معنی بی‌کام

معنی بی‌کام

7 بازدید
(ص مرکب) (از: بی +کام) ناکام. محروم. (ناظم الاطباء). بی مراد: بشش ماه بستد بشش بازداد بدرویش بی کام و مرد نژاد.فردوسی. فرود سیاوخش بی کام و نام چو شد زین جهان نارسیده بکام.فردوسی. بدان شهر دختر فراوان بدی که بی کام جویندهٔ نان بدی.فردوسی. ششم هفته را زال و رستم بهم رسیدند بی کام و دل پر ز غم.فردوسی. لیلی ز فراق شوی بی کام میجست ز جا چو گور از دام.نظامی. || ناامید. (ناظم الاطباء). || برخلاف میل. (یادداشت مؤلف): همی خواهد از من که بی کام من ببرد ز دل خواب و آرام من.فردوسی. - به بی کام کسی؛ بخلاف میل او. نه بمراد و کام او. به نامرادی او: چو ماهوی مر شاه را مانده دید به بی کام او تخت را رانده دید.فردوسی. || بی خواست. بی اراده: شاشه؛ آب تاختن مردم بود که بی کام برآید. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی نخجوانی). و رجوع به کام شود.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌کام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید