معنی بیلفختن
4 بازدید
[ یَ فَ تَ ] (مص) الفختن. (یادداشت مؤلف). الفغدن. الفنجیدن. فراهم آوردن. جمع کردن. اندوختن. گرد کردن. (ناظم الاطباء): با خردومند بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت بخور و بده که پر پشیمان نبود هر که بخورد و بداد از آنک بیلفخت. رودکی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن). رجوع به الفختن شود.
کلمات همقافیه با «بیلفختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر