معنی بیمزه
6 بازدید
[ مَ زَ / زِ / مَ زْ زَ / زِ ] (ص مرکب) دارای طعم نامطبوع. بدطعم. بی طعم. ناگوارد. (ناظم الاطباء). نامطبوع. (یادداشت مؤلف). کریه. ناخوش آیند. نفرت آور. بی طعم : ورا از تن خویش باشد بزه بزه کی گزیند کسی بی مزه.فردوسی. عالم جسمی اگر از ملک اوست ملکی بس بی مزه و بی بقاست.ناصرخسرو. آنرا طلب ای جهان که جویانست این بی مزه ناز و عز و رامش را. ناصرخسرو. مباش مادح خویش و مگوی خیره مرا که من ترنج لطیف و خوشم تو بی مزه تود. ناصرخسرو. همچنانکه ضعیفی این قوت عیش بر مردم ناخوش و بی مزه دارد ضعیفی نیروی شجاعت نیز.... (نوروزنامه). گر بر درخت مازو بلبل ز لفظ تو انشا کند نوا و صفیری زند حزین نبود عجب که مازوی بی مغز و بی مزه یابد از آن نوا مزه و مغز همچو تین.سوزنی. - بی مزه شدن؛ نامطبوع و کریه شدن. ناخوش آیند شدن : بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی مزه عاشقان را دیده تر شد زین گروه خشکسال. سنائی. - بی مزه کردن زندگانی کسی را؛ عیش او را منغص کردن. (یادداشت مؤلف). || تفه. که مزه ندارد یا مزه ناتمام دارد. نه شور و نه تلخ و نه شیرین و نه غیره. مسیخ. شیت. شیت و لیوه. ویر. صلف. امسخ. عدیم الطعم. مسیخ الطعم. وشیل. ویشیل (بلهجهٔ طبری). (یادداشت مؤلف). بی طعم. (ناظم الاطباء). رجوع به شیت در این معنی شود.
کلمات همقافیه با «بیمزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر