشنهی مذکور در متن حاضر باشد.
[ جُدْ دی ] (اِخ) الهامی. رجوع به عبدالوهاب الهامی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) اندخودی. رجوع به تاج الدین حسن اندخودی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ایلدگز از امراء غزنین و زاولستان. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال سلطان محمودبن محمدبن سام بن حسین از پادشاهان غور (۵۴۵- ۶۰۹ هـ . ق.) آرد:... چون او [ محمود ] در گذشت غلامش شمس الدین بجای او پادشاه شد و سلطان لقب وی یافت مدتی سلاطین دهلی از نسل او بودند تا سلطان جلال الدین خلج آن تخمه برانداخت و تاج الدین ایلدگزبرغزنین و زاولستان مستولی شد... (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۴۱۳). و نیز در ترجمهٔ احوال سلطان قطب الدین محمد تکش خان بن ارسلان بن اتسز گوید. در سنهٔ تسع و ستمائه غوریان بر افتادند و ملک ایشان محمد را مسلم شد. سلطان بعد از این بر ملک غزنین بسبب مرگ تاج الدین ایلدگز بر ملک غوریان مستولی شد... (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۴۹۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ایلدوز. رجوع به تاج الدین یلدوز شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) باخرزی. رجوع به تاج الدین اسماعیل باخرزی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) بخاری یکی از خوشنویسان معروف بود و در عهد یاوز سلطان سلیم خان بقسطنطنیه آمده سبب اشتهار خط دیوانی شد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) بخشی. رجوع به تاج الدین حسن عطار بدخشی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) بدخشی. رجوع به تاج الدین حسن عطار بدخشی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) بغدادی. رجوع به علی انجب بغدادی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) بلغاری طبیب و گیاه شناس معاصر ابن البیطار و استاد ابن البیطار و ابوالعباس النباتی. او راست: کتابی در ادویهٔ مفرده که رشیدالدین بن صوری ردی بر آن نوشته است. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۱۹ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) بهاء الملک. رجوع به تاج الدین حسن بن شرف الملک... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) تبریزی. وی مفتاح العلوم علامهٔ سراج الدین ابویعقوب یوسف بن محمدبن علی السکاکی را تنقیح کرده است. (کشف الظنون چ اول استانبول ج ۲ ص ۴۸۴).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) تبریزی. رجوع به تاج الدین ابومحمد علی بن عبداللََّه بن ابی الحسن الاردبیلی تبریزی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) تکین تاش از ملوک لرستان بزمان امیر مبارزالدین مظفری... در اواخر محرم سنهٔ سبع و خمسین و سبعمائه عزیمت بر استخلاص لرستان تصمیم یافت اما سرما بمرتبه ای بود که ارکان دولت بر فسخ عزیمت جازم بودند. در آن روز شاه شجاع به پدر ملحق شد عزیمت جزم گشت... عاقبت لشکر منهزم شدند و کیومرث کشته شد روز دیگر خلاصهٔ ملوک مغرب... با ملوک عظام علاءالدین عطا و تاج الدین تکین تاش... با تمام اکابر و امرای آن مملکت بدستبوس آمدند... (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۶۷۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) تمران شاه. عوفی در لباب الالباب در ترجمهٔ حال او آرد: الملک المعظم تاج [ الدین ] تمران شاه شاهزاده و گوهر آزاده هم نسبتی عالی و هم کرمی متوالی داشت و با علّو نسب و سمو حسب شعری که شعری شعار آن سزیدی و نثره نثار آن شایستی- خال جمال کمال او آمده بود و اشعار آبدار او بسیار است و تمامت بر خاطر نبوده، فامارباعئی چند در قلم آمد: * لرزان تنم از باد ستیز غم تست سوزان دلم از آتش تیز غم تست مگذار بتا که خاک خواری گیرد صحرای دلم که آب خیز غم تست. هم او راست: آیا بینم بخدمتت یاری در خود را بشروع خوشترین کاری در یکبار دگر نشسته با هم دوبدو بی هیچ سوم، بچار دیواری در و هم او گوید: هرگز چو منی عاشق و مدهوش که دید؟ آزاد چو بنده حلقه در گوش که دید؟ با دل گفتم کمی فراموشش کن دل گفت دلی ز جان فراموش که دید؟ و در معنی شکار سلطان غیاث الدنیا والدین تغمده اللََّه برحمته می گوید: هر روز چنین شهانه کاری میکن بر چهرهٔ ایام نگاری میکن بر تخت بخرّمی شرابی میخور در باغ بخوشدلی شکاری میکن. (لباب الالباب چ براون ج ۱ صص ۵۰- ۵۱) عوفی در ترجمهٔ احوال ملک طغانشه بن محمد المؤید آرد:... میان او و میان ملک تاج الدین تمران مکاتبات و مشاعرات است... و او را ابیات و اشعار بسیار است و با ملک تاج الدین تمران مشاعره کرده اند و ابیات ایشان شهرتی دارد ... (لباب الالباب چ براون ج ۱ صص ۴۶- ۴۷). و در ترجمهٔ احوال ظهیرالدین تاج الکتاب السرخسی آرد: شنیدم که بحضرت ملک کبیر تاج الدین تمران رحمةاللََّه قطعه ای فرستاد و از وی کنیزکی بکر التماس کرده و آن قطعه این است: صدرا! بذات پاک خداوند انس و جان کز جان و دل ثناء جلال تو گفته ام جانم ز خار حادثه هر چند خسته بود لیک از نسیم لطف تو چون گل شکفته ام از بحر طبع خویش گهرهای شب چراغ بهر ثنات در صدف دل نهفته ام دانی بزرگوارا کز جور روزگار شبها چو بخت تو نفسی من نخفته ام تا در جناب جاه و جلالت نرفته ام گرد محن ز ساحت سینه نرفته ام دارم طمع ز لطف تو ناسفته گوهری زیرا بسی گهر بمدیح تو سفته ام. چون ملک تاج الدین رحمةاللََّه این قطعه بر خواند کنیزک بچهٔ هندی بکر که زنگیان زلف او رومی روی آفتاب را طبانچهٔ غیرت میزدند به نزدیک او فرستاد و این قطعه در عذر آن نبشت: چون بالماس طبع در سفتی در ناسفته ای فرستادم قوتت ده خدای عزّ وجل که زبی قوتی بفریادم و چون سید بافتضاض بکارت او داد قضاء شهوت داد... آن کنیزک رنجور شد و هم در آن زودی فوت گشت و چون ملک تاج الدین را ازین حال علم شد این دو بیت به نزدیک او فرستاد: علوی! کافران هندی را زود ز اسلام سیر خواهی کرد پدرت غزو کردی از شمشیر تو غزا هم به... خواهی کرد... (لباب الالباب چ برون ج ۱ صص ۱۳۷- ۱۳۸). تمران ولایتی است از غور در شعاب کوه اشک که یکی از جبال خمسهٔ غور است. (طب ص ۳۹) و تاج الدین تمران از جانب سلاطین غوریه خصوصاً غیاث الدن غوری حکمران آن ولایت بوده است (ص ۸۴) و دختر او ملکهٔ معزّیه زوجهٔ غیاث الدین محمودبن غیاث الدین غوری و مادر سلطانان بهاءالدین سام و شمس الدین محمد است. (تعلیقات علامهٔ قزوینی در لباب الالباب چ برون ج ۱ صص ۳۰۳- ۳۰۴).
[ جُدْ دی ] (اِخ) جعبری. رجوع به ابومحمد جعبری شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) جیلانی. رجوع به تاج الدین (خواجه...) علی شاه جیلانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) چلبی. رجوع به تاج الدین حسن چلبی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) جیلان تبریزی. رجوع به تاج الدین علی شاه جیلانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) حرب بن محمد بن عزالملک نبیرهٔ پسری تاج الدین ابوالفضل بزرگ که در سال ۵۶۴ هـ . ق. پس از ملک شمس الدین محمد به امارت سیستان رسید: گرفتن پادشاهی امیر تاج الدین حرب، یازدهم شعبان بسال ۵۶۴ هـ . ق. و آمدن عزالملوک از نیه هم بدین سال... (تاریخ سیستان چ بهار ص ۳۹۱). وفات یافتن خداوند ملک معظم تاج الحق والدین حرب بن محمد نوراللََّه مرقده در سوم رجب سال بر ششصدوده (تاریخ سیستان ص ۳۹۳). عوفی در لباب الالباب در ترجمهٔ احوال امیر ناصرالدین عثمان بن حرب السجزی پسر تاج الدین حرب آرد: امیرناصر که... پسر ملک تاج الدین حرب که از عدل شامل او باز با تیهو صلح کرده بود و آتش در جوار پنبه قرار گرفته ملکی حلیم کریم ملک دنیا را او وسیلت حصول ملک عقبی ساخته بود و در تجمل پادشاهی بناء ملاهی و مناهی را تمام برانداخته: فلا هو فی الدنیا مضیع نصیبه و لا عرض الدنیا عن الدین شاغله. و او را بیست پسر بود و ولیعهد او در آن عهد امیر ناصرالدین عثمان بود... و در آن وقت که مؤلف این ترتیب به سجستان بود امیر ناصرالدین به رحمت ایزدی پیوسته... (لباب الالباب چ براون ج ۱ صص ۵۰۴۹)... یعنی ولی عهد ملک تاج الدین حرب زیرا که ابتدا ولیعهد او ناصرالدین عثمان بود و او هم در حیات پدر در گذشت پس از او پسر دیگرش یمین الدین بهرامشاه را ولیعهد نمود (طب b ۱۱۷ F ۱۸۹،۲۶ .DDA -س ۲- ۳)که این ساعت ممالک سجستان در ضبط اوست، مدت حکمرانی بهرامشاه ۶۱۲- ۶۱۸ هـ . ق. بوده است. (تعلیقات قزوینی بر لباب الالباب چ برون ج ۱ ص ۳۰۳ حاشیهٔ ص ۵۰ س ۲). مؤلف تاریخ سیستان وفات «ناصرالدین عثمان بن حرب بن محمد» را بسال ۶۰۴ هـ . ق. آرد و رجوع به تعلیقات مرحوم علامهٔ قزوینی بر لباب الالباب چ براون ج ۱ ص ۳۶۳ حاشیهٔ ص ۲۸۴ س ۶ و رجوع بروضة الصفا و طبقات ناصری و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۷ شود.
[ جُدْ دی ] (مولانا...) (اِخ) حسن از اعیان هرات بزمان شاهرخ تیموری... و شیخ بهاءالدین عمر در زمان خاقان والا گهر میرزا شاهرخ فی سنهٔ اربع و اربعین و ثمانمائه بعزیمت گذراندن حج اسلام و طواف تربت جنت رتبت حضرت خیرالانام علیه الصلوة و السلام از دارالسلطنهٔ هرات در حرکت آمده جمعی کثیر از اعیان زمان مانند... مولانا تاج الدین حسن... و غیر هم در ملازمت شیخ بجانب حجاز روان گشتند و بشرف طواف رکن و مقام و زیارت مرقد عطرسای پیغمبر علیه الصلوة و السلام مشرف شده مراجعت نمودند. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۵۸).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسن بن شهاب بن حسین تاج الدین یزدی مورخ، مؤلف جامع التواریخ حسنی، مهدی بیانی در مقدمهٔ تاریخ افضل صفحهٔ چهار آرد: جامع التواریخ حسن بن شهاب- در ضمن جزوهٔ نسخه های خطی تاریخی کتابخانه های استانبول بشمارهٔ ۴۲ ذکر نامی از جامع التواریخ حسنی تألیف «حسن بن شهاب بن حسین بن تاج الدین یزدی» و در توصیف نسخه چنین نوشته است: «تاریخ عمومی از خلقت آدم تا تاریخ ۸۵۵ هـ . ق. که بنام غیاث الدین ابوالمظفر محمدبن بایسنغربن شاهرخ تألیف شده است...» و نیز در مقدمهٔ صفحهٔ پنج در معرفی نسخهٔ خطی جامع التواریخ حسنی کتابخانه ملی تهران آرد: دو صفحهٔ اول مذهب مرصع و در میان هر صفحه یازده سطر کوتاه... نوشته شده است ... انجام: «... امید که اللََّه سبحانه و تعالی او را بر سر کافهٔ متوطنان کرمان پاینده دارد ...» «تم کتاب جامع التواریخ از گفتهٔ افصح المتکلمین و امصح المتأخرین مولانا تاج الدین حسن شهاب منجم الملقب به ابن شهاب شاعر منجم یزدی عطا اللََّه منهما علی ید العبد... عبداللََّه کاتب اصفهانی سنهٔ ثمانین و ثمانمائه البحریة النبویه»... آغاز تألیف آن (جامع التواریخ حسنی) بنام سلطان غیاث الدین محمد بایسنغربن شاهرخ بن امیر تیمور گورگانی در ۲۵ محرم سال ۸۵۵ هـ . ق. در کرمان و انجام تألیف آن پس از سال ۵۸۷ بنام ابوالقاسم بابر برادر سلطان محمد مزبور است. رجوع به مقدمهٔ تاریخ افضل چ مهدی بیانی صص ۴- ۷ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) حسن اندخودی. وی در زمان حکومت سلطان حسین بایقرا، امر نقابت مزار شریف به وی برگذار شد: میرزا بایقرا چون حال بر آن منوال دید قاصدی همعنان برق و باد به دارالسلطنهٔ هرات فرستاد و صورت واقعه را عرضه داشت ایستادگان پایهٔ سریر اعلی گرد خاقان منصور بعد از اطلاع بر مضمون آن عریضه از ظهور آن صورت غریبه متعجب گشته احرام طواف آن قبلهٔ امانی و آمال بست و بافوجی از امراء خواص بدان جانب نهضت فرموده پس از وصول غایت نیاز و اخلاص بجای آورد و قبه ای در کمال ارتفاع و وسعت بر سر آن مرقد جنت منزلت بنا نهاده در اطراف آن ایوانها و بیوتات طرح انداخت... و امر نقابت آستانهٔ علیه را بسید تاج الدین حسن اندخودی که از جملهٔ اقربای سید برکه بود و بعلو همت و سمو رتبت اتصاف داشت تفویض نمود... (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۷۲).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسن بن شرف الملک ابوبکر الاشعری (از اولاد ابوموسی اشعری معروف، یکی از حکمین صفّین) ملقب به بهاء الملک. این تاج الدین برادر عین الملک فخرالدین حسین وزیر ناصرالدین قباجه بود و خود نیز وزارت ناصرالدین قباجه را عهده دار بود و پس از مرگ ناصرالدین قباجه بالتتمش پیوست و در اواخر سال ۶۳۳ هـ . ق. بدست غلامان رکن الدین فیروز شاه بن التتمش کشته شد. عوفی در لباب الالباب آرد:... مشیر همایون وزیر ملک الوزرا الغ قتلغ اعظم خواجهٔ جهان الحسین ابن الصاحب الاجل الکبیر العادل شرف الملک رضی الدولة والدین بکر الاشعری... و ترازوی احسان را بصدر کبیر بهاء الملک تاج الدولة و الدین عمدة الوزراء قدوة صدور العالم الحسین ابن الصاحب الکبیر العالم العادل شرف الملک رضی الدولة والدین ابی بکر یدیم اللََّه جلاله و رحم اسلافه الکبار تمام گردانید و سرسرّ هر دو برادر خورشید فرّ فلک منصب عرش منقبت را با یکدیگر تساوی ارزانی داشت ... (لباب الالباب چ لیدن به هزینهٔ اوقاف گیب ج ۱ صص ۳- ۶). علامهٔ قزوینی در تعلیقات همین مجلد آرد:... عین الملک فخرالدین الحسین بن شرف الملک رضی الدین... وی ابتدا وزیر ناصرالدین قباجه (۶۰۲- ۶۲۵) بوده و در سنهٔ ۶۲۵ هـ . ق. که ناصرالدین قباجه باشمس الدین التتمش (۶۰۷- ۶۳۳ هـ . ق.) مصاف داد و مغلوب شد و خود را در آب سند غرق نمود خزاین و بقایای حشم او که از جملهٔ ایشان عین الملک مذکور و برادرش بهاء الملک حسن و عوفی مصنف این کتاب و منهاج السراج صاحب طب (طبقات ناصری) بود بخدمت شمس الدین التتمش پیوستند... بهاء الملک تاج الدین برادر عین الملک مذکور و او نیز از وزراء ناصرالدین قباجه بوده و چنانکه گفتیم بعد از غرق ناصرالدین قباجه بالتتمش پیوست و تا زمان رکن الدین فیروز شاه بن التتمش در حیات بود و در اواخر سنهٔ ۶۳۳ یا اوایل ۶۳۴ هـ . ق. که امراء فیروز شاه بروی بشوریدند و او را مقید کردند غلامان ترک او جماعتی از کبار امراء تازیک را که از جمله بهاء الملک بود بکشتند (طبقات ناصری ۱۸۳ و ۲۶۱ و تاریخ فرشته ۱:۱۱۸). (لباب الالباب ج ۱ ص ۲۸۹، ۲۹۰). علامهٔ قزوینی در حاشیهٔ صفحهٔ ۲۸۹ لباب الالباب دربارهٔ نام تاج الدین آرد: در اینجا (لباب الالباب) و طب (طبقات ناصری ۱۸۳) «حسین» دارد و در تاریخ فرشته ۱:۱۱۸ و ترجمهٔ طبقات ناصری لراورثی ۶۳۵ و ۷۶۱ «حسن» و ظاهراً حسین سهو است چه دو برادر بیک اسم غیر معهود است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسن بن محمدنظامی نیشابوری. او راست: کتاب تاج المآثر در تاریخ پادشاهان دهلی: کتاب تاج المآثر تألیف تاج الدین یا صدرالدین حسن بن محمد نظامی نیشابوری در تاریخ پادشاهان دهلی که از کتابهای مغلق زبان فارسی است و بواسطهٔ وفور کلمات تازی نامانوس مشهور شده است، و این کتاب را که در حوادث ۵۸۷ تا ۶۱۴ هـ . ق.) است در ۶۰۲ آغاز کرده و در ۶۱۴ بپایان رسانده است و در آن اشعار بسیاری از بزرگان شاعران قرن چهارم و پنجم ایران هست که بدبختانه بنام گویندهٔ آنها تصریح نکرده است ... (احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج ۳ ص ۹۶۳). و رجوع به همان کتاب شود. ولی حاجی خلیفه در کشف الظنون لقب صاحب تاج المآثر را صدرالدین ذکر می کند بدینسان: تاج المآثر فی التاریخ، فارسی لصدرالدین محمدبن الحسن النظامی. (کشف الظنون چ ۱استانبول ج ۱ ص ۲۱۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسن چلبی از بزرگان هرات. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال ابونصر سام میرزا آرد:... در خلال آن احوال مظفر بیک از سفر قندهار باز آمده بوضوح پیوست که ظهیر السلطنه محمد بابرمیرزا بر حسب اشارت خان مظفر لوا از ظاهر آن بلده کوچ فرموده و بصوب کابل توجه نموده و مقرر شد که عالیجناب صدارت مآب مقوی ملت نبی عربی تاج الملة والدین حسن چلبی جهت تأکید قواعد محبت و اتحاد و تشیید مبانی مودت و اعتقاد به کابل شتابد و آنجناب روز دوشنبهٔ دوم جمادی الاولی سنهٔ ثمان و عشرین و تسعمائه از هرات روی بمقصد آورد... (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۵۹۰).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسن شیرازی، وزیر اتابک مظفرالدین سنقربن مودود السلغری. رجوع به تاج الدین بن دارست شیرازی و رجوع به ابن دارست شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) حسن عطار بدخشی از بزرگان بدخشان معاصر شاهرخ. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال شاهرخ آرد:... و در اوائل ربیع اول سنهٔ احدی و عشرین و ثمانمائه بمسامع علیه رسید که میرزا سعد وقاص که قم را گذاشته پیش امیر قرایوسف رفته بود از عالم رحلت نمود... و متعاقب آن حال خبر متواتر گشت که شاهان بدخشان لواء عصیان و طغیان برافراشته اند و خیال استقلال بر الواح خاطر نگاشته خاقان سعید، امیر شیخ لقمان و امیر ابراهیم و... را فرمود که سپاه قندوز و بقلان و... را جمع آورده در ظل رایت شاهزاده مظفرلوا سیورغتمش میرزا متوجه بدخشان شوند و چون شاهزاده بمنزل کشم فرود آمد و شمامهٔ این خبر بمشام بدخشانیان رسید پسر شاه بهاءالدین که والی آن سرزمین بوده حضرت ولایت شعار خواجه تاج الدین حسن عطار را بدرگاه شهریار عالی مقدار فرستاد و اظهار اطاعت و انقیاد نموده باج و خراج قبول کرد و آنحضرت شفاعت خواجه حسن را بحسن قبول تلقی فرموده و رقم عفو بر جراید جرایم شاهان کشید و شاهزاده و امرا باز گشته... و در سنهٔ ثلاث و عشرین ثمانمائه... و امیر شاه ملک اردون و شاهان بدخشان و خواجه تاج الدین را همراه ایلچیان فرستاده بودند که به ختای رفته اداء سفارت نمایند. (حبیب السیر چ خیام ج ۳ صص ۶۰۲- ۶۰۳) در مطلع سعدین مسطور است که در شهور سنهٔ اثنین و عشرین و ثمانمائه حضرت خاقان سعید شاهرخ میرزا جمعی از ملازمان که سردار ایشان شادیخواجه بود به رسالت ختای نامزد فرمود و میرزا با یسنقر سلطان احمد و خواجه غیاث الدین نقاش را که از زیور فضل و هنر بی بهره نبوده مصحوب آن جماعت ارسال نموده و با خواجهٔ مشارالیه مقرر کرد که از آن زمان که از دارالسلطنهٔ هرات سفر کند تا هر روزی که باز آید آنچه مشاهده نماید بی زیاده و نقصان در قلم آرد ... بیست و دوم محرم الحرام سنهٔ ثلث و عشرین و ثمانمائه بسمرقند رسیدند و آنجا توقف کردند که ایلچیان میرزا سیورغتمش و امیر شاه ملک و شاه بدخشان بدیشان پیوستند... بر این موجب شادیخواجه و کوکچه نوکران میرزا شاهرخ و سلطان احمد و غیاث الدین و تاج الدین فرستادهٔ شاه بدخشان و این جماعت بزانو در آمده دایمنک خان احوال میرزا شاهرخ از ایشان پرسید... و خواجه غیاث الدین و اردون و تاج الدین بدخشی را هر یک را هفت بالش نقره... دادند... رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۶۳۴ و ۶۴۶ شود. در حبیب السیر (چ ۱ تهران در جزء اختتام ص ۴۰۴) نام صاحب ترجمه تاج الدین بخشی آمده است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (امیر...) حسن ملکی از حکام هرات و معاصر سلطان حسین بایقرا: ... خاقان منصور [ سلطان حسین بایقرا ] بی دغدغه بابیورد در آمده اشراف و اعیان آن ولایت بلوازم نیاز و نثار قیام نمودند و باظهار اخلاص و دولتخواهی خدام و موکب پادشاهی زبان حال و قال گشودند و این خبر به دارالسلطنهٔ هرات رسید، امیر تاج الدین حسن ملکی و امیر بی نظیر که در شهر بامر حکومت و داروغگی اشتغال داشته بضبط برج و باره پرداختند و صورت واقعه را بسمرقند عرضه داشت کرده... (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۳۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسین. مدرسه ای بنام وی در کاشان بنا شده (رجوع به فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۴۰۸ شود).
[ جُدْ دی ] (اِخ) حسین بن شمس الدین صاعدی. یکی از معلمین شیخ بهایی. این شخص از شیخ منصور شیرازی معروف به راستگو روایت کرده است. رجوع به روضات الجنات ج ۱ ص ۶۳۲ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) خرقانی. شهابی غزال خجندی از گویندگان دورهٔ سلجوقیان قطعه ای در حق وزیر هرات گفته است و در آن ضمن از تاج الدین خرقانی چنین یاد کند: ز تاج خرقان شاید نبیره ای مانده ست که هر کجا برود غم بی کران ببرد. (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۲ ص ۳۹۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) خرم. معروف به پهلوان خرم از امراء لشکر شاه شجاع بود و وی در اواخر عمر بحکومت اصفهان رسید و تا هنگام مرگ بهمین شغل باقی بود: ... در ابرقوه خواجه جلال الدین توران شاه با کمال صداقت کمر خدمت شاه شجاع بسته ... پهلوان خرم هم که از شجاعان بود در این حدود بخدمت شاه شجاع رسید (تاریخ عصر حافظ غنی ج ۱ ص ۲۱۸). شاه شجاع در شهر بابک تصمیم گرفت محمود را عقب سر گذاشته یکسره بشیراز برود شاه محمود هم در عقب اوروان شد در نزدیکی شیراز یعنی نزدیک بند امیر مدت یکهفته طرفین توقف نموده نگران یکدیگر بودند بالاخره منصور شول با هزار سوار از طرف شاه محمود بمبارزه در آمد پهلوان خرم هم که از مشهد مرغاب آمده می خواست بلشکر شاه شجاع ملحق شود با او مقابل شد و خود شاه شجاع هم با دو هزار نفر داخل معرکه شد... (تاریخ عصر حافظ ج ۱ ص ۲۴۱). ... چون مدت هشت ماه از محاصرهٔ کرمان گذشت شاه شجاع برادر خود را خواسته پهلوان خرم را مامور محاصرهٔکرمان کرد و جماعتی از امرای نامدار از قبیل اویس بهادر... و علیشاه مزینانی... با آذوقهٔ یکساله و اسباب جنگ همراه او فرستاد. پهلوان تاج الدین خرم جداً بمحاصرهٔ شهر پرداخت و بطوری که صاحب مطلع السعدین و حافظ ابرو در جغرافیای تاریخی خود نوشته اند در موقعی که پهلوان خرم کرمان را در محاصره داشت قحط و غلای کرمان بدرجه ای رسید که مردم مغز پنبه دانه و تخم سپستان و سواران اسبانی را که از گرسنگی می مردند میخوردند پهلوان اسد از غایت عجز قاصد نزد پهلوان خرم فرستاده خواهش کرد که پهلوان علیشاه مزینانی برای مذاکره در شروط صلح نزد او برود... (تاریخ عصر حافظ ج ۱ صص ۲۸۲ -۲۸۳). شاه شجاع بشیراز برگشت و ملاحظه نمود که پسرش سلطان زین العابدین بواسطهٔ کمی سن و تجربه نمی تواند اصفهان را بخوبی اداره کند لذا او را معزول ساخته چند روزی بحبس انداخت ولی چند روز بعد دوباره او را منظور نظر مرحمت قرار داده از حبس رها ساخت بعد از عزل سلطان زین العابدین حکومت اصفهان را بپهلوان خرم سپرد و چون او در گذشت محمد زین الدین را به ایالت اصفهان منصوب ساخت. (تاریخ عصر حافظ ج ۱ ص ۳۰۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) خلج. از امراء لشکر اتابک زنگی است. در تاریخ افضل (بدایع الازمان فی وقایع کرمان) چنین آمده است: گفتار در ذکر آمدن اتابک محمد از فارس با تاج الدین خلج بجیرفت و... چون اتابک محمد با امراء و لشکر فارس بخدمت اتابک زنگی پیوست او را بنظر اکرام مکرم فرمود... اتابک زنگی با اتابک محمد گفت اینک نوبت آن آمد که ما نیز صولتی بنمائیم و... اگر عزیمت کرمان مصمم است موسم حرکت آمد اتابک محمد در حال خیمه به صحرا زد و دامن جد در میان زد و آستین تشمر باز نوردید و اتابک زنگی تاج الدین خلج را با سپاهی گران همراه کرد و در زمستان سنهٔ سبع و ستین و خمسمائه به جیرفت رسیدند... (تاریخ افضل چ مهدی بیانی صص ۸۲ -۸۳). رجوع به المضافات الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان چ اقبال ص ۴۴ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) خیوقی، ابن شهاب الدین ابوسعدبن عمر خیوفی. علامهٔ قزوینی در تعلیقات لباب الاباب در ترجمهٔ احوال شهاب الدین خیوقی بنقل از سیرة جلال الدین منکبرنی آرد: شهاب الدین ابوسعدبن عمر الخیوقی از اعاظم فقهاء شافعیه و تدریس پنج مدرسه خوارزم بدو مفوض بود و او را در نزد سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه تقربی عظیم بود و در جلایل امور سلطان باوی مشورت نمودی و ملوک اطراف بردر او صف کشیدندی در اوایل خروج مغول وی از خوارزم مهاجرت نمود با اموال و نفایس و کتب خود به نسا از بلاد خراسان آمد و در سنهٔ ۶۱۸ هـ . ق. که عسا کر مغول نسارا فتح نمودند ابتدا از شهاب الدین خیوقی آن مقدار زر گرفتند که چون پشته ای ما بین او و سردار مغول حایل شد بعد از آن او را با پسرش تاج الدین بکشتند. (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۱ ص ۳۵۰).
[ جُدْ دی ] (اِخ) دریهم. رجوع به علی بن محمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) دمشقی. رجوع به تاج الدین بن احمد دمشقی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) دهلوی. رجوع به محمودبن محمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) رازی. رجوع به محمدبن حسین بن علی بن محمدبن احمد نیشابوری... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) زاهد. پدرش امیر یوسف الدین محمود از امیرزاده های هزارهٔ بلخ بود و در فتنهٔ مغول بهند رفته در آنجا امارت و ریاست یافت. این تاج الدین برادر امیرخسرو دهلوی (۶۵۱- ۷۲۵ هـ . ق.) شاعر معروف است:... پس از پدر برادران وی تاج الدین زاهد و علاءالدین علی شاه در تربیت وی (امیرخسرو دهلوی) کوشیده و او را تربیت علمی و عملی کردند ... (فهرست کتابخانهٔ مسجد سپهسالار ج ۲ ص ۵۱۷)... نامه ای است که (امیرخسرو) به برادر خود تاج الدین زاهد نیز به وزن مثنوی انشاد... و آغاز آن این است: این نامه که جان درو سرشتم هر حرف به خون دل نوشتم در خدمت مکرم گرامی زاهد به همه هنر تمامی... (فهرست کتابخانهٔ مسجد سپهسالار ج ۲ ص ۵۹۴).
[ جُدْ دی ] (اِخ) زاهد. رجوع به تاج الدین ابراهیم بن روشن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) زرنوحی. رجوع به نعمان بن ابراهیم... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) زنگی. والی بلخ و پسر ملک فخرالدین مسعود سرسلسلهٔ ملوک بامیان. عطاملک جوینی در تاریخ جهانگشا در ذکر محاربهٔ سلطان محمد خوارزمشاه با غوریان آرد: ... بر این جملت میان هر دو سلطان و ثایق مبرم گشت تا بعد از دو ماه جمعی از لشکر غور در حدود طالقان جمع آمدند و تاج الدین زنگی والی بلخ که ضرام آن فتنه بود بمروالرود تاخت و بدان سبب سر در آن کار باخت و عامل مروالرود را مغافصةً در دام هلاکت انداخت و خواست که اثارت ضیم و تهییج ظلم کند و استخراج اموال، آن خبر به سلطان رسید بدرالدین جعفر را از مرو و تاج الدین علی را از ابیورد بدفع آن فتانان نامزد فرمود بعد از مصاف زنگی را با ده کس از امرا مقید به خوارزم فرستادند و جزای حرکات سر ایشان حاشی السامعین از تن جدا کردند... (تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۲ ص ۵۸). خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک بامیان آرد: اول این طبقه ملک فخرالدین مسعود است که عم سلطان غیاث الدین محمدبن سام بود و او مدتی مدید به امر حکومت بامیان و حدود طخارستان قیام می نمودند و سه پسر شایسته داشت شمس الدین محمد و تاج الدین زنگی و حسام الدین علی... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۰۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (قاضی...) زوزنی. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک بامیان (بهاءالدین سام بن شمس الدین محمد) آرد:... بهاءالدین بعد از شهادت سلطان شهاب الدین به نوزده روز متوجه عالم آخرت گردید مدت حکومتش چهارده سال امتداد داشت از اهل علم و تقوی قاضی تاج الدین زوزنی با بهاءالدین سام معاصر بود و او در بامیان بمواعظ خلایق مشغولی می نمود. بر سر منبر زبان بتوصیف بهاءالدین سام می گشود. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۰۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) ساوجی از نواب خواجه سعدالدین محمد ساوجی معاصر سلطان محمد خدابنده. خواندمیر در ترجمهٔ احوال وزراء سلطان محمد خدابنده آرد:... در سنهٔ احدی عشر و سبعمائه خواجه سعدالدین محمد به واسطهٔ تسویلات شیطانی و تخیلات نفسانی سید تاج الدین ساوجی و جمعی از نواب خود را بر آن داشت که نسبت به خواجه رشیدالدین در مقام تقریر آمدند و مبلغ پانصد تومان از توفیر اموال ممالک قبول کردند و امراء عظام به موجب اشارهٔ پادشاه گردون غلام مقرران را با وزراء کرام در موقف یرغو حاضر ساخته گناه بر خواجه سعدالدین ثابت شد... و سید تاج الدین که قبایح افعالش بر بطلان دعوی سیادت دلالت می کرد هم در آن ایام در قید مصادره و مؤاخذه افتاده در حضور قاضی القضاة ممالک و سادات علماء به وضوح پیوست که آن شریر زیاده بر سیصد هزار دینار از اموال نقباء مشاهد ائمهٔ معصومین و سایر اشراف مسلمین بغصب و شلتاق گرفته بود بنابر آن او را به سادات سپردند تا حقوق خود را از وی ستانده به جزای کردارش رسانند و آن زمرهٔ واجب التعظیم، تاج الدین را به کنار شط برده به ضربات متعاقب به قتل رسانیدند... (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۱۹۳). ظاهراً بین صاحب ترجمه و تاج الدین گورسرخی خلط شده است... رجوع به تاج الدین گورسرخی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سبکی، علی بن عبدالکافی. پدر تاج الدین سبکی آتی الذکر، رجوع به سبکی و رجوع به ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۹۸ و ج ۲ ص ۱۶۳ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سبکی ابونصر عبدالوهاب بن علی بن عبدالکافی: قاضی القضاة و مورخ و محقق بوده وی درسال ۷۲۷ هـ . ق. در قاهره متولد شد و باپدرش بدمشق رفت و تا پایان عمر یعنی سال ۷۷۱ هـ . ق. در آن شهر سکونت داشت. نسبت وی به «سبک» از اعمال مصر است. مردی خوش سخن و نیکوبیان بود. وی قاضی القضاة شام گشت و سپس معزول شد و شیوخ عصر او را به تهمت کفر و حلال شمردن شرب خمر دربند کردند و از شام به مصر بردند آنگاه وی آزاد گردید و بدمشق باز گشت و به بیماری طاعون در گذشت. ابن کثیر گوید: مصائبی که بر او گذشت بر هیچ قاضئی نگذشته است. او راست: طبقات الشافعیة الکبری در شش جلد، جمع الجوامع فی الاصول، توشیح التصحیح فی الاصول الفقه (خطی)، ترشیح التوشیح و ترجیح التصحیح (فقه- خطی)، الاشباح و النظائر (خطی)، الطبقات الوسطی (خطی)، الطبقات الصغری (خطی). (از الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۶۱۰). قاموس الاعلام ترکی آرد: تاج الدین عبدالوهاب سبکی. او راست: «الطبقات الشافعیه» در شرح احوال مشاهیر فقهای شافعی. و نیز مؤلف کشف الظنون در ج ۱ چ ۱ استانبول ص ۵۵۷ و ج ۲ ص ۱۲۷ کتاب «السیف المشهور فی عقیدةمنصور»، و «رسالة فی الطاعون و جواز الفرار عنه» را به تاج الدین عبدالوهاب سبکی نسبت میدهد. مؤلف ریحانة الادب آرد: تاج الدین عبدالوهاب بن علی بن عبدالکافی سبکی شافعی از مشاهیر ارباب سیر و کنیه اش ابونصر و از شاگردان مزنی و ذهبی و در فقه و حدیث و اصول و علوم عربیه وحید عصر خود بوده و بویژه در حدیث که بسیار امعان نظر کرده و در اغلب مدارس دمشق تدریس می نموده و در حکم و قضاوت جانشین پدر (تاج الدین علی ابن عبدالکافی) گردیده و قاضی القضاة بوده و عاقبت در نتیجهٔ حسد دوچار شداید و محن بسیار بلکه مورد تکفیر اکثر اهل فضل بوده و مغلول و مقیدش از شام بمصر آورده و گروهی نیز بجهت گواهی بر کفر او همراه بوده اند و عاقبت مورد الطاف شیخ جمال الدین استوی بوده و رفع غائله گردید. و تالیفات او: ۱- جمع الجوامع در اصول فقه ۲- رفع الحاجب عن مختصر ابن الحاجب ۳- شرح منهاج بیضاوی. ۴- طبقات الشافعیة الکبری که دارای شرح حال مشاهیر فقهای شافعیة از قرن سوم تا قرن هشتم هجرت در شش مجلد... ۵- معیدالنعم و مبیدالنقم. و عبدالوهاب در سال ۷۷۱ هـ . ق. در چهل سالگی به مرض طاعون درگذشت. (ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۹۸). رجوع به غزالی نامهٔ جلال همایی ص ۱۴۴ و احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج ۳ ص ۱۳۱۰ و از سعدی تا جامی ترجمه علی اصغر حکمت ص ۳۸۱ و رجوع به تاج الدین ابونصر عبدالوهاب شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سرخسی. هدایت در مجمع الفصحا آرد: از فضلا و حکما و شعرا و وزراء بوده رئیس سرخس و عمید خراسان و روزگاری به عزت زیسته همتی عالی داشته گاهی شعری می گفته از اشعار او نوشته شد: بخدایی که ذوق توحیدش در جهان خوشتر از شکر باشد که چو من دور باشم از در تو عیشم از زهر تلخ تر باشد این تفاخر مرا نه بس که مرا هر کجا پای تست سر باشد بندگی می کنم بطاقت خویش نه همانا که بی اثر باشد * زآنکه گر التجا کند به لئیم نگشاید ز سعی او بندش گه برحمت همی کند یادش گه بحکمت همی دهد پندش آخر الامر چون فرو نگری زهر باشد نهفته در قندش این مثل سایر است و نیست شگفت گر نویسد بزر خردمندش فیل چون در وحل فرو ماند جز به پیلان برون نیارندش * گر زمانه وفا کند با من عذر تقصیر خویش می خواهم ورنه مجرم مرا مدان زیراک من ز تقصیر خویش آگاهم مهر و مه را کسوف و نقصان است خود گرفتم که مهر یا ماهم ازغم و رنج این زمانهٔ دون از فلک بگذرد همی آهم با ملک شه جهان نکرد وفا تو چنان دان که خود ملکشاهم. در وفات یکی از عمال، این رباعی را به مطایبه گفته: در ماتمت آن قوم که خون می بارند مرگ تو حیات خویش می پندارند غمناک از آنند که تا دوزخیان جاوید چگونه با تو صحبت دارند. (مجمع الفصحا ج ۱ ص ۱۷۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) سلمان. در حبیب السیر (چ ۱ تهران ج ۳ ص ۹۸) قصیده ای از «خواجه تاج الدین» سلمان در تهنیت ازدواج شاه محمود به مطلع: آسمان ساخت در آفاق یکی سور، چه سور؟ که از آن سور شد اطراف ممالک مسرور. نقل کرده است، ولی در چ خیام ج ۳ ص ۳۰۴ فقط «خواجه سلمان» یاد شده و بدون هیچگونه شکی این قصیده از سلمان ساوجی است و در دیوان خطی نسخهٔ کتابخانهٔ مؤلف تماماً نقل شده است و بنابراین در چاپ قدیم تهران بجای جمال الدین که لقب سلمان ساوجی است به خطا تاج الدین یاد شده است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) سلمانی. رجوع به تاج الدین سلیمانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) سلیمانی، از بزرگان در گاه سلطان بایزید برادر شاه شجاع و برادر سلطان احمد خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال سلطان احمد آرد: ... و در سنهٔ ۷۸۸ هـ . ق. ابویزید در لرستان مفلوکی چند در هم کشید و بحدود کرمان درآمد و خواجه تاج الدین سلیمانی را پیش سلطان احمد فرستاده از مقدم خویش اعلام داد .. (حبیب السیر چ ۱ تهران ج ۳ ص ۱۰۰) رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۷۳۸ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سمرقندی. هدایت در مجمع الفصحا در ترجمهٔ احوال وی آرد: تاج الدین سمرقندی از اکابر فضلا و کتاب بوده و بارضی الدین نیشابوری مصاحبتها نموده از قطعه ای که در مدح رضی الدین گفته چند بیتی قلمی می شود زیاده از حالش اطلاعی نیست: آسمان اختر دانش رضی الدین تو را هست کمتر ذرّهٔ خور پیش خورشید ضمیر بر اثیر افتاد شعر آبدارت را گذار زآن اثر دیریی است تا باران فرو بارد اثیر وقت مولود تو آمد این ندا از جبرئیل ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیر تیر را برج کمان پر تاب کردی از سپهر گر ز طبعت همچو شاگردان نبردی تیر تیر (مجمع الفصحا ج ۱ ص ۱۷۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) سنجاری. وی متن فرایض السراجیه را نظم کرده است. رجوع به عبداللََّه بن علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سنجر حاکم خطهٔ بداون هند در اوان سلطنت علاءالدین مسعود. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر احوال سلطان علاءالدین مسعود آرد:... و در هشتم ذیقعدهٔ سنهٔ تسع و ثلثین و ستمائه سلطان مسعود شاه که بغایت کریم طبع و نیکوسیرت بود سریر سلطنت دهلی را بوجود خود مشرف گردانیده امر وزارت را من حیث الاستقلال به خواجه مهذب الدین تفویض نمود و حکومت بهرایج را به عم خود ناصرالدین محمود رجوع فرمود و عم دیگر ملک جلال الدین را به ایالت قنوج فرستاد... و خطهٔ بداون به تاج الدین سنجر سمت اختصاص پذیرفت... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) سندبیسی واسطی. محمدبن محمدبن یحیی بن بحرمکنی به ابوالعلاء. رجوع به محمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) سنگریزه. یکی از شعرای ایران است و به غیاث الدین از سلاطین دهلی انتساب داشته در حدود ۶۷۰ هـ . ق. در گذشته. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) شاه بن حسام الدین خلیل از امرای لرستان. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال بدرالدین مسعود آرد:... در سنهٔ ثمان و خمسین و ستمائه درگذشت (بدرالدین)... بعد از او در ملکی پسرانش جلال الدین بدر و ناصرالدین عمر با تاج الدین شاه پسر حسام الدین خلیل تنازع و باردوی ابقاخان رفتند به حکم یرلیغ پسران او به یاسا رسانیدند ملکی بر تاج الدین شاه قرار گرفت مدت هفده سال حکم کرد ملکی بزرگ نیکو خط بوده در سنهٔ سبع و سبعین بفرمان ابقاخان به یاسارسید... (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۵۵۴). رجوع به تاریخ مغول تألیف عباس اقبال ص ۴۵۱ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) شرف الملک محمداسعد صدر جهان. جمال الدین الازهری المروزی نام او را در قصیده ای که مطلعش این است: ای در غم تو گشته مرا چشمه سارچشم نا خورده می چراست ترا پر خمار چشم. بدینسان یاد می کند: خورشید مکرمت شرف الملک تاج دین کز دیدنش سزد که کند افتخار چشم صدر جهان محمد اسعد که سوی او اقبال راشده ست ز جودش چهار چشم رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۲ ص ۲۱۶ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) شهرستانی رجوع به شهرستانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) شیرازی. رجوع به تاج الدین ابن دارست شیرازی و ابن دارست شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) صاعدی. رجوع به تاج الدین حسین بن شمس الدین صاعدی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) صدرالشریعه. رجوع به تاج الدین عمربن مسعود... شود
[ جُدْ دی ] (اِخ) صلایه. حاکم اربل:... هلاکوخان هنگام لشکرکشی به بغداد از راه کرمانشاه رفت و نقاط عرض راه را بباد غارت داد مخصوصاً شهر کرمانشاه آسیب فراوان دید هلاکو قبل از تصرف بغداد به جانب اربل رفت حاکم آنجا تاج الدین صلایه سر اطاعت فرود آورد اما سپاهیان کرد از تسلیم شدن خودداری کردند... (تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص ۱۹۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ضیاءالملک. از وزرای سلطان ناصرالدین بن محمودبن سلطان شمس الدین التتمش... در همان اوقات صدرالملک از وزارت معزول شده تاج الدین ضیاء الملک بر مسند صاحبدیوانی نشست و در آخر سنهٔ مذکوره خبر بدهلی رسید که طایفه ای از سپاه مغول از جانب خراسان به اوچهه و ملتان آمده اند و کشلوخان بدیشان پیوسته بنابر آن در روز یکشنبه ششم محرم سنهٔ ست و خمسین و ستمائه رایت ظفرنشان بعزم حرب مخالفان از دهلی نهضت فرمود... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) طغان. جوینی از تاریخ جهانگشا در ترجمهٔ احوال سلطان محمد خوارزمشاه آرد:... چون بری رسید ناگاه از دیگر جانب یزک خراسان که به حقیقت رنج دل بودند در رسید و خبرداد که لشکر بیگانه نزدیک آمد... و از آنجا متوجه قلعهٔ فرزین شد و بر او سلطان رکن الدین، باسی هزار حشم عراق در پای آن نشسته بود... و همان روز سلطان غیاث الدین و مادرش را با حرمهای دیگر بقلعهٔ قارون نزدیک تاج الدین طغان روان کرد... (تاریخ جهانگشای ج ۲ صص ۱۱۲ -۱۱۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالباقی بن عبدالمجید مخزومی مکی. رجوع به عبدالباقی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالخالق بن اسدالجوال. رجوع به عبدالخالق... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالرحمن ابن ابراهیم ابن سباع بدری فزاری. رجوع به عبدالرحمن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالرحمن بن ابراهیم بن الفرکاح. رجوع بعبد الرحمن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالغفاربن لقمان کردری. رجوع به عبدالغفار... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالوهاب بن محمد حسینی، قاضی القضاة حلب. متوفی بسال ۸۷۵ هـ . ق. او راست: ارشاد الماهر لنفائس الجواهر. رجوع به عبدالوهاب... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبدالوهاب السبکی. رجوع به تاج الدین ابونصر عبدالوهاب بن تقی الدین سبکی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عبداللََّه بن علی بخاری متوفی بسال ۷۹۹ هـ . ق. وی مسائل مذاهب چهارگانه را جمع آوری کرد. او راست: «بحرالبحور فی تفسیر المسطور» و «بحرالجاری فی الفتاوی». (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۱ ص ۱۸۵). رجوع به عبداللََّه ... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عثمان مرغنی جد اعلای کرتها:... جد اعلای کرتها شخصی بوده است موسوم به تاج الدین عثمان مرغنی که برادرش عزالدین عمر مرغنی در نزد سلطان غیاث الدین محمد غوری (متوفی بسال ۵۹۹ هـ . ق. /۱۲۰۲ م) وزیری مقتدر بوده است و این تاج الدین عثمان کوتوال قلعهٔ خیسار بوده و بعد از فوت او پسرش رکن الدین ابوبکر دختر سلطان غوری فوق را بازدواج خود در آورد پسر آنها شمس الدین بعد از آن بجای پدر نشست... (از سعدی تا جامی ترجمهٔ علی اصغر حکمت ص ۱۹۴). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۶۸ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) عراقی. رجوع به تاج الدین احمدبن محمد بن علی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عقیلی. رجوع به تاج الدین علی کومیار عقیلی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی. از سرداران سلطان محمد خوارزمشاه بود. عطا ملک جوینی در تاریخ جهانگشا در ذکر محاربهٔ سلطان محمد خوارزمشاه با سلطان شهاب الدین غوری آرد:... آن خبر بسلطان رسید بدرالدین جعفر را از مرو و تاج الدین علی را از ابیورد بدفع آن فتانان نامزد فرمود، بعد از مصاف زنگی را [ تاج الدین زنگی را ] باده کس از امرا مقید بخوارزم فرستادند و جزای حرکات، سرایشان، حاشی السامعین از تن جدا کردند... (تاریخ جهانگشای چ قزوینی ج ۲ ص ۵۸).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی یکی از مورخان است و در بغداد میزیسته و به سال ۶۷۴ هـ . ق. درگذشته. او راست: کتابی مرکب از ۵ جلد و مشتمل بر تراجم احوال و تاریخ قاهره. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن احمد. رجوع به علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن احمدبن عبدالمحسن الحسینی العراقی الشریف محدث اسکندریه. ابوالحسن قطیفی و گروهی روایت کرده اند که وی در علم حدیث متفرد بود و از عراق به اسکندریه رفت و در ذی الحجهٔ سال ۷۰۴ هـ . ق. بدانجا درگذشت و ۷۶ سال عمر کرد (از حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص ۱۷۷).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن انجب خازن بغدادی. رجوع به علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن حسین سنی بغدادی. رجوع به علی بن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن سنجربن سباک. رجوع به علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن عبدالکافی سبکی پدر تاج الدین سبکی. رجوع به سبکی و تاج الدین سبکی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن عبداللََّه تبریزی. رجوع به تاج الدین ابومحمدعلی بن عبداللََّه... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن کمال الدین ابوالعباس احمدبن علی القسطلانی. پدرش فقیه مالکی و از زهاد بود. در «عبر» آمده است که تاج الدین مفتی و مدرس بود و از زاهربن رسم و یونس الهاشمی سماع حدیث کرده و ولایت مشایخ کاملیه را عهده دار بوده است و در سال ۶۶۵ هـ . ق. وفات یافت و ۷۷ سال عمر کرد. (از حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص ۲۰۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی بن محمد بن دریهم موصلی. رجوع به علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (پهلوان...) علی شاه، از بزرگان لشکر امیر مبارزالدین پدر شاه شجاع:... در یکی از جنگها با این قبایل (هزاره و اوغانی) نزدیک بود که امیر مبارزالدین محمد بهلاکت برسد باین معنی که اسبش بواسطهٔ زخم های پیاپی از کار ماند و خودش هم زخمی شده و بجویی رسید که عبور از آن برایش ممکن نبود در آن حال سر گردانی، پهلوان تاج الدین علیشاه باو رسیده اسب خود را باو داد و امیر مبارزالدین محمد که بقول خود عزت شهادت می طلبید جان خود را از مهلکه بدر برد... (تاریخ عصر حافظ ص ۹۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علیشاه بن تکش خوارزمشاه. عطاملک جوینی آرد:... فی الجمله سلطان بعد از استخلاص آن قلعه [ الموت ] و تسکین نایرهٔ فتنه در عراق پسر خود تاج الدین علیشاه را ممکن کرد و اقامت او در اصفهان تعیین و خود بر عزیمت انصراف عنان بر صوب خوارزم تافت و در دهم جمادی الاخرة سنهٔ ست و تسعین و خمسمائه در خوارزم رفت و چون ملاحده مناقشت و مخاصمت سلطان از سعی نظام الملک که وزیر مملکت بود می دیدند هم در هفته... ملاعین یکی بر پشت وزیر زخمی زد و... (تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۴۵). خواندمیر در حبیب السیر آرد:... و چون تکش خان از دغدغهٔ میاجق فراغت یافت قلاع ملاحده را پیش نهاد. و تکش خان ولایت عراق را به پسر خود تاج الدین علیشاه تفویض فرموده... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۴۰).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) علیشاه تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) علیشاه جیلان تبریزی. رجوع به تاج الدین علیشاه جیلانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) علیشاه جیلانی وزیر سلطان محمد خدا بنده که در سال ۷۱۱ هـ . ق. پس از قتل خواجه سعدالدین وزیر وزارت اولجایتو را یافت. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده نام او را گاهی خواجه تاج الدین جیلان تبریزی و گاهی خواجه تاج الدین علیشاه آورده. رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۵۹۸ و ۵۹۹ و ۶۰۲ و ۶۰۵ و ۶۰۶ شود. و در نزهة القلوب نام او گاهی خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی و گاهی هم خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی و خواجه تاج الدین علیشاه وزیر تبریزی آمده است. رجوع به نزهة القلوب چ گای لیسترانج ج ۲ ص ۷۶ و ۸۵ و ۱۸۲ شود. و خواندمیر دردستور الوزراء نام او را خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی ضبط کرده است. رجوع به دستور الوزرا ص ۳۱۷ و ۳۲۱ و ۳۲۲ شود عباس اقبال در تاریخ مغول نام او را تاج الدین علیشاه جیلان تبریزی آورده: قتل سعدالدین ساوجی در ۷۱۱- خواجه سعدالدین محمد ساوجی... بتدریج مقبولیت خود را در خدمت اولجایتو از دست داد... و امری که روز بروز باعث افول ستارهٔ اقبال او می شد طلوع کوکب سعادت مرد زیرک جاه طلبی بوده که در دستگاه ایلخانی راه یافته و آن به آن خاطر اولجایتو را بیشتر بسمت خود جلب می کرد و او که تاج الدین علیشاه تبریزی نام داشت، در اصل دلال جواهر و احجار کریمه بود و فضل و سوادی نداشت ولی مردی قابل و زرنگ و کار آمد بوده و در ضمن معاملات تجارتی خود با غالب اعیان و امرا رفت و آمد و آشنایی پیدا کرد و بهمین وسیله در پیشگاه سلطان نیز خود را شناساند و مورد توجه خدابنده قرار گرفت. نفوذ یافتن تاج الدین علیشاه در دربار اولیجایتو باعث وحشت خواجه سعدالدین شد و او بهمین نظر در صدد برآمد که به هر وسیله باشد علیشاه را از خدمت اولجایتو دور کند و باین قصد روانهٔ بغدادش کرد تا کارخانه های مخصوص نساجی آن