معنی بیهوش گشتن
5 بازدید
[ گَ تَ ] (مص مرکب) مدهوش گشتن. بیهوش گردیدن. حواس را از دست دادن. در اثر ضربتی یا داروی بیهوشی مغمی علیه یا مغشی علیه گشتن. از خود بیخود گشتن : چو آواز کوس آمد از پشت پیل همی مرد بیهوش گشت از دو میل.فردوسی. همی بی تن و تاب و بی توش گشت بیفتاد از پای و بیهوش گشت.فردوسی. بزین اندر از زخم بیهوش گشت بخاک اندر افتاد و خاموش گشت.فردوسی. چو بگسست زنجیر بی توش گشت بیفتاد و زان درد بیهوش گشت.فردوسی. بروی اندر افتاد و بیهوش گشت نگفتش سخن هیچ و خاموش گشت. فردوسی.
کلمات همقافیه با «بیهوش گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر