معنی تابل
5 بازدید
[ بِ / بَ ] (ع ص) از تبل. || (اِ) دیگ افزار. ج، توابل. (منتهی الارب) (آنندراج). اشیائیست خشک که بوسیلهٔ آن اشیاء غذا را خوشبو و معطر میسازند کذا فی بحر الجواهر. (کشاف اصطلاحات الفنون). چیزهای خشک باشد چون دارچین و هیل و زعفران و زیره و فلفل و بیخ جوز و میخک و ابزار آن که بدان طعام را خوشبوی کنند. حوایج. ابزار طعام. بِزر. دیگ افزار: هو [ اشترغاز ] اصل ینبت بخراسان یطبخ مع اللحم بحسب التابل نبات و قوته قوة الانجدان. (ابن البیطار).
کلمات همقافیه با «تابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر