معنی بیهنری
6 بازدید
[ هُ نَ ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی بی هنر. بی وقوفی. ناکارآزمودگی. (ناظم الاطباء). || بی مایگی و بی کمالی. فقد فضیلت و کمال. بی کمالاتی : چون سپیدار سر ز بی هنری از ره مردمی فرونارند.ناصرخسرو. تاک رز از انگور شد گرامی وز بی هنری ماند بید، رسوا.ناصرخسرو. قاید بخت بود بی هنری.سیف اسفرنگ. از بی هنری و بی وفایی یاران همه کرده زو جدایی.نظامی. بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری. حافظ.
کلمات همقافیه با «بیهنری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر