معنی بیوگندن
7 بازدید
[ یَ / یُو گَ دَ ] (مص) بیوکندن. اوکندن. بیفکندن. بر وزن و معنی بیفکندن در همهٔ معانی چه در لغت فارسی «فا» به «واو» تبدیل گردد. (برهان). بیفکندن. (جهانگیری) (از انجمن آرا) (از آنندراج): چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد هموار کرد موی و بیوگند موی زرد. بوشکور (از لغت فرس اسدی). بعضی از خراج و رسوم از مردم بیوگند و لشکری گران به روم فرستاد. (فارسنامهٔ ابن البلخی). یکی ده هزار درم بنزدیک ابراهیم ادهم (ره) آورد نپذیرفت الحاح بسیار به او نمود که شاید بپذیرد، گفت خواهی که بدین مقدار نام خویش را از دیوان فقر بیوگنم هرگز این نکنم. (کیمیای سعادت، اصل چهارم از رکن منجیات در فقر). رجوع به اوکندن و اوگندن شود.
کلمات همقافیه با «بیوگندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر