معنی بیکیار
8 بازدید
[ کیا / کُ ] (ص مرکب، ق مرکب) بجلدی. بچالاکی. بی کاهلی. (یادداشت مؤلف). با زرنگی. تند: مرد مزدور اندر آغازید کار پیش او دستان همی زد بی کیار.رودکی. بدو گفت بهرام شو پایکار بیاور که سرگین کشد بی کیار.فردوسی. بر مهتر زرق شد بی کیار که برسم یکی زو کند خواستار.فردوسی. بخان براهام شو بی کیار نگر تا چه یابی نهاده بیار.فردوسی. رجوع به کیار شود.
کلمات همقافیه با «بیکیار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر