معنی بی‌فرمان

معنی بی‌فرمان

6 بازدید
[ فَ ] (ص مرکب) (از: بی + فرمان) آن که محکوم کسی نشود. (آنندراج). آن که مطیع هیچگونه حکم و فرمانی نباشد. مقابل بفرمان. (ناظم الاطباء). نافرمان. پریشان رو. خلیع. خودسر. (یادداشت مؤلف). عَصیْ. (زمخشری). فاحش. فاحشه. (مهذب الاسماء). عاصی. (تفلیسی): حرون؛ اسب بی فرمان. (زمخشری): نه بفرمان من است این دل معشوقه پرست همه فرمان من از این دل بی فرمان است. میرمعزی. روی اگر گویم بمن بنمای ننماید بمن وای من وای آنکه چون من یار بی فرمان گرفت. سوزنی. || بدون اجازه. بی دستوری : این چیست که میگویی چنین سخنی بی فرمان امیر نگفته باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۸۵). بی فرمان شراب خوردن با غازی و ترکان سخت سهل است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۲۲). تا بفرمان ما بود نبی بود. رسول خواندمش چون بی فرمان هجرت کرد از خدمت ما یکسو شد [ یونس ] . (قصص الانبیاء ص ۱۳۳). رجوع به فرمان شود.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌فرمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید