معنی بیقرة
7 بازدید
[ بَ قَ رَ ] (ع اِ، اِ مص) کثرت مال و متاع. (منتهی الارب) (از لسان العرب). || فساد. تباهی. (از اقرب الموارد).[ بَ قَ رَ ] (ع مص) هلاک گردیدن. || فاسد ساختن. (منتهی الارب) (از لسان العرب). اصل بیقرة بمعنای فساد و تباهی است: و بیقر الرحل فی ماله؛ اذا اسرع فیه و افسده. (از لسان العرب). || شک کردن در چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مردن. || قوم را ببادیه گذاشتن و خود بشهر مقیم شدن. (منتهی الارب) (از لسان العرب). و بعضی آن را اختصاص به رفتن به عراق داده اند. (از لسان العرب). || حریص گشتن به گرد آوردن مال و بازداشتن آن از مردم. (منتهی الارب). حریص گشتن بر جمع کردن ثروت و بازداشتن آن. (از لسان العرب). || رفتن به عراق از شام. (منتهی الارب). رفتن به عراق. (از لسان العرب). || هجرت کردن از شهری بشهر دیگر. (از لسان العرب). || هجرت کردن از زمینی به زمین دیگر. (منتهی الارب) (از لسان العرب). || شگفت داشتن اسب به دیدن گاو. شگفت داشتن سگ به دیدن گاو. || فروکش شدن در خانه: بیقر الدار. (منتهی الارب). خانه را مسکن و منزل خود قرار دادن. (از لسان العرب). || برداشتن اسب دست را. (از منتهی الارب) (از لسان العرب). || رفتن بجایی که خبرش معلوم نمیشود. (از منتهی الارب). رفتن بجائی که خود نمیداند. (از لسان العرب). || رفتن با شتاب و سرجنبان. (منتهی الارب) (از لسان العرب). || راه رفتن چون کسی که سر را بزیر افکنده. (از لسان العرب). || متکبرانه رفتن. (منتهی الارب): بیقر الرجل فی العدو؛ اذا اعتمد فیه. (از لسان العرب). || مانده و درمانده شدن. (منتهی الارب). مانده شدن. (از لسان العرب).
کلمات همقافیه با «بیقرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر