معنی بیمهر
6 بازدید
[ مِ ] (ص مرکب) (از: بی +مهر) بی شفقت و بیرحم. (آنندراج). بی محبت. (ناظم الاطباء): مهر جوئی ز من و بی مهری هده خواهی ز من و بی هده ای.رودکی. فرزند توایم ای فلک ای مادر بی مهر ای مادر ما چون که همی کین کشی از ما. ناصرخسرو. با همه جلوهٔ طاوس و خرامیدن کبک عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته ای. سعدی. که دنیا صاحبی بدمهر خونخوار زمانه مادری بی مهر و دونست.سعدی. من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی. سعدی. - بی مهر گشتن؛ بی محبت گشتن : چو از مریم دلش بی مهر گردد طلبکار من بی بهر گردد.نظامی. و رجوع به مهر شود.[ مَ ] (ص مرکب) (از: بی +مهر) بی کابین. بی صداق. بی مهریه. - نکاح بی مهر؛ نکاح بی کاوین. رجوع به مهر شود.[ مُ ] (ص مرکب) (از: بی +مهر) مهرناشده. که مهر نشده باشد. فاقد مهر و نشانهٔ دست نخوردگی چیزی است : اگر دانا و گر نادان بود یار بضاعت را بکس بی مهر مسپار.نظامی. رجوع به مُهر شود.
کلمات همقافیه با «بیمهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر