معنی بیقوتی
6 بازدید
[ قُ وْ وَ ] (حامص مرکب) بی زوری. ضعف. ناتوانی : فراخشاخی بود او را که از لاغری و بی قوتی بر جای مانده بود. (انیس الطالبین ص ۱۱۸). رجوع به قوت شود.(حامص مرکب) بی غذایی. بی خوراکی. نداشتن طعام بدان مقدار که قوام بدن باشد: و از فروختن غله منع کرده اند در قحطسالها و تنگسالها تا غایت که مردم از بی قوتی بجان رسیده اند. (تاریخ قم ص ۶۴). و رجوع به قوت شود.
کلمات همقافیه با «بیقوتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر