معنی بیگزند
7 بازدید
[ گَ زَ ] (ص مرکب) (از: بی + گزند) بی آسیب. (ناظم الاطباء). سالم. سلیم. صحیح. تندرست. (یادداشت مؤلف). بی زیان. بی ضرر. بی مضرت : دگر گفت کای شهریار بلند انوشه بدی وز بدی بی گزند.فردوسی. سرش سبز باد و تنش بی گزند منش برگذشته ز چرخ بلند.فردوسی. چو قوم موسی عمران ز رود نیل وز آب برآمدند همه بی گزند و بی آزار.فرخی. شادمان زی و کامران و عزیز وز بد دهر بی گزند و زیان.فرخی. فلک مساعد و بازو قوی و تیغش تیز خدای ناصر و تن بی گزند و بی آزار.فرخی. بری از گهر، بی گزند از زمان فزون از نشان و برون از گمان.اسدی. در خیال سایهٔ سرو تو با این چشم و دل بی گزندم زآب و آتش در صفت یاقوت وار. صابربن اسماعیل ترمذی. رجوع به گزند شود. - بی گزند شدن؛ بی صدمه و بی آسیب گشتن. در امان و سلامت بودن. دور از آسیب شدن. آسوده و ایمن شدن : همی گفتم آن دیو را گر به بند بیابیم گیتی شود بی گزند.فردوسی. بتو گشت تخت بلندی بلند بتو زیردستان شده بی گزند.فردوسی. بیفکند و دندان او را بکند وزو کشور روم شد بی گزند.فردوسی. - || بی زیان شدن. دور گشتن از گزندگی و مضرت رسانی : بیامد ببستش بخم کمند بدو گفت اکنون شدی بی گزند.فردوسی. - بی گزند کردن؛ تندرست کردن. سالم و بی آسیب کردن. دور کردن از آسیب و صدمه و زیان : یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی گزند.فردوسی . || بی عیب. (ناظم الاطباء): یکی چرمه ای برنشسته سمند نکو گامزن بارهٔ بی گزند.دقیقی. ز فرزند گو بر پدر ارجمند کدام است شایسته و بی گزند.فردوسی. که ای پهلوان زادهٔ بی گزند یکی رزم پیش آیدت سودمند.فردوسی. زنی بودش اندرخور و هوشمند هنرمند و بادانش و بی گزند.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بیگزند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر