معنی بیژن

معنی بیژن

8 بازدید
[ ژَ ] (اِخ) نام پسر گیو نوادهٔ گودرز و خواهرزادهٔ رستم. از پهلوانان و ناموران داستانی ایران بروزگار کیخسرو. داستان او و دلاوریهایش در شاهنامهٔ فردوسی و بیژن نامه آمده است. ناظم بیژن نامه که منظومه ای حماسی است و از ۱۴۰۰ تا ۱۹۰۰ بیت دارد عطاءبن یعقوب صاحب برزونامه است. (فرهنگ فارسی معین). بیزن. بیجن. داستان بیژن و منیژه که یکی از داستانهای دلکش شاهنامه است به اختصار اینست، که گروهی از «ارمانیان» نالان و غریوان بدرگاه کیخسرو آمدند و از ستم و آسیب گرازان تنومند که کشتزار آنان را تباه ساخته بودند دادخواهی کردند. شاه فرمان داد تا یک تن از دلاوران به ارمان (در مرز ایران و توران) رهسپار گردد و گرازان را در بیشه های آنجا نابود سازد. بیژن پسر گیو بفرمان خسرو کمر بست و بهمراهی گرگین میلاد روی بدان سو نهاد. بیژن در پیکار با گرازان پیروزی یافت. در پایان پیکار گرگین از سر رشک و حسد به راه نیرنگ و فریب گرائید و بیژن جوان و خودکامه را بمرغزاری در آن سوی مرز که منیژه دختر افراسیاب با گروهی از کنیزکان رامشگر مجلس بزمی آراسته بود بکامجویی رهنمون شد. بیژن به خیمهٔ منیژه درآمد و دختر افراسیاب را شیفتهٔ خویش کرد و با وی برامش و میگساری پرداخت. چون یک چند بدینسان گذشت و راز دلباختگی آنان آشکار شد افراسیاب سخت برآشفت و بدستیاری برادر خود گرسیوز بیژن را دستگیر و در چاهی زندانی کرد. از سوی دیگر گرگین که پس از تباهی کار بیژن به ایران زمین بازگشته بود با سخنان بی پایه خبر گم شدن بیژن را به گیو و شهریار ایران رسانید اما بخشم خسرو گرفتار شد و به بند درافتاد. آنگاه گیو بجستجوی فرزند پرداخت و چون از تکاپوی خویش سودی نبرد ناگزیر از پیشگاه کیخسرو یاری خواست. شهریار ایران در جشن نوروز بجام گیتی نما نگریست و بیژن را در چاهی گرفتار دید. سپس رستم را از سیستان فراخواند و او را بتوران فرستاد تا بیژن را از این رنج و گرفتاری برهاند. رستم در جامهٔ بازرگانان همراه با تنی چند از دلاوران ایران نهانی به توران زمین اندر شد و دیری نپائید که بغمخواری و یاری منیژه بیژن را از چاه تاریک رهایی بخشید و بر سر آن بود که با آن دو راه ایران در پیش گیرد که افراسیاب از کار رستم و بیژن و منیژه آگاه گشت و با سپاهی گران از پی رستم آمد و پیکاری سهمناک درگرفت. در این رزم رستم پیروز شد و افراسیاب شکست یافت و بگریخت. آنگاه رستم با بیژن و منیژه به ایران زمین بازگشت. کیخسرو رستم را بگرمی و خشنودی پذیرا شد و گرگین را ببخشید و سپس صد جامهٔ دیبای رومی، تاج و بدره های زر و فرش و خدمتکار و خواسته های دیگر به منیژه ارزانی داشت تا بهمسری بیژن زندگی را بشادمانی بگذراند. (از کتاب بیژن و منیژه برگزیدهٔ ابراهیم پورداود). و رجوع به شاهنامهٔ فردوسی شود: ثریا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بر او چون چشم بیژن. منوچهری. آستان بوسان او کز بیژن و گرگین مهند آستین بر اردشیر و اردوان افشانده اند. خاقانی. افراسیاب طبع من آن بیژن شجاعت عذر آورد که بهتر زین دختری ندارم. خاقانی. بوحدت رستم از غرقاب وحشت برستم رسته گشت از چاه، بیژن.خاقانی چو بیژن داری اندر چه مخسب افراسیاب آسا که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش. خاقانی. شب آنجا ببودم بفرمان پیر چو بیژن بچاه بلا در اسیر.سعدی. - بیژن نژاد؛ از نژاد بیژن. منسوب به نسل بیژن. از تبار بیژن : دو شیر گرانمایه بیژن نژاد دو گرد سرافراز و دو پاکزاد.فردوسی. - بیژن وار؛ شجاع. (ناظم الاطباء) - چاه بیژن؛ چاهی به توران زمین که افراسیاب بیژن را در آن زندانی کرد و سنگی گران بر سر آن نهاد و رستم آن سنگ یکتنه برگرفت و بدور افکند و بیژن را از بند رهائی داد: شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک چو بیژن من میان چاه آون .منوچهری. چو مهر آمد برون از چاه بیژن شد از نورش جهان را دیده روشن.نظامی. شب چاه بیژن بسته سر مشرق گشاده زال زر خون سیاووشان نگر بر خاک و خارا ریخته. خاقانی. || نام خاقان چین در زمان یزدگرد. || نام یکی از پادشاهان اشکانی ایران. (از لغات شاهنامه).

کلمات هم‌قافیه با «بیژن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ژن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید