معنی بیفکندن
2 بازدید
[ یَ کَ دَ ] (مص) بفکندن. افکندن: بیفکندن چیزی را؛ الغاء کردن. باطل کردن. ساقط کردن. حذف کردن. ستردن. برداشتن. محو کردن. ترک گفتن. نسخ کردن. بریدن و جدا کردن. (یادداشت مؤلف). الغاء. اسقاط. توجیب. جعب. مساقطة. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). تکویر. (ترجمان القرآن). ترخیم. (دهار): و آن سال [ سال مرگ هارون ] از خراسان خراج بیفکند [ مأمون ] . (ترجمهٔ طبری بلعمی). و تو آهنگ آسمان کردی که با خدای عز و جل حرب کنی و پیغمبر خدای را به آتش اندر انداختی و او را از خان و مان خویش بیفکندی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). رافع علامتها سپید کرد و سیاه بیفکند و خطبه کرد. (تاریخ سیستان). خطبهٔ عمر از همه منبرها بیفکندند. (تاریخ سیستان). موفق [ باللََّه عباسی ] فرمان داد نامهای عمرو [ لیث ] محو کردند به بغداد... و خبر به عمرو رسید که نام او از اعلام بیفکندند. او نیز نام موفق را از خطبه بیفکند. (تاریخ سیستان). و روز آدینه خطبه بنام نصربن احمد خواندند و نام یعقوب لیث از خطبه بیفکندند. (تاریخ بخارا). رجوع به افکندن شود. || گستردن چنانکه سفرهٔ طعام یا نطع عرصهٔ شطرنج و نرد یا بساط و فرش و گستردنیهای دیگر را. (یادداشت مؤلف): پس هشت ماه راه، طعام بیفکندند [ پریان ] و تخت وی را [ سلیمان را ] بر روی دریا بداشتند. (قصص الانبیاء ص ۱۶۲). رجوع به افکندن شود. || انداختن. بزمین نهادن : هم امروز از پشت بارت بیفکن میفکن بفردا مر این داوری را.ناصرخسرو. || موکول کردن : میفکن به فردا مر این داوری را. ناصرخسرو. || دور انداختن. ترک گفتن. (یادداشت مؤلف): بیفکنی خورش پاک را ز بی اصلی بیاکنی به پلیدی ماهیان تو گژار.بهرامی. || منعقد ساختن. (یادداشت مؤلف). برقرار کردن: ... بحصار اندر شد و ایشان را [ پیروان مسیلمه را ] گفت حیلت کردم تا صلح بیفکندم. (ترجمهٔ طبری بلعمی).
کلمات همقافیه با «بیفکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر