معنی بیفسار
5 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) (از: بی +فسار، مخفف افسار) بی افسار. || رها. لگام گسیخته. سرخود: نگه کن بدین بی فساران خلق تو نیز از سر خود فروکن فسار. ناصرخسرو. ازیرا سزا نیست اسرار حکمت مراین بی فساران بی رهبران را.ناصرخسرو. ابلیس در جزیرهٔ تو برنشست بر بی فسار سخت کش توسنش. ناصرخسرو. رجوع به افسار شود.
کلمات همقافیه با «بیفسار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سار» برای سرودن شعر