شهر را اداره نماید. علیشاه ببغداد رفت و بزودی امور کارخانجات آنجا را بخوبی مرتب نمود و پارچه های نفیس گرانبهایی ساخت که پیش از او هیچکس مانند آنها را درست نکرده بود و چون سلطان باین شهر آمد مقداری هدایا و تحفی که خود در این کارخانه ها فراهم ساخته بود باو تقدیم داشت که اسباب حیرت سلطان شد و از این تاریخ توجه خدابنده به علیشاه زیادتر از سابق شد و دولت او رو بترقی گذاشت چنانکه مصاحب اردو گردید و موقعی که اردو بسلطانیه رسید علیشاه در آن شهر بخرج خود ابنیه ای زیبا ساخت و بازاری درست کرد که تا آنوقت نظیر آن در سلطانیه دیده نشده بود و اولجایتو که بعمارت و آبادی این شهر علاقهٔ مخصوص داشت از این عمل علیشاه بیشتر خرسند گردید و او را زیادتر از پیش مورد نوازش و توجه قرار داد. خواجه سعدالدین از این پیش آمدها سخت دلتنگ بود و نمی توانست ترقی علیشاه را ببیند بهمین جهت به تحقیر او می پرداخت و از برخاستن جلوی او امتناع می کرد، برخلاف او خواجه رشیدالدین، علیشاه را احترام می نمود و در تعظیم او می کوشید و همین قضیه روز بروز کدورت بین دو وزیر را شدت میداد تا آنجا که خواجه سعدالدین در صدد آزار خواجه رشید الدین بر آمد و جمعی از کسان خود را بر آن داشت که بر روی خواجه رشیدالدین بایستند و در مجلس ضیافتی که علیشاه از سلطان و وزراء کرده بود سعدالدین در حال مستی بارشیدالدین بدرشتی و زشتی معامله کرد و خواجه رشید در جواب سکوت کرد و سلطان از این معنی بیشتر بر سعدالدین آشفته شد و رشیدالدین اندکی بعد در صدد کشیدن انتقام بر آمد و زمینه نیز برای این کار حاضر بود چه علاوه بربرگشتن نظر سلطان از خواجه سعدالدین و نفوذ علیشاه، سعدالدین و عمال متعدد او، سالیانه قریب ۳۰۰۰۰۰۰۰ درهم از عایدات خزانه را بمصرف شخصی می رساندند و خواجه رشیدالدین از این موضوع اطلاع داشت زیرا که اندکی قبل از آن دو نفر از عمال خواجه سعدالدین در سلطانیه با یکدیگر به نزاع برخاسته و همدیگر را ببرداشت اموال دیوانی متهم کرده بودند. با این که خواجه سعدالدین ایشان را با یکدیگر آشتی داده و از آن دو قول گرفته بود که دیگر از این بابت کلامی بر زبان نیاورند ایشان بخدمت خواجه رشیدالدین رفتند و او را از ما وقع آگاهی دادند و خواجه، خدابنده را موقعی که در بغداد بود برقضیه مطلع ساخت. او لجایتو امر داد که بر محاکمهٔ دو وزیر بپردازند و حساب ایشان را بکشند. گناه بر خواجه سعدالدین ثابت شد و او را با جماعتی از همدستان و عمال او در دهم شوال ۷۱۱ هـ . ق. در قریه محول یک فرسخی بغداد بقتل رساندند. بعد از قتل خواجه سعدالدین اولجایتو باشارهٔ خواجه رشیدالدین، تاج الدین علیشاه را بمقام وزیر مقتول برگزید... (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال ص ۳۱۸ و ۳۲۰). ... دوستان خواجه رشیدالدین در حضرت سلطان تفبیح احوال خواجه سعدالدین می کردند... سلطان را با او متغیر کردند... در عاشر شوال سنهٔ احدی عشر و سبعمائه در محول بغداد بانوابش... شهید کردند اما نور باطل نشد و وزارت بصاحب سعید خواجه تاج الدین جیلان تبریزی دادند بشرط آنکه از تدبیر و رای مخدوم خواجه رشید الحق والدین تجاوز نکند و زمام امور کلی و جزوی در کف کفایت او باشد... در سنهٔ خمس و عشر و سبعمائه میان وزیران مخدوم سعید خواجه رشید الحق والدین و خواجه تاج الدین علیشاه نزاع افتاد و اولجایتو سلطان هر دو را در کار وزارت شرکت داد... (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۵۹۷، ۵۹۸، ۵۹۹). خواندمیر در دستور الوزراء آرد:... چون دست قضا روزنامهٔ حیات خواجه سعدالدین را نوشت بحکم اولجایتو سلطان، خواجه علیشاه جیلانی در وزارت باخواجه رشید شریک گشت و در اواخر دولت اولجایتو سلطان، خواجه علیشاه بغایت مقرب شده بعضی مهمات را بی وقوف خواجه رشید فیصل می داد... (دستور الوزراء ص ۳۱۷)... در سال ۷۱۵ هـ . ق. یعنی یکسال قبل از فوت اولجایتو، ابوسعید برای مخارج لشکریان خود بپول احتیاج پیدا کرد و برای تحصیل آن مکرر در مکرر بخزانه یعنی بخواجه تاج الدین علیشاه و خواجه رشیدالدین مراجعه نمود و این دو وزیر هر یک نسبت بمقام دیگری حسد می بردند و میخواستند مستقل باشند پرداخت پول را بعهدهٔ دیگری محول می کردند... اولجایتو بالاخره برای ختم نزاع بین دو وزیر ممالک خود را بدو قسمت تقسیم کرد، عراق عجم و خوزستان و ولایات لر نشین و فارس و کرمان را بعهدهٔ رشیدالدین و عراق عرب و دیار بکر و اران و بلاد روم را تحت ادارهٔ علیشاه گذاشت ولی علیشاه از سلطان تقاضا کرد که ایشان را در ادارهٔ کل ممالک شریک گرداند و امضای هر دوی ایشان در پای احکام و فرمانها باشد. اولجایتو در سال ۷۱۵ هـ . ق. علیشاه و رشیدالدین را در کار وزارت شرکت داد تا باتفاق در تصرف اموال و نشان وزارت دخالت کنند... بعد از رسمیت یافتن این ترتیب رشیدالدین بعلت مرض نقرس تمام زمستان را خانه نشین شد و چهار ماه تمام بدیوان نیامد و در این مدت ابوسعید پی در پی قاصد و پیغام می فرستاد و مطالبهٔ پول می کرد و علیشاه در جواب میگفت که خزانه از وجه تهی و اموال دیوانی همه نزد خواجه رشیدالدین است. اولجایتو امیر چوپان را مامور تحقیق حال کرد... معلوم شد که ایشان (مأمورین وصول) اموال دیوانی را حیف و میل کرده و بپرداخت ۳۰۰ تومان (۳۰۰۰۰۰۰ دینار طلا) محکومند حکم محکومیت مأمورین موجب وحشت عمال گردید و ایشان به علیشاه ملتجی شدند... علیشاه شبانه بسرای اولجایتو رفت... و بقدری الحاح کرد که اولجایتو حکم داد از تعقیب قضیه صرفنظر کنند... اندکی بعد علیشاه باولجایتو گفت که رشیدالدین تمارض کرده و در خانه نشسته ... و از بذل هیچگونه سعی در برانداختن من کوتاهی ندارد... ایلخان اجازه می فرماید من او و فرزندانش را در مقام تقریر و بازپرس حساب بیاورم... اولجایتو رضا داد... چون نتوانست تقصیری برایشان ثابت کند خواجه را متهم کرد که ربع عواید اوقاف و اموال خزانه... را بتصرف شخصی می گیرد و با این نسبتها نظر اولجایتو را از خواجه برگرداند و خود در پیش ایلخان معزز و محترم شد... (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال آشتیانی صص ۳۲۲ - ۳۲۳)...تاج الدین علیشاه که از واقعهٔ قتل حریف پرزوری مثل خواجه رشیدالدین از شادی درپوست نمی گنجید بشکرانهٔ این موفقیت هدیه ها بخشید... مدت شش سال براحتی در وزارت ابوسعید باقی ماند و روز بروز احترامش در چشم ایلخان رو بافزایش بود تا آنجا که در موقع ناخوشی او ابوسعید شخصاً بخبر گیری از حال او می آمد... بالاخره در جمادی الاخر ۷۲۴ هـ . ق. جان سپرد. (تاریخ مغول تألیف عباس اقبال آشتیانی ص ۳۲۹). و نیز خواندمیر در ترجمهٔ احوال تاج الدین علیشاه جیلانی آرد: خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی- وزیر صائب تدبیر هنرور و مشیر عدالت شعار شرم پرور بوده چنانکه سابقاً مسطور شد سلطان محمد خدا بنده بعد از قتل خواجه سعدالدین محمد آوجی منصب وزارت را بشرکت خواجه رشید بوی تفویض فرمود. در جامع التواریخ مسطور است که... خواجه علیشاه در اوایل ایام وزارت از غایت علو همت پادشاه و امرای مملکت پناه را در خطهٔ بغداد طوی داد و در آن جشن دکلهٔ مرصع بلئالی آبدار و جواهر زواهر بوزن چهارده رطل و افسر مکلل که قطعه ای لعل بوزن بیست و چهار مثقال در آن تعبیه بود و نه غلام سیم اندام با کمرهای زرنگار و نه اسب عربی نژاد که زین و سرافسار همه زرین بود برسم پیشکش بر طبق عرض نهاد و چون در جمادی الاولی سنهٔ ثمان عشر و سبعمائه صاحب سعید خواجه رشید بشرف شهادت رسید خواجه علیشاه از روی استقلال بسر انجام مهام ملک و مال پرداخت و طریق عدل و انصاف مسلوک داشته ابنیهٔ رفیعه از مدارس و خوانق و رباطات و مساجد بنا نهاده مستغلات مرغوب بر آنها وقف ساخت و در سنهٔ ۷۲۳ هـ . ق. خواجه تاج الدین علیشاه را مرضی صعب بر مزاج طاری گشت، چنانکه اطبای حاذق از معالجه عاجز آمده، کار از مداوا و تدبیر در گذشت، مصرع: چو آمد اجل از مداوا چه سود؟ سلطان ابوسعید بهادرخان از غایت عنایت به عیادت وزیر قدم رنجه فرمود و این صورت نیز مانع نیفتاده آن وزیر صائب تدبیر در اوجان از عالم فانی بجهان جاودانی انتقال نمود نعش او را به آیین شرع سیدالمرسلین صلوات اللََّه علیه و علیهم اجمعین برداشته بخطهٔ تبریز بردند و در جوار مسجدی که بنا کردهٔ معمار همتش بود دفن کردند. (دستور الوزرا صص ۳۲۱ -۳۲۲)... و وزیر خواجه تاج الدین علیشاه جیلانی در تبریز در خارج محلهٔ نارمیان مسجد جامع بزرگ ساخته که صحنش دویست و پنجاه گز در دویست گز... (نزهة القلوب ج ۲ ص ۷۶...) سلماس از اقلیم چهارم است طولش از جزایر خالدات... شهر بزرگ است و باروش خرابی یافته وزیر خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی آنرا عمارت کرد ... (نزهة القلوب ج ۲ ص ۸۵)... ابتوت قصبه ای است مختصر... خواجه تاج الدین علیشاه وزیر تبریزی آنرا حصاری کشید... (نزهة القلوب ج ۲ ص ۱۰۱)... از کنارارس که حد قراباغ است تا جروان که یاد کرده شد پانزده فرسنگ ازو تا برزند که اکنون دیهی است چهار فرسنگ ازو تا رباط الوان که وزیر خواجه تاج الدین علیشاه تبریزی ساخته است... (نزهة القلوب ج ۲ ص ۱۸۲).
[ جُدْ دی ] (اِخ) علی کومیار عقیلی، از بزرگان دربار اتابک افراسیاب امیر لرستان بود وبدست وی کشته شد. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال اتابک افراسیاب آرد:... افراسیاب از گریز پشیمان شد و به مطاوعت در آمد امیر طولدای او را با خود به بندگی کیخاتون خان برد و به شفاعت اروک خان... از جرم او در گذشت و کار ملک لرستان برقرار بر او مقرر داشت و او برادر خود احمد را ملازم حضرت گردانید... و بیشتر اقربای خود و ارکان دولت خود چون... و تاج الدین علی کومیار عقیلی... را هر چند خواجگان بارای و تدبیر و صاحب تمول بودند جهت آنکه در ملک صاحب قدرت و شوکت شده بودند بکشت و در ملک لرستان مطلق العنان شد ... (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۵۴۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) عمربن علی فاکهی (فاکهانی). رجوع به تاج الدین فاکهانی و رجوع به عمر... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) عمربن علی فقهی. یکی از مؤلفان است وی بسال ۷۵۱ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) عمربن مسعودبن احمد، صدرالشریعه برهان الاسلام از معاصران عوفی بود و عوفی در خدمت تاج الدین تعلم می کرد، و در لباب الالباب در ترجمهٔ احوال وی آرد: الصدر الکبیر برهان الاسلام تاج الملة والدین عمربن مسعود احمد رحمه اللََّه آسمان مجد و آفتاب احسان واسطهٔ عقد آل برهان صدری که شرف مکتسب او بعزّ منتسب موصول بود و شجرهٔ پدر و جد بثمرهٔ جهد و جد او مثمر، دلش آسمان همت، دستش دریا صفت، علمش کامل کرمش شامل، در جسم مادهٔ فساد برهانش ظاهر در قلع قلعهٔ عناد حجتش باهر در اوائل ایام جوانی که موسم بهار کامرانی بود گاه گاه از برای تفرج و تنزّه رباعیات گفتی و شیوهٔ ایهام و ذوالوجهین ازو منتشر گشت چون آن ابیات عذب و دل آویز بود در اطراف جهان شایع شد و نام او برباعیات مشهور شد و آن چندان علم و بزرگی مغمور گشت و چون ما بصدد آنیم که ابیات و اشعار صدور درین مجموع ایراد کنیم از بیان آن فضایل که ذات او بدان محیط بود عنان باز کشیدن اولی باشد، در آن وقت که این داعی بخدمت او تعلم می کرد پیش او فایق زمخشری می خواند به هر وقت از لفظ او اقتباس کردی وقتی نامه ای نوشته بود بحضرت سلطان طمغاج خان و یادگار فرستاده دسته ای دندان ماهی و عذری نبشته به نثر بدین لفظ موجز که اگر عاقل در نگرد صد [ نامه ] درین یک لفظ مندرج است، نبشته بود که عذر دسته ای ناتمام فرستادن آن است که بندگان را دسته ای بدست می آید اما تیغ و بند کارپادشاهان است، و این قطعه در مدح سلطان ابراهیم می گوید اگر چه بحر عربست اما سخت استادانه آورده است. قطعه غم نیارد بیش بر دلهای ما بیداد کردن شادباش ای پیشهٔ عدل تو دلهاشاد کردن تا سخاء تو در ایوان جهان بنهادآشی گشت عادت آزرا از امتلا فریاد کردن خرمن عمر حسودت چرخ اگر بر باد داده ست چرخ را معتاد باشد شغل خرمن باد کردن دشمنت را خدمتی تعلیم می کردم ولیکن سخت کودن بود نتوانستمش استاد کردن بندهٔ شاهم ز آزادی و حال خویش لیکن سخت ترسانم نشسته از چه از آزاد کردن و شنیدم که دیه ملوک ملک او را از دیوان مفروز فرموده بودند و از خراج و پیکار و شکار مصون و مسلم داشته وزیر سمرقند در آن معنی قصدی می کرد. قطعه ای گفت. بنده را این سه بیت از آن قطعه بیش بر خاطر نیست و آن این است، بیت: خسرو عالم و سلطان سلاطین جهان ای شده بندهٔ درگاه رفیعت که و مه گشت فرمان ترا چشم گشاده بنفاذ تا که در ابروی طغرای تو افتاد گره و در آخر می گوید: بنده را جود توصد شهر بخواهد بخشید خلق در غصه که آزاد چرا شد یک ده اضداد را رعایت کرده است بنده و آزاد و شهر و ده. و اکنون طرفی از رباعیات او بیان کرده آید در مدح سلطان ابراهیم بن الحسین رحمه اللََّه گوید: از رای تو روی ملک پیرایه کند کان از کف باذل تو سرمایه کند آن چتر تو کافتاب درسایهٔ اوست جائیست که آفتاب را سایه کند. * ای حضرت تو پناه عالم گشته بیشی کردن ز عدل تو کم گشته در عمر تو صد محرّم افزوده و باز بر دشمن تو عمر محرّم گشته. * صد عمر شها در طرب و ناز گذار تیر از جگر دشمن بدساز گذار نی نی تو کمان مکش بروی دشمن این سخت کشی بدشمنان باز گذار. * از بخت بگوش بنده آواز آمد برخیز که وقت نعمت و ناز آمد امروز چو باز یافت خاک در شاه پیشانی من به آب خود باز آمد. و در آن وقت که [ سلطان ابراهیم ] قرةعین پادشاهی قلج ارسلان خان را ولیعهد خود کرد و بر تخت ملک سمرقند نشاند بدین رباعی او را تهنیت فرمود: خاقان چو بفال دولت و بخت نشست غم بر دل دشمنان دین سخت نشست خاک قدمش دیو و پری سرمه کند چون مردم چشم ملک بر تخت نشست. و چون سلطان ابراهیم بجوار رحمت آفریدگار رحیم انتقال فرمود این رباعیات در مرثیهٔ او بفرمود: تا مردم دیده صفه و ایوان دید از دست بشد چو تخت بی سلطان دید خورشید ملوک و سایهٔ یزدان دید بی سایه و خورشید جهان نتوان دید * بی دربان شد در حصارت ای شاه بی تیغ رود سلاحدارت ای شاه شادی ندهد بار دلی را بدرت زان روز که بر شکست بارت ای شاه * بر منظراعلات شهامجلس باد بی تو دل من ز خوشدلی مفلس باد ای مونس چشم بنده خاک در تو در خاک ترا رحمت حق مونس باد. در مدح قلج ارسلان خان میگوید: ای ملک تو شرع را کمان سختی مر تیر ترا نشانه هر بدبختی پیش از تو که دید تاج بر خورشیدی یا جمع شده همه جهان بر تختی. * ترکی که بکشتن من آورد برات در چشمهٔ نوش دارد او آب حیات باران سرشک من چو بسیار آمد بر لعل لب چون شکرش رست نبات * با دل گفتم عتیب او کی برسد در بردن دل فریب او کی برسد دل گفت هر آنچه از تو خواهی تو بده تا خط نارد حسیب او کی برسد. * جوری که برین دلشده پیوست رود زآن طرهٔ جعد و نرگس مست رود از پای رود آدمی و بندهٔ تو روزی که ترا نبیند از دست رود. * هرگز باشد ز روی باز آمدنت رنگی بینم ز بوی باز آمدنت سر در خس غم همچو تذروم لیکن پیوسته در آرزوی باز آمدنت. * از مشک بگلبرگ تو بر زنجیره ست پیش رخ تو چراغ گردون خیره ست تو چون قلمی و من چو کاغذ که چنین از رفتن تو جهان بمن بر تیره ست. * ای باد سحرگه شده ای عنبربار دانم که همی روی بکوی دلدار در طرهٔ او دلیست ما را زنهار کان سوخته را ز ما بپرسی بسیار * آخر صنما صبح درین کار چه دید کو جامهٔ خویش و پردهٔ ما بدرید چون گوش فلک شکر وصال تو شنید از چشمهٔ خورشید مرا چشم رسید. * زلف تو به جور همچو ایام چراست چون سیم سخن ز وصل تو خام چراست گر نرگس تو می نکند صیادی ای پسته دهان چشم تو بادام چراست * چشم خوش تو خصم من خسته چراست با من لب تو چو زلف تو بسته چراست ابروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفاء چرخ پیوسته چراست * گفتم به کمان ابروی ای سرو سهی با من چو دو زلف خود سراسر گرهی تیر مژه بر کرد و بزد بر من و گفت بار دگر ابروی مرا قوس نهی. * گفتم که سپیده کرده ای بهر کسی رنجید نگار از این و بگریست بسی گفتا که ز شام زلف خود بیزارم گر بر رخ من سپیده دم زد نفسی. * با ما چو سر زلف تو رائی بنهاد جزعت بکرشمه جان بهائی بنهاد گفتم چو دعا بدستم آئی در حال بشکست نگار و دست و پائی بنهاد. * شادی ز تو هر چند بسی نیست مرا الا غم تو همنفسی نیست مرا سبحان اللََّه هزار دل بردی بیش وانگه گویی دل کسی نیست مرا. حکیم شمسی اعرج روزی بخدمت او آمد بار نیافت این قطعه بگفت و بفرستاد: صدرالشریعه بار ندادم به نزد خویش زیرا که هست جان و بودجان زباردور رویم چو چشم بد شد وزین روی به بود چشم بد از چنان سر و صدر کبار دور صدرالشریعه برهان الاسلام جواب نبشت: شمسی تراست شعر و بغل آنچنان که من باشم ازو بفصل خزان و بهار دور. من خود عزیز بار نیم خوار بارگیر آخر نه گاو به بود از خوار بار دور. و این مصراع آخرین مثلی است متداول در آن بلاد که گویند گاو از کفه دور، در او ایهام لطیف و تضمین خوب کرده است، و کمال فضل او از این آرایش مستغنی است فاما برای زینت کتاب درّی چند از سفته ها و بیتی چند از گفته های او تحریر افتاد. (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۱ صص ۱۶۹ - ۱۷۴). و نیز عوفی در ترجمهٔ احوال سعد الدین مسعود دولتیار آرد:... وقتی در خدمت تاج الدین صدرالشریعت بودم خربزه آوردند چون به تناول آن شغل افتاد ناگاه کارد خطا شد و انگشت تاج الشریعت را ببرید و در حال او بربدیهة این دو بیت گفت: ای با قدرت بلندی کیوان پست شد آز تهی دو ز می جود تو مست گردون به هزار حیله تا کم بخشی یک شاخ ز بحر پنج شاخت بربست. (لباب الالباب چ لیدن به هزینهٔ اوقاف گیب ج ۲ ص ۳۸۸). و هدایت در مجمع الفصحا در ترجمهٔ احوال او آرد: تاج الدین بن مسعود بن احمد. عالمی فاضل و فاضلی کامل بوده صدرالشریعه اش میخواندند و بدر سپهر دانشش میدانستند محمد عوفی گفته بملازمت وی رسیدم و استفادات از فضایل وی کردم در نظم و نثر نهایت قدرت داشته سلطان ابراهیم بن طمغاج را معاصر و مداح بوده درتذکرهٔ تقی اوحدی چند رباعی از وی دیده شده... (مجمع الفصحا ج ۱ صص ۱۷۶ - ۱۷۷).
[ جُدْ دی ] (اِخ) عم زادهٔ بلخی. در فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ سپهسالار بنقل از یک دیوان کهنسال انوری چنین آمده است: ... انوری دست بدان مال دراز کرد و پای در خرابات نهاد و بمدت اندک آن میراث بشراب و شاهد آخر رسانید چون مفلس شد هیچ نماند شعر و شیوهٔ مدح بگزید و بوقت حاجت قصیده می گفت و بدان روزگار نامرادی بر می برد ناگاه تاج الدین (در نسخهٔ دیگر- تاج الدین عم زادهٔ بلخی) او را تشنیع کرد و بی رمیئنت (کذا) معایب او را گفتن گرفت انوری را این نوع دشوار نمود... (فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۵۶۵).
[ جُدْ دی ] (اِخ) فارسی. هدایت در مجمع الفصحا در ترجمهٔ احوال او آرد: تاج الدین فارسی از مردم زیر است و از افاضل حکما است ساکن دهلی بوده و دبیری سلطان شمس الدین دهلوی را می فرموده از متقدمین است. از اشعار او منتخب می شود: چه زلف است آن ببین بر روی جانان کزو گردد پریشانی پریشان بمهر و ماه می خواهد همی جنگ رخش پوشیده زآن از زلف خفتان چو شمشیرش بخندد خصم گرید بلی از خندهٔ برق است باران کند مهرش بنات النعش را جمع چنان قهرش ثریا را پریشان هر آنکو بر خلافش دم بر آرد نفس گردد بمغز اندرش پیکان. * افزود باز رونق هر مرغزار گل چون زیر یافت نالهٔ هر مرغ زار گل شد موسمی که مست طرب شد جهان چنانک جز بخت شه ندید دگر هوشیار گل نوباوهٔ حیات شمر بادهٔ کهن کافشاند بر جهان کهن نو بهار گل پژمرده چون بنفشه چه باشی بنوش می کامسال تازه کرد جهان را چوپار گل زان لاله گون مئی که دماغش چو بشکفد نشکفت اگر بجان طلبد زینهار گل باغیست رزمگه که ز خار سنان شاه در یک نفس شکفته ز نصرت هزار گل دشمن ز حملهٔ تو شود بیقرار از آنک با صرصر خزان نپذیرد قرار گل. در تهنیت جلوس رکن الدین فیروزبن شمس الدین دهلوی قصیده ای گفته که این دو بیت از آن است: مبارکباد ملک جاودانی ملک را خاصه در عهد جوانی یمین الدوله رکن الدین که آمد درش از یمن چون رکن یمانی. (مجمع الفصحا ج ۱ ص ۱۷۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) فاکهانی عمربن علی بن سالم اللخمی الاسکندری، فقیه بوده و در علوم تفنن می کرد. مردی صالح بود و با بسیاری از اولیاء همنشینی داشت و به آداب آنان متخلق گردید. او راست: شرح عمده و شرح الاربعین النوویة و غیره. وی بسال ۶۵۴ هـ . ق. متولد گشت و در ۷۳۴ هـ . ق. وفات یافت. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج ۱ ص ۲۱۱). رجوع به عمربن علی... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) فرکاح عبدالرحمن بن ابراهیم. رجوع به عبدالرحمن ...شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) فریزنه. جوینی در تاریخ جهانگشای در «ذکر جنتمور و تولیت او در خراسان و مازندران» آرد :... پدرم با جمعی از معارف و اکابر از نشابور آیت فرار بر خواند و بر راه طوس بیرون آمد و در آن وقت از شارستان طوس یکی بود که او را تاج الدین فریزنه می گفتند بقتل و فتک از تمامت بی دینان گذشته و در طوس قلعه ای بدست فرو گرفته بود چون پدرم با بزرگان بدان حدود رسیدند... (تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۲۰).
[ جُدْ دی ] (اِخ) فقهی. رجوع به تاج الدین عمربن علی فقهی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) فیروزشاه. هشتمین از سلاطین گلبرگه از ۸۰۰ تا ۸۲۵ حکومت داشت (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۲۸۸).
[ جُدْ دی ] (اِخ) قبائی. در «فیه ما فیه» آمده است:... می فرمود که تاج الدین قبائی (اصل : قبانی) را گفتند که این دانشمندان در میان ما می آیند و خلق را در راه دین بی اعتقاد می کنند گفت نی، ایشان می آیند میان ما و ما را بی اعتقاد می کنند و الا ایشان حاشا که از ما باشند مثلا سگی را طوق زرین پوشانیدی وی را با آن طوق سگ شکاری نخوانند... (فیه مافیه چ بدیع الزمان فروزانفر ص ۸۵). مصحح در حواشی و تعلیقات آرد: تاج الدین قبایی: شرح حالش معلوم نیست قبایی بضم اول نسبت است بقبا که دهی است در دو میلی مدینهٔ طیبه و نیز شهری از بلاد فرغانه نزدیک بچاچ که مشهور در نسبت بدان قباوی است (باواو قبل از یاء) چنانکه در انساب سمعانی می بینیم و قبانی (مطابق نسخهٔ اصل) منسوب است به قبان (معرب قپان کپان) چیزی که بدان بارهای سنگین را وزن می کنند... (فیه ما فیه چ بدیع الزمان فروزانفر ص ۲۹۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) قرمانی. رجوع به تاج الدین ابراهیم قرمانی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) کاتب. رجوع به یحیی بن ابوعلی منصوربن الجراح المصری شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) کازرونی رجوع به تاج الدین محمدبن محمدبن ابراهیم... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (امیر...) کرمانی. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال سادات و علما و اشرافی که بعض ایشان با سلاطین آق قوینلو و زمره ای در ایام دولت ابد پیوندشاهی اکتساب فضل و کمال نموده اند آرد:... امیر تاج الدین کرمانی سیدی عظیم الشأن و بزرگی متعالی مکان است همواره خوان کرم و احسان گسترده آینده و رونده را از مواید لطف و مکرمت خویش محظوظ و بهره ور کرد. (حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۶۰۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) کره بند یکی از مشاهیر خوشنویسان است و در عهد سلطان سلیم خان اول در حلب میزیست. (قاموس الاعلام ترکی).
[ جُدْ دی ] (اِخ) کریم شرق وزیر سلطان غیاث الدین بن محمد خوارزمشاه. رجوع به تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۰۲ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) کندی زیدبن حسن بن سعید بغدادی مقری نحوی. نامهٔ دانشوران در ترجمهٔ احوال او آرد: کنیتش ابوالیمن و از بزرگان علمای ادب و نحو است در علم قرائت و نحو و فنون ادبیه مهارت داشته ولادتش صباح روز چهار شنبهٔ بیست و پنجم شهر شعبان از سال پانصد و بیست در بغداد روی داد و هم در آنجا نشو و نما نمود بتحصیل علوم و اکتساب آداب اشتغال جست پس از چندی از بغداد بدمشق مسافرت کرد. در آنجا توطن اختیار نمود و هم در آنجا وفات یافت. احمدبن خلکان گوید تاج الدین کندی در فنون آداب وحید عصر خود بود شهرتش ما را از اطناب در وصف وی بی نیاز دارد گروهی بسیار از مشایخ را دیدار کرد از ایشان علوم فرا گرفت که از آنجمله است شریف ابوالسعادت سنجری و ابومحمدبن خشاب و ابومنصوربن جوالیقی آخر زمان اقامتش در بغداد سال پانصد و شصت و سه بود در این تاریخ بعهد جوانی از بغداد مسافرت کرد روزگاری در شهر حلب توطن نمود و امر معاش خویش بدین وسیله میگذرانید گوشت مطبوخ و خشک را ابتباع می کرد به بلاد روم میبرد از آنجا بحلب معاودت کرد پس از چندی بدمشق انتقال جست امیر عزالدین فروخشاه ابن شاهنشاه را که پسر برادر سلطان صلاح الدین بن یوسف بن ایوب است مصاحب گردید در نزد وی اختصاص و مکانتی تمام یافت و در صحبت وی بدیار مصریه مسافرت کرد از خزائن کتب آنجا کتب نفیسهٔ بسیاری تحصیل نمود آنگاه بدمشق مراجعت کرد و در آنجا متوطن گردید طالبان علوم گردش فراهم شده از او استفادت مینمودند و او را کتاب مشیخه است بزرگ بر ترتیب حروف معجم آن را مرتب ساخته. هم ابن خلکان گوید: یکی از اصحاب تاج الدین مرا خبر داد گفت بر در سرای محمد ابن خشاب نحوی در بغداد نشسته بودم ابوالقاسم زمخشری را دیدم از نزد ابن خشاب بیرون آمد بر حالی که با چوب مشی مینمود زیرا که یکپای او از صدمت برف مقطوع گردیده و مردمان به وی اشارت کرده میگفتند این زمخشری است و من خود به خط تاج الدین دیدم در توصیف و تمجید زمخشری این عبارات نوشته بود کان الزمخشری اعلم فضلاء العجم بالعربیة فی زمانه و اکثرهم اکتساباً و اطلاعا علی کتبها و به ختم فضلاهم و کان متحققاً بالاعتزال قدم علینا بغداد سنة ثلاث وثلاثین و خمس مائة و رأیت عند شیخنا ابی منصور ابن الجوالیقی رحمه اللََّه تعالی مرتین قاریاً علیه بعض کتب اللغة فواتحها و مستجیزاً لها لانه لم یکن علی ماعنده من العلم لقاء و لاروایة عفی اللََّه عنه و عنا. یعنی زمخشری در زبان خود در فن عربیت اعلم فضلای عجم و تحصیل و اطلاعش بکتب عربیت از همگان بیشتر بود و به وی فضلاء عجم ختم گردید و از روی تحقیق بر طریقهٔ اعتزال مشی می نمود در سال پانصد و سی و سه در بغداد بر ما وارد شد و من خود او را دو مرتبه در مجلس استادم ابومنصوربن جوالیقی دیدار کردم که بعضی از کتب لغت را از اولش بر جوالیقی قرائت میکرد و از او اجازت طلب مینمود زیرا زمخشری علمی را که نزد جوالیقی بود استفادت نکرد و آنرا روایت نمینمود خداوند از او و از ما عفو و اغماض نماید هم احمدبن خلکان گوید: شیخ مهذب الدین ابوطالب محمد که بابن خیمی معروف است این ابیات از تاج الدین برای من انشاد نمود: دع المنجم یکبو فی ضلالته ان ادعی علم مایجری علی الفلک تفرد اللََّه بالعلم القدیم فلا الانسان یشرکه فیه و لا الملک اعد للرزق من اشراکه شرکا و بئست العدتان الشرک و الشرک یعنی واگذار منجم را در گمراهی خود بر روی افتد اگر دانستن آنچه را که در فلک جاری است دعوی کند خداوند خود بعلم ازلی متفرد و مخصوص است نه انسان را در آن علم با خدای تعالی شرکت است و نه فرشته را منجم از روی شرک با خدای دام برای روزی خود مهیا نموده و این دو بد تهیه اسبابی است یکی برای خدای شریک قرار دادن و دیگر دام نهادن هم ابن خلکان گوید وقتی ابوشجاع بن دهان فرضی این ابیات برای تاج الدین مکتوب کرد: یازید زادک ربی من مواهبه نعماء یقصر عن ادراکها الامل لا غیر اللََّه حالاً قد حباک بها ما دار بین النحاة الحال و البدل النحو انت احق العالمین به الیس باسمک فیه یضرب المثل. یعنی ای زید زیاد کند خداوند من ترا از مواهب خودنعمتهائی که آرزوی انسان از ادراک آنها قاصر باشد خداوند آنحال را که بتو موهبت کرده است تغییر ندهد مادام که در میان نحات، لفظ حال و بدل دور میزند تو بعلم نحو سزاوارترین مردمانی آیا نه آن است مردمان در نحو بنام تو مثل زنند. و من جمله اشعار تاج الدین است این ابیات که در زمان شیخوخیت و کبرسن انشاد نمود: اری المرء یهوی ان تطول حیاته و فی طولها ارهاق ذل و ازهاق تمنیت فی عصر الشبیبة اننی اعمر و الاعمار لاشک ارزاق فلما اتانی ما تمنیت سائنی من العمر ما قد کنت اهوی و اشتاق یخیل لی عمری اذا کنت خالیا رکوبی علی الاعناق والسیر اعناق و یذکرنی مر النسیم و روحه حفائر یعلوها من الترب اطباق وها انا فی احدی و تسعین حجة لها فی ارعاد مخوف و ابراق یقولون تریاق لمثلک نافع و مالی الا رحمة اللََّه تریاق حاصل معنی ابیات گوید مرد را می بینم مایل آن است زندگانیش بطول انجامد و حال آنکه در طول فرورفتن در مذلت و تباهی است در عهد جوانی تمنا نمودم که زمان زندگانی من طول کشد و عمرها بدون شک روزیهائی است خداوند برای هر کس مقداری تقدیر نمود پس چون بمأمول خود رسیدم از زندگانی آنچه را که بدان مشتاق بودم مکروه خاطر من گردید مرا از حرکت سر که لازمهٔ طول عمر و علوتن است به هنگام خلوت مرا چنین بخیال می آید که همانا بسان کودک بگردن سوار شده ام و مرکوب من بطور اعناق همی میشتابد و مرا میجنباند و چون نسیم خوش میوزد و از فرط ناتوانی مرا متحرک میسازد گور را بخاطر من می اندازد اینک سنین عمرم به نود و یک رسیده و این سن را در من رعد و برقی خوفناک است مرا گویند تریاق مانند تو را سود بخشد و برای من جز رحمت خدای تعالی تریاقی نیست مع الجمله تاج الدین روز دوشنبه ششم شوال سال ششصد و سیزده در دمشق وفات یافت و در همان روز او را در کوه قاسیون بخاک سپردند قاسیون بفتح قاف و بعد از الف سین مکسورهٔ مهمله وضم یاء و بعد از واو ساکنه نون، کوهی است مشرف بر دمشق، مردم دمشق مردگان خود را در آنجا دفن کنند و در آن کوه جامع و مدرسه ها و رباطهای چندی است. (نامهٔ دانشوران ج ۵ ص ۱۲) رجوع به معجم الادبا چ مارگلیوث ج ۴ ص ۲۲۲ و فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۳۸۲ و ۳۸۳ و زیدبن حسن بن سعید کندی شود. مؤلف عیون الانباء فی طبقات الاطباء آرد که: وی معلم علم نحو و لغت و ادب موفق الدین بن مطرن و فخرالدین بن ساعاتی و کمال الدین حمصی و مهذب الدین یوسف بن ابی سعید بوده است. رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۱۷۵ و ۱۸۴ و ۲۰۱ و ۲۳۳ و تاج الدین کندی وزیدبن حسن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (شیخ...) کوکریدی. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال اکابر مشایخ نام وی را چنین آرد: شیخ تاج الدین کوکریدی من ولایات همدان بتبریز در خانقاه صاجی ساکن است در طاعت درجهٔ عالی یافت. (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۷۹۴).
[ جُدْ دی ] (اِخ) کومیار. رجوع به تاج الدین علی کومیار عقیلی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) گور سرخی. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال الجایتو سلطان محمد خدابنده آرد:... در سنهٔ خمس و سبعمائه سید تاج الدین گورسرخی که نایب امیر هورقوداق بود و به نیابت امیر سونج اتابک الجایتو سلطان رسید او را مخالفت کرد در عشرین شوال او را بکشتند... (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۵۹۶). اقبال در تاریخ مغول در ترجمهٔ احوال سلطان محمد خدابنده الجایتو آرد... در سال ۷۰۵ هـ . ق. یعنی سال دوم سلطنت الجایتو تاج الدین گورسرخی نائب امیر هرقداق و بعضی دیگر از ساعیان خواجه رشیدالدین و خواجه سعدالدین را به اختلاس و برداشت مال دیوانی متهم کردند. اولجایتو قتلغ نویان را مامور تحقیق این قضیه نمود و چون بدخواهی و سعایت تاج الدین و دیگران باثبات رسید الجایتو امر داد که ایشان را سیاست کنند و در نتیجه تاج الدین گور سرخی بقتل رسید. (تاریخ مغول تألیف اقبال ص ۳۰۹) رجوع به تاج الدین ساوجی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) گنجه ای. رجوع به تاج الدین احمدبن خطیب گنجه ای شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمد الارموی. رساله «الکمالیة فی الحقایق الالهیه» رازی را که بفارسی تألیف شده بود در سال ۶۲۵ هـ . ق. بعربی نقل کرد. (عیون الانباء فی طبقات الاطباء ج ۲ ص ۳۰). رجوع به تاج الدین ارموی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن احمد بن سیف رجوع به محمدبن... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن عبدالکریم شهرستانی. رجوع به شهرستانی و کنزالحکمه ج ۲ ص ۸۱-۸۴ و تتمهٔ صوان الحکمه ص ۱۳۷-۱۴۳شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن علی البار نباری الشافعی ملقب به طویر اللیل. وی در فقه و اصول و عربی و منطق فاضل بود. در سال ۶۵۴ هـ . ق. متولد شد و در نزد اصفهانی شارح محصول اشتغال بتحصیل جست و در قاهره بسال ۷۱۷ هـ . ق. وفات یافت. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ج ۱ ص ۲۵۱).
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمد، ممدوح شمس الدین محمدبن عبدالکریم الطبسی است. طبسی در قصیده ای که مطلعش این است: خیز ای گرفته روی مه از طلعت تو خوی تا چهرهٔ حیات بشوئیم زآب می نام تاج الدین را بدینسان یاد می کند: صاحب قران مسند اقبال تاج دین کابی دگر گرفت ازو گوهر قصی والا محمدبن محمد که پیش او بر چهرهٔ قباد نهد روزگار کی. رجوع به لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۲ ص ۳۰۸ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمدبن ابراهیم کازرونی ملقب به حاج هراس. او راست: «بحر السعادة» فارسی مشتمل بر دوازده باب در عبادات و اخلاق تألیف این کتاب در شعبان سال ۹۰۱ هـ . ق. پایان یافت. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۱ ص ۱۸۵). صاحب قاموس الاعلام ترکی وی را یکی از صوفیان دانسته است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد السیف معروف به فاضل اسفراینی متوفی بسال ۶۸۴هـ . ق. او راست: لب الالباب یا لباب در علم نحو و شرح مصباح. رجوع به فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۳۶۹ و ۳۷۲ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمودبن علاءالدین محمد برادر صدرالدین مسعود از اولادان جمال الملک از احفاد خواجه نظام الملک. رجوع به تاریخ بیهق ص ۷۷ و ۷۸ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سلطان...) محمود، پادشاه کرمان که سیف اسفرنگ او را مدح کرده است. از آن جمله گوید: تاج دین محمود شاه سند و کرمان آنکه هست ملک و ملت را معین و دین و دولت را نصیر. رجوع به فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۶۱۳ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) محمودبن الحواری لغوی، وی تا سال ۵۸۰ هـ . ق. حیات داشت. او راست: «ضالة الادیب فی جمع بین الصحاح و التهذیب» که در آن بر جوهری انتقادهایی دارد. (کشف الظنون چ ۱ استانبول ج ۲ ص ۸۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) مروان شاه کوتوال گرد کوه در اوان استیلای هلاکوخان بر مملکت ایران: ... چون هلاکوخان بدماوند رسید شمس الدین گیلکی را به گرد کوه روانه کرد تا کوتوال قلعه را همراه باردو آورد... شمس الدین وزیر کوتوال گرد کوه تاج الدین مروان شاهرا به اردو رسایند... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۴۷۷ -۴۷۸).
[ جُدْ دی ] (اِخ) مروزی. رجوع به طاهربن محمد حدادی مروزی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) مشیری از وزراء شاه محمودبن امیرمحمدبن امیر مظفر از امراء آل مظفر است: مشیری صاحب تدبیر و وزیری پر تزویر بود مدتی مدید در غایت اعتبار و اختیار بوزارت و نیابت شاه محمود قیام و اقدام می نمود بصحت پیوسته که در سنه ۷۷۰ هـ . ق. شاه شجاع را داعیه وصلت با سلطان اویس که فرمانفرمای آذربایجان و بغداد بود در خاطر گذشت... چون این خبر بسمع شاه محمود رسید او را نیز خیال دامادی سلطان اویس در ضمیر گردید و خواجه تاج الدین را جهت رسالت مقرر گردانید... خواجه تاج الدین بحسن تدبیر دختر سلطان اویس را بعقد شاه محمود در آورد و مقضی المرام بجانب اصفهان مراجعت کرد... القصه بواسطه این نیکو خدمتی شاه محمود خواجه تاج الدین را بیشتر از پیشتر منظور نظر عنایت گردانید و مرتبه او را بفرق فرقدین رسانید در سنهٔ ۷۷۶ هـ . ق. شاه محمود وفات یافت و زمان وزارت خواجه تاج الدین بنهایت انجامید. (دستور الوزراء چ سعید نفیسی صص ۲۵۲ -۲۵۶).
[ جُدْ دی ] (اِخ) مکی. رجوع به تاج الدین بن احمدبن ابراهیم... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ملک خلج. از سرداران سلطان جلال الدین:... و از جوانب گریختگان لشکرها بر او جمع می آمدند و فوج فوج از زیر شمشیرها جسته بدو متصل می گشتند تا جمعیت او بحد ده هزار رسید، تاج الدین، ملک خلج را با لشکری بکوه جود فرستاد تا آنرا غارت کردند و بسیار غنیمت یافتند... (تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۲ ص ۱۴۵). در تاریخ جهانگشای جوینی در ذکر احوال سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه از شخصی بنام تاج الدین خلج یاد شده است:... چون بمرو رسید محمد خرنک را که از سرور امراو پهلوانان غور بود... در مرو بگذاشت بابیورد تاختن آورد... و از آنجا برقصد تاج الدین خلج بطرق رفت پسر خود را بنوا بنزدیک او فرستاد... رجوع به تاریخ جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۲ ص ۵۲ شود. علامهٔ قزوینی در ذیل فهرست اسماء الرجال این کتاب ص ۳۰۰ آرد: تاج الدین خلج، ۵۲، گویا همان تاج الدین ملک خلج است. خواندمیر در ترجمهٔ احوال سلطان جلال الدین آرد: ... در آن اثنا شش هزار سوار کوه بلاله و بنگاله بعزم مقابله و مقاتلهٔ سلطان جلال الدین توجه کردند و سلطان آن جماعت را نیز مغلوب گردانیده صیت شجاعتش در دیار هند اشتهار یافت... بنابر آن سلطان از آنجا مراجعت کرده بکوه لاله و بنگاله رفت و تاج الدین خلج را بجبل جود ارسال فرمود تا آن حدود را غارتیده غنیمت بی نهایت آورد... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۵۹).
[ جُدْ دی ] (اِخ) ملکی. رجوع به تاج الدین حسن ملکی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) موسی از رجال دوران سلطان معزالدین بهرامشاه بن اقتمش. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال بهرامشاه آرد:... بدرالدین سنقر بجهتی بدهلی باز آمد و سلطان از وی خایف شده بحبس آن کامل عقل و سید تاج الدین موسی که از موافقانش بود فرمان فرمود و هر دو در مجلس کشته گشتند و بواسطهٔ این سیاست سایر امراء و اعیان را بر سلطان اعتماد نماند... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۲).
[ جُدْ دی ] (اِخ) موصلی. رجوع به عبدالرحیم بن محمد... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (خواجه...) مؤمنی. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده در ترجمهٔ احوال قبائل قزوین آرد:... مؤمنان، مردمی صاحب مال و جاه بودند از ایشان صاحب مرحوم خواجه تاج الدین مؤمنی در دیوان وزارت صاحب سعید خواجه شمس الدین صاحب دیوان بود نائبی مطلق العنان و در آخر عمر توبه کرد و در تبریز ساکن شد. روزگار خود بطاعت موّزع گردانید. (تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۸۴۸).
[ جُدْ دی ] (اِخ) نسوی. او راست: تصانیف معتبری در فقه و غیره. رجوع به تاریخ گزیده چ برون ج ۱ ص ۸۰۵ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) نصرت بن بهرامشاه امیرسیستان... و نشستن خداوندزاده تاج الدین نصر [ ت ] بن بهرامشاه به امارت سیستان روز یکشنبه هفتم ماه ربیع الاخر هم در این سال، (۶۱۸ هـ . ق.) خلاف کردن شاه شمس الدین زنگی و شجاع الدین... برونجی و بیرون آوردن خداوندزاده رکن الدین بومنصور بهرامشاه از ارگ حبس، و طبل بنام وی زدن و عزیمت کردن خداوند زاده نصرت بجانب بست در روز چهارشنبهٔ بیست و چهارم جمادی الاولی هم درین سال و نشاندن امیر شهاب الدین محمود ابن حرب را و در حبس کردن خداوندزاده رکن الدین هم درین روز و باز آمدن خداوندزاده نصرت از جانب بست و مصاف کردن شهاب الدین محمود با وی و بیرون آمدن رکن الدین از قلعهٔ ارگ و بر ملک نشستن وی در اول رجب هم درین سال و مدد طلبیدن خداوندزاده رکن الدین از لشکر مغول که از جانب بست می آمدند و رفتن خداوند زاده نصرت از پیش ایشان بجانب خراسان در ماه صفر بسال ششصد و نوزده و کشته شدن رکن الدین بومنصور بهرامشاه بر دست غلام ترک خود پانزدهم ربیع الاول هم درین سال و نشستن خداوند زاده امیر بوالمظفر حرب هم درین روز و باز آمدن خداوند زاده نصرت از جانب خراسان و بر ملک نشستن پانزدهم جمادی الاولی هم درین سال آمدن لشکر کافر بار اول به سیستان در عهد دولت خداوندزاده نصرت غرهٔ ذی القعده هم درین سال و گرفتن شهر سیستان و خراب کردن [ و کشتن خداوند زاده نصرت ] روز آدینه بود، دهم ذی الحجه بسال ششصد و نوزده. (تاریخ سیستان چ بهار ص ۳۹۴)
[ جُدْ دی ] (اِخ) نقشبندی. رجوع به تاج الدین ابن زکریابن سلطان عثمانی نقشبندی شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) (سید...) واعظ رجوع به تاج الدین (رئیس...) شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) وحید قاقمی معاصر عوفی:... و از تاج الدین وحید قاقمی شنیدم در نیشابور می گفت... (لباب الالباب چ اوقاف گیب ج ۱ ص ۱۴۳).
[ جُدْ دی ] (اِخ) (شیخ...) هندی. شیخ طریقت ابراهیم احسائی از فقهای قرن یازدهم بوده است.
[ جُدْ دی ] (اِخ) یحیی بن محمدبن علی بن الحسینک. علی بن زید بیهقی در تاریخ بیهق آرد: و رهط دیگر رهط حسن محترق باشند و سید علی بن الحسین بن الحسین بن علی بن احمدبن الحسن المحترق بن ابی عبداللََّه محمدبن الحسن بن ابراهیم بن علی بن عبیداللََّه بن الحسین الاصغربن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام از ناحیت جوزجانان با نیشابور آمد و در نیشابور سید سراهنگ الحسن بن مهدی که نسب او یاد کرده آمد دختری به وی داد او را از وی سید حسینک آمد و سید حسینک باقصبه آمد و او را اینجا فرزندان و عقب پیدا آمدند و من اعقابه تاج الدین یحیی بن محمدبن علی بن الحسینک و تاج الدین پسر عمهٔ من باشد و پدر او پسر عمهٔ پدرم... (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۶۳ و ۶۴).
[ جُدْ دی ] (اِخ) یحیی بن منصوربن جراح کاتب و منشی مکنی به ابوالحسن از فضلای قرن هفتم. رجوع به کاتب تاج الدین... شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) یزدی، نیای بزرگ ابن شهاب مورخ جامع التواریخ حسنی. (رجوع به تاج الدین حسن بن شهاب شود).
[ جُدْ دی ] (اِخ) یلدوز، یکی از غلامان معزالدین محمد سام غوری است که بعد از کشته شدن معزالدین محمد پادشاهی غزنین بوی رسید و مدت نه سال پادشاهی کرد: آمدن تاج الدین ایلدوز (صحیح یلدوز است) به سیستان و نصیرالدین حسن و خراب کردن و خلاف کردن با یکدیگر و بازگشتن بسوی خراسان بسال ششصد و دو... (تاریخ سیستان چ بهار ص ۳۹۲). در قاموس الاعلام ترکی نام وی چنین آمده است: تاج الدین یلدز یکی از سلاطین غزنه است. وی از غلامان شهاب الدین غوری بوده و به سال ۶۰۲ هـ . ق. پس از وفات مولای خود تخت و تاج کشور غور را تصاحب کرد و مدت مدیدی با قطب الدین آی بک پادشاه دهلی زد و خورد داشت و بعد از وفات وی بهندوستان لشکر کشید، در نتیجه شمس الدین التمش (التتمش) ویرا مغلوب و اسیر ساخت. او در این اسارت فوت کرد و احتمال میدهند که مرگ تاج الدین بر اثر مسمومیت بوده است. خواندمیر در حبیب السیر در ترجمهٔ احوال وی آرد: ارباب اخبار آورده اند که سلطان شهاب الدین محمدبن سام بخریدن غلامان ترک و تربیت کردن ایشان شعفی تمام داشت و بنابر آنکه او را بغیر از یک دختر فرزندی نبوده روزی یکی از مقربان جرأت نموده معروض گردانید که چه بودی سلطان را بخشنده بی منت پسران عنایت فرمودی تا بعد از حلول واقعهٔ ناگزیر، صاحب افسر و سریر گشتند. سلطان جواب داد که اگر چه پادشاهان را چند فرزند معدود می باشد مرا چندین هزار فرزند است که بعد از فوت من ممالک را بنام من نگاه خواهند داشت و عاقبت چنان شد که بر لفظ مبارک آن پادشاه عالی جاه گذشته بود و یکی از جمله غلامان سلطان شهاب الدین که مالک تاج و نگین گشت تاج الدین یلدز است و سلطان شهاب الدین او را در صغر سن خرید و چون آثار اقبال از ناصیهٔ احوال او لایح گردید حکومت بلاد کرمان و شیروان که در حدود آب سند است باو ارزانی داشت و پس از شهادت سلطان شهاب الدین و رسیدن نعش او بغزنین علاءالدین محمد و جلال الدین علی ابناء سلطان بهاءالدین سام بنابر استدعای امرا و اعیان از بامیان بدان بلده خرامیدند و خزاین سلطان معزالدین را متصرف شده علاءالدین محمد که برادر بزرگتر بود بر تخت سلطنت سلطان محمد صعود نمود و متروکات سلطان شهاب الدین میان برادران تقسیم یافت... چون روزی چند از حکومت ملک علاءالدین محمد در گذشت مؤید الملک وزیر باتفاق طایفه ای از امراء ترک بمتابعت ملک علاءالدین داده عریضه ای نزد تاج الدین یلدز فرستادند و اظهار اطاعت و انقیاد کرده استدعای حضور نمودند و یلدز با سپاه موفور متوجه تختگاه سلطان مغفور گشته ملک علاءالدین محمد او را استقبال فرمود و بعد از وقوع قتال با طایفه ای از امرا و اقربا گرفتار شد و تاج الدین طریق مروت مسلوک داشته تمامی آن جماعت را اجازه داده تا ببامیان رفتند و بغزنین در آمده مالک تاج و نگین گشت و چون علاءالدین محمد دربامیان به برادر پیوست، ملک جلال الدین علی با جمعی کثیر از شیران بیشهٔ یکدلی عزم رزم یلدز جزم کرده روی بغزنین آورد و... تاب مقاومت آن سپاه نیاورده بکرمان رفت و جلال الدین علی کرت دیگر سلطنت دارالملک محمود سبکتکین را بعلاءالدین محمد گذاشته رایت مراجعت بصوب بامیان برافراشت و علاءالدین طایفه ای از امراء غور را باستیصال تاج الدین مامور گردانیده، یلدز یکی از ارکان دولت خود را باستیصال فرستاد و ایلغار کرده بیک ناگاه بسروقت غوریان رسید و جمعی کثیر از ایشان را بتیغ کین بگذرانید و چون تاج الدین بشارت فتح استماع نمود با بقیهٔ لشکر ظفر قرین بظاهر غزنین شتافت و علاءالدین متحصن شده مدت محاصره چهار ماه امتداد یافت. بعد از آن کرت دیگر جلال الدین علی بمدد برادر متوجه گشت و تاج الدین یلدز سر راه بروی گرفت و جلال الدین علی مغلوب شده بدست یکی از لشکریان یلدز افتاد و یلدز او را بپای حصار غزنین برده علاءالدین چون حال بر آن منوال دید امان طلبیده بیرون آمد و تاج الدین یلدز روزی چند برادران را محبوس داشته آخر الامررخصت داد تا ببامیان رفتند. آنگاه تاج الدین باستقلال متصدی سرانجام مهام ملک و مال شده طریقهٔ عدل و انصاف پیش گرفت و پس از چند گاه میان او و حاکم دهلی قطب الدین ایبک در حدود پنجاب آتش محاربه التهاب یافت و نسیم ظفر بر پرچم علم قطب الدین وزید. تاج الدین بجانب کرمان گریخت و ایبک مدت چهل روز در غزنین بعیش و طرب گذرانیده از راه سنگ سوراخ به هندوستان بازگشت و ماهچهٔ رایت یلدز بار دیگر از افق دارالملک غزنین طالع شده بتدارک اختلال احوال ملک و مال اشتغال نمود، آنگاه لشکر به سیستان کشید و میان او و ملک سیستان تاج الدین حرب صلح به وقوع انجامید و یلدز به جانب غزنین مراجعت کرده در اثناء راه ملک نصیرالدین حسین میرشکار، سلوک طریق خلاف آشکار ساخت و بین الجانبین غبار پیکار ارتفاع یافته ملک نصیرالدین بطرف خوارزم گریخت و بعد از مدتی بغزنین باز آمده دست نیاز در دامن لطف و مرحمت یلدز آویخت و تاج الدین رقم عفو بر جریدهٔ جریمهٔ او کشید و مقارن آن حال سلطان محمد خوارزمشاه از طرف طخارستان به جانب غزنین ایلغار کرده مغاقصة بحدود آن مملکت در آمد و تاج الدین از مقاومت عاجز گشته از راه سنگ سوراخ متوجه هندوستان شد و در آن سفر امراء ترک متفق شده نصیرالدین حسین را با مؤید الملک وزیر بقتل رسانیدند و تاج الدین یلدز در سنهٔ اثناعشر و ستمائه در نواحی بهار با سلطان شمس الدین التمش (التتمش) که در آن وقت فرمانفرمای دهلی بود جنگ صعب روی نمود و کوکب دولت یلدز بمغرب فنا غروب کرده گرفتار گشت و سلطان شمس الدین او را بخطهٔ بداون ارسال داشت و آن جا روز حیاتش بشام ممات تبدیل یافت. مدت سلطنت ملک یلدز نه سال بود... (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۰۹ و ۶۱۱) و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ صص ۱۵۰ -۳۷۴ -۳۷۶ -۳۷۸ و طبقات ناصری و حاشیهٔ ۳ تاریخ سیستان چ بهار ص ۳۹۲ و لباب الالباب عوفی چ برون ج ۱ صص ۱۱۴ -۱۳۶ -۲۵۲ و تاریخ جهانگشای ج ۲ ص ۶۲ و ۸۵ و تاریخ غازان ص ۵۶ و ذیل جامع التواریخ رشیدی چ بیانی ص ۲۵ و ۳۰ و ۳۱ و ۳۴ شود.
[ جُدْ دی ] (اِخ) ینالتکین از امراء سیستان: ... این شخص بقول خواندمیر بنقل از طبقات ناصری از ابناء عم محمد خوارزمشاه است که بهندوستان افتاده از آن جا در رکاب جلال الدین خوارزمشاه به کرمان آمده و سپس شاه عثمان از براق حاجب استمداد نمود و براق حاجب تاج الدین ینالتکین را بمدد وی فرستاد و شاه محمود که حاکم سیستان بود با ایشان جنگ کرد و کشته شد وینالتکین سیستان را متصرف شد... (تاریخ سیستان ج ۴ ص ۳۹۴ از روضة الصفا ج ۴ ص ۴۱۵)... و رفتن با دار طاهر مأمون درقی بنیه و آوردن ملک تاج الدین ینالتکین شاه محمود را، و نشستن وی در ملک سیستان و کشتن امیر علی را در جمادی الاخر بسال ششصد و بیست ودو. (تاریخ سیستان ص ۳۹۴ و ۳۹۵). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۲۸ «ینالتکین» شود.

کلمات هم‌قافیه با «تاج‌الدین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید