معنی بیکی
8 بازدید
[ کَ / کِ ] (ص مرکب) بی وقت. بی هنگام. || بدون دور. (ناظم الاطباء).[ ] (اِخ) سرقوقیتی بیکی (سرقویتی بیکی، سرقونتی بیکی یا فقط بیکی). زوجهٔ تولی بن چنگیزخان و مادر منکوقاآن و هولاکو و قوبیلای قاآن و اریق بوکا. (تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲۱۹، ۲۵۰ و ۲۵۶).[ بِ ] (اِخ) ویلیام بلفور. (۱۸۲۵ - ۱۸۶۴ م.) جراح و محقق اسکاتلندی در افریقای غربی و عالم فقه اللغة. رود نیجر را بر روی تجارت گشود و اطلاعاتی در باب زبانهای محلی گرد آورد و کتاب مقدس را به یکی از این زبانها ترجمه کرد. (دائرة المعارف فارسی).
کلمات همقافیه با «بیکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر