معنی بی سر و سامان
6 بازدید
[ سَ رُ ] (ص مرکب) (از: بی +سر +و +سامان) محتاج. مفلس. بی برگ و توشه. (آنندراج). بینوا. || پریشان و مشوش. (ناظم الاطباء). شوریده. شوریده دل. پریشان خاطر. مضطرب. پریشان حال : عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن. سعدی. عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدم گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را. سعدی. دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس. حافظ. - بی سر و سامان داشتن؛ پریشان خاطر داشتن. مضطرب و مشوش داشتن : گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم.حافظ. - سخن بی سر و سامان؛ بی سر و ته.تافه. لاطائل : آنست گزیده که خدایش بگزیند بیهوده چه گویی سخن بی سر و سامان. ناصرخسرو. || نامنظم. پریشان. درهم. بی انتظام : سالار چون حال بر این جمله دید، بی سر و سامان بضرورت قلب لشکر را براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۹۳). || بی خانمان. (ناظم الاطباء): ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند. خاقانی. - بی سر و سامان شدن؛ بی خانمان شدن: ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند. خاقانی. || درمانده. || بی یار و یاور و بی کس. || تباهکار. فرومایه. ناکس. خوار. || شهوت پرست. || شرور. بدذات. || گستاخ. (ناظم الاطباء). رجوع به سامان و رجوع به سر در تمام معانی شود.
کلمات همقافیه با «بی سر و سامان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر