معنی تأمیر
6 بازدید
[ تَ ءْ ] (ع مص) به امارت گماردن. (از تاج العروس ج ۳ ص ۲۱). امیر کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). فرمانده کردن. (دهار). امارت دادن کسی را بر قوم. (آنندراج) (منتهی الارب). امارت دادن. (از اقرب الموارد). || تیز کردن. || داغ و نشان نمودن. || مسلط ساختن کسی را. || سنان کردن در نیزه. || بسیار کردن خدای قوم را. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «تأمیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر