معنی بیهوا
9 بازدید
[ هَ ] (ص مرکب، ق مرکب) (از: بی + هوا) بدون هوا. || بی توجه. بی اِشعار. بی وقوف. بی آگاهی قبلی. بی احتیاط. بی مواظبت اطراف. بی پروا: بی هوا میرفتم سرم خورد بدیوار، افتادم توی گودال. (یادداشت مؤلف). - بی هوا رفتن؛ غیرملتفت رفتن. (یادداشت مؤلف). - بی هوا گفتن؛ ناگهان گفتن. بی مطالعه و بیوقت سخن گفتن. یکهو گفتن. || دور از احتیاط. با بی پروایی. (یادداشت مؤلف): از آن پس چو تازی تو کک را رواست کنون رفتن تو بکین بی هواست. (ملحقات شاهنامهٔ فردوسی).
کلمات همقافیه با «بیهوا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر