معنی بیگناهی
4 بازدید
[ گُ ] (حامص مرکب) بی تقصیری و بی جرمی. (از ناظم الاطباء): ازین بی گناهیش نخجیروار گرفتند شیون به هر کوهسار.فردوسی. || برائت. (یادداشت مؤلف): جائی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعویّ بی گناهی؟حافظ. || عصمت. (یادداشت مؤلف): کنون در پیش شهری و سپاهی ز من بنمود خواهد بی گناهی. (ویس و رامین).
کلمات همقافیه با «بیگناهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر