معنی بیمرهمی
4 بازدید
[ مَ هَ ] (حامص مرکب) نداشتن مرهم. نداشتن وسیلهٔ معالجه و مداوای ریشها و جراحات : زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را صعب تر از درد زخم، اندیشهٔ بی مرهمیست. کاتبی. رجوع به مرهم شود.
کلمات همقافیه با «بیمرهمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